دعای عهد
یا علی
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
یقین پروردگار آفرینش
به موجودات عالم یا علی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند
چو بر می خاست آدم یا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد
گمانم ابن ملجم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت
توسل به باب الحوائج عباس بن علي عليهما السلام به چند طريق مختلف
:: توسل به باب الحوائج عباس بن علي عليهما السلام به چند طريق مختلف
:: نذر قرآن براي حضرت ابوالفضل العباس قمر بني هاشم(ع)
:: عريضه
▲ توسل به باب الحوائج عباس بن علي عليهما السلام به چند طريق مختلف
طريق اول: ابتدا بايد چهار شب چهارشنبهاي را برگزيند كه دو شب چهارشنبه آن در نيمه دوم ماه قمري واقع شده باشد و دو شب چهارشنبه ديگر يعني سوم و چهارمين آنها در نيمه اول ماه بعدي قرار داشته باشد كه به چهارده روزه اول ماه بعدي ميرسد. عدد چهار براي اين است كه نام مبارك حضرت عباس(ع) داراي چهار حرف است (ع ب ا س).
سپس در هر شب چهارشنبه به تعداد يكصد و سي و سه بار سوره مباركه (انّا انزلناه في ليلة القدر) را با اخلاص قرائت كند، به طوري كه كلمه آخرين اين آيه مباركه، كه به (مطلع الفجر) ختم ميشود، درست بر آخرين لحظه پايان نيمه شب و آغاز بامداد ادا شود.
براي اين منظور ميتواند، آخرين باري كه سوره مباركه (انّا انزلناه) را ميخواند، كلمه مطلع الفجر را بخواند تا لحظه پايان نيمه شب و آغاز بامداد برسد.
شب چهارشنبه چهارمي در حدود شب چهارده ماه قمري است كه با نام مبارك قمر بني هاشم قرابت دارد. ظهور ارتباط تحت هر نام كه باشد در اين شب انجام خواهد گرفت، به اذن خداوند دانا و مقام حضرت مولي اباالفضل العباس(ع).
طريق دوم: گويند در ميان نماز مغرب و عشاء دو ركعت نماز حاجت به جاي آورد در همان شب شروع به اين ختم كه منسوب به جناب ابي الفضل العباس(ع) است بنمايد وتا چهل و يك شب به انجام رساند بدون تغيير وقت ادامه دهد، ولي خواندن را در شب آخر گرو نگه دارد تا وقتي كه حاجت روا شود و بعد، آن را نيز بخواند و ختم چنين است: (يا من يجيب المضطرّ إذا دعاه و يكشف السوء يا ربّ يا ربّ يا ربّ يا عبّاس بن علي بن ابي طالب الامان الامان الامان ادركني ادركني ادركني.
ذكر هر يك از كلمات (الامان) و (ادركني) را تكرار كند نا نفس قطع شود، انشاءالله تعالي به مقصود ميرسد.
طريق سوم: ديگر از طريق توسل به آن حضرت، زيارت آن حضرت است كه بنا به مضمون روايات عديده وسيله تقرب به خداوند و آمرزش گناهان و انجام مطالب و روا شدن حاجات اهل ايمان است چنان چه به روايت منقول از مصباح الزائرين ابن طاووس وارد شده است و از جمله اعمال زيارت شريفه اين است كه دو ركعت نماز زيارت به جا آورده و بعد از آن بخواند: زيارت نامه حضرت ابوالفضل العباس(ع) كه در مفاتيحالجنان ميباشد.
طريق چهارم: از جمله ختمهاي مجرب براي حوئج بزرگ و اداي دين آن است كه: شب جمعه غسل نمايد شبهاي بعد، غسل كردن ضرورتي ندارد پس در شب اول كه همان شب جمعه است و شبهاي ديگر هر شب هزار مرتبه بگو:
اللهم صل علي محمد و آل محمد.
شب شنبه: اللهم صل علي اميرالمؤمنين.
شب يكشنبه: اللهم صلّ علي فاطمة.
شب دوشنبه: اللهم صلّ علي الحسن.
شب سه شنبه: اللهم صلّ علي الحسين.
شب چهارشنبه: الله صل علي علي بن الحسين.
شب پنجشنبه: اللهم صل علي محمد بن علي.
شب جمعه دوم: اللهم صلّ علي جعفر بن محمد.
شب شنبه: الله صلّ علي موسي بن جعفر.
شب يكشنبه: اللهم صلّ علي علي بن موسي.
شب دوشنبه: اللهم صلّ علي محمد بن علي.
شب سه شنبه: اللهم صلّ علي علي بن محمد.
شب چهارشنبه: اللهم صلّ علي الحسن بن علي.
شب پنجشنبه: اللهم صلّ علي الحجة بن الحسن.
شب جمعه سوم: اللهم صلّ علي العباس الشهيد.
به اين ترتيب دو هفته طول ميكشد.
طريق پنجم: كيفيت توسل به ذيل عنايت حضرت قمر بنيهاشم(ع): شب چهارشنبه دو ركعت نماز بخواند و بعد از نماز 133 بار بگويد:
يا كاشف الكرب عن وجه الحسين عليه السلام
اكشف كربي بحق اخيك الحسين عليه السلام
و هفت شب چهارشنبه صد مرتبه بگويد:
اي ماه بنيهاشم خورشيد لقا عباس اي نور دل حيدر شمع شهداء جان
از محنت و درد و غم ما رو به تو آورديم دست من بيكس گير از بهر خدا عباس
طريق ششم: عبّاس در حروف ابجد مطابق با عدد 133 است. به تجربه رسيده كه اگر كسي براي برآوردهشدن حاجت و رفع گرفتاري، بعد از نماز روز جمعه، 133 مرتبه رجاءً بگويد: «يا كاشف َالكربعن وَجه الحسين ِاكشف لي كربي بحق اخيك الحسين (ع)»حاجت او برآورده و گرفتاريش برطرف ميشود.
طريق هفتم: اشخاصي كه در بيابان تشنه و در معرض هلاكند، توسّل جستن به ابي القربه «يااباالقربة» موءثّربوده و بدين وسيله رفع تشنگي از آنان ميشود. اين امر نيز تجربه شده است.
طريق هشتم: جندي مرحوم بيردر كتاب شريف كبريت احمر مينويسد: در سفر عتبات عاليات در عالم رؤياديدم اگر كسي بگويد:«عبداللهاباالفضل دَخيلُك» حاجت او برآورده شود. پس از آن احقر مكرّر بهآن عمل كردم و حوائج مهم و بزرگي بر آورده شد.
طريق نهم: به تجربه رسيده است كه نذر براي امّالبنين (ع) و اطعام مستمندان به نام اباالفضل (ع)، برايبرآورده شدن حاجت مؤثر است.
طريق دهم: از مرحوم آيتالله العظمي آقاي حاج سيّد محمود حسيني شاهرودي «قدسسره» نقل شدهاست كه فرموده بود: من در مشكلات، صد مرتبه صلوات براي مادر حضرت اباالفضلالعبّاس(ع)، ام البنين، ميفرستم.
طريق يازدهم: چهار شب جمعه، ده مرتبه سورة يس، بدين طريق: شب جمعة اوّل سه مرتبه ؛ شب جمعه دوّم سه مرتبه ؛ شب جمعه سوّم سه مرتبه: شب جمعةچهارم، يك مرتبه سوره يس به نيابت از حضرت ابوالفضل العبّاس (ع) و هديه براي مادرشامّالبنين بخواند، ان شاءالله حاجت رواگردد.
طريق دوازدهم: يكي از ختمهاي مجربه راجع به حضرات چهارده معصوم (ع) و جناب حضرت اباالفضل (ع) رابدين منوال گفتهاند: به نيّت قربت مطلقه دو ركعت نماز حاجت بخواند و هزار و چهارصد مرتبهذكر صلوات هدية چهارده معصوم (ع) بخواندو صد مرتبه نيز هديه به پيشگاه حضرت اباالفضلالعبّاس (ع)، كه بوّاب در گاه آل محمّد (ع) و باب ولايت است، بفرستند و حاجت خود را بطلبند،ان شاءالله تعالي روا ميشود.
طريق سيزدهم: بين نماز مغرب وعشاء، دو ركعت نماز حاجت بخواند تاچهل ويك شب، و توسّل كثيرالبركاتحضرت ابوالفضل العباس (ع) جويد، بدين طريق: بعد از نماز، اوّل ذكر شريف صلوات، وسپسكلمات زير باتوجه كامل خوانده شود (ضمناًچهل شب كه تمام شد، بايد يك شب آخر از چهلشب را گرو نگاهداشت، تا وقتي كه حاجت برآورده شد، آنگاه بجاآورد). كلمات مزبور اين است:«يامَن يجيب المضطرَّ اذا دعاه و َ يكشف السوء يا رب يارب يارب ياعباس بن علي بن ابي طالبالامان الامان ادركني ادركني ادركني»
جملات آخر را تكرار نمايد تا نفس قطع شود؛ انشاءالله حاجت روا ميشود
طريق چهاردهم: مؤلف «مكين الاساس» آورده است: ثقهاي خبر داد مرا كه حاجت مهمي داشتم. از پيره زال جدّه خود شنيده بودم كه هر گاه كسي برايقضاي حاجتش، هفت شب چهارشنبه متوسّل به حضرت عبّاس شده و در هر يك از شبهايمزبور صد مرتبه ورد زير را بخواند، حاجت او به شكل غير عادي برآورده خواهد شد. و آن ايناست:
اي ماه بني هاشم، خورشيد لقا عبّاساي نور دل حيدر، شمع شهدا عبّاس
از درد و غم ايام ما رو به تو آورديمدست من مسكين گير از بهر خدا عباس
نظير اين توسّل را مرحوم حاجي ميرزا حسين تهراني نجل حاجي ميرزا خليل (از علماي زاهدعصر مشروطه) عمل كرده بودند، درد پاي ايشان فوراً ساكت شده و ديگر عود نكرده بود.
طريق پانزدهم: يكي از مؤثقين محترم كه سالهاي متمادي مجاور كربلا بود، در شب يكشنبهربيع الثاني 1414 ِ در حرم مطهّر كريمةاهل بيت حضرت فاطمه معصومه (ع) نقل كردند:
صاحب كتاب معالي السبطين، مرحوم شيخ مهدي مازندراني سال 1358 هجري قمري در كربلاايام ماه مبارك رمضان در چند منبر ميرفت و آخرين منبرش در رواِ حضرت ابوالفضل العبّاسبود. مرحوم مازندراني يك شب فرمودند: هر كسي فرداشب به اينجا يعني به رواِ حضرتابوالفضل العبّاس (ع) بيايد، تحفهاي به او خواهم داد. فرداشب ما نيز در آن مجلس حاضر شديم.
ايشان، توسل و ختمي براي حضرت ابوالفضل العبّاس (ع) نقل كرد كه انجام آن وقت معيّن وساعت و روز مشخصي ندارد. طريقه ختم را اين طور بيان فرمودند: ابتدا 133 مرتبه صلواتبفرستيد«اللّهم صلّعلي محمد و آل محمد» نيز 133 مرتبه بگويد: «يا عباس، يا عباس» و بعد ازآن مجدداً133 مرتبه بگويد: «اللّهم صل علي محمد و آل محمد». و اين عمل را هر روز انجام دهدتاحاجتش برآورده شود.
ناقل مطلب افزودند: من براي برآمدن حاجتي، بعد ازاتمام ماه رمضان مزبور، از همان روز اولشوال اين ختم را شروع كردم ؛ روز هشتم شوال حاجتم برآورده شد. خواسته من اين بود: من دركربلا بودم و مادرم در ايران به سر ميبرد و ميخواستم وي نيز به كربلا بيايد. حضرت عباس (ع)عنايت فرمودندو حاجتم ـ آمدن مادر به كربلا ـ رواشد.
طريق شانزدهم: از بياض خطّي موجود در كتابخانه مرحوم آيتالله العظمي آقاي حاج سيّد محمدرضاگلپايگاني «ره» طريقه ختم و توسّل به حضرت عباس (ع) را اين چنين نوشته است:
از شب جمعه يا شب دوشنبه، قبل از نماز صبح شروع تا وقت نماز صبح تمام شود، دوازده روز، وهر روز يكصد و سي وسه مرتبه بخواند:
اي ماه بني هاشم خورشيد لقا عبّاساي نور دل حيدر شمع شهدا عبّاس
از دست غم دوران من رو به تو آوردمدست من بيكس گير از بهر خدا عبّاس
طريق هفدهم: آيت الله سيّد نورالدين ميلاني فرمودند: مرحوم آيتالله آقاي سيّد محمد رضا بروجردي«قدسسره» از علماي بزرگ حوزة علميه كربلا بودند كه اخيراً در مشهد مقّدس در جوار حرممطهر حضرت ثامنالائمّه علي بن موسي الرضا ـ عليه آلاف التحيةو الثناء ـ سكنا گزيده بودند. ازايشان در عداد مراجع ياد ميشد ولي عمرش وفا نكرد.
مرحوم بروجردي، آن زمان كه در كربلا ساكن بودند، براي آشتي و حسن رفتار بين عيال ومادرشان به حضرت اباالفضلالعبّاس (ع) متوسّل ميشوند و نتيجه خوبي ميگيرند، به طوري كهصفا و صميميت كامل بين همسر و مادر ايشان برقرار ميگردد
. توسّل ايشان به اين نحو بوده است: طبق مشهور 133 بار به عدد نام حضرت اباالفضلالعبّاس(ع)، ذكر «يا كاشف الكرب عن وجه الحسين اكشف كربي بحق اخيك الحسين (ع).
طريق هجدهم: و نقل كردهاند كه مرحوم آيت الله شيخ محمّد حسين اصفهاني (معروف به كمپاني) «قدسسره» ميفرمودند: اين ذكر، صحيحش اين است: «ياكاشف الكرب عن وجه اخيك الحسين (ع)اكشف كربي بوجه اخيك الحسين (ع)». مرحوم اصفهاني، استاد مرحوم پدرم، آيتالله العظميآقاي سيّد محمّد هادي ميلاني «قدس سره» بودند و منزل مازياد تشريف ميآوردند.
بروز كرامت در «وادي البكا»
در ديوان ملّا عبّاس شوشتري، متخلص به شباب (چاپ 1312) آمده است:
چون سال هزارو سيصد و نهاز هجرت ختم انبياشد
هنگام زوال روز عاشوركز غم قد آسمان دوتاشد
از بهر زيارتي كه آن روزمخصوص شهيد كربلاشد
از شيعه جماعتي در اينجامشغول زيارت و بكاشد
درحين زيارت، ازهمين كوهاظهار كرامتي به ماشد
از وي قطرات خون پديداردرماتم سبط مصطفي شد
يك قطره نه، بل هزار قطرهيك جانه، بل هزار جاشد
زين كوه گذشته بود خونينهر سنگي از اين زمين جداشد
شك نيست كه در چنين مقاميگر از حق اجابت دعاشد
اين رتبه چه ديده شد از اين كوهدر وي بنيان اين بناشد
بگريست چو خون به شاه مظلومموسوم به وادي البكاشد
اين واقعه بر(شباب)واحبابگر كشف شد از ره صفا شد
▲ نذر قرآن براي حضرت ابوالفضل العباس قمر بني هاشم(ع)
صاحب گنجينه دانشمندان در حالات مرحوم سيد محمد علي دزفولي متوفي ماه رجب سال 1333 قمري مينويسد:
ايشان از اول طلوع آفتاب تا مقداري از بعد از ظهر، يك قرآن ختم ميكرد و پس از آن فريضه ظهر را انجام ميداد. وي از اول ماه رجب تا پانزدهم، پانزده قرآن كريم ميكرد كه پانزدهمين آن را هديه به محضر حضرت ابوالفضل العباس (ع) و باقي آنها هديه به پيشگاه چهارده معصوم (صلوات الله عليهم اجمعين) بود در روز شانزدهم ماه رجب پس از ختمهاي قرآن كريم، مرحوم آيةالله آقا سيد ابراهيم غفاري كه از مجتهدين و مراجع دزفول در عصر خود بود، به عنوان عيادت و ملاقات مرحوم آقا سيد محمدعلي دزفولي تشريف آورد و اظهار داشت كه من، امروز تصميم ملاقات نداشتم اما فلان زن علويه رحمةاللهعليها ديشب خوابي ديده بود، و خواب خود را به من گفت و تذكري شد كه امروز به ملاقات شما نايل شوم.
علويه گفت: خواب ديدم كه خدمت حضرت ابوالفضل العباس(ع) مشرف شدم. عرض كردم عمو كجا تشريف داشتيد؟ فرمودند: امروز به عيادت آقا محمدعلي فرزند حاج سيدعبدالله رفته بودم و از آنجا ميآيم و مرحوم سيد محمد به سجده ميافتد و پس از فراغت از سجده ميفرمايد: سجدهام سجده شكر بود، زيرا اول ماه شروع به تلاوت قرآن كرده بودم تا ديروز كه موفق به پانزدهمين ختم قرآن شدم و آخرين آن را در روز گذشته به حضرت اباالفضل العباس(ع) اختصاص داده بودم سپس ميافزايد: خواب علويه از رؤياهاي صادقه بوده و علامت اين است كه اين ضعيف پذيرفته شده است، چون حضرت ابوالفضل العباس(ع) فرموده به عيادت من آمدهاند.
از يادداشتهاي حجةالاسلام آقاي شيخ احمد قاضي زاهدي گلپايگاني
لذ باقتاب ابي الفضل الذي كابيه المرتضي يحمي حماه
اين عريضه به خط والد مرحوم يافتم كه سزاوار است نيازمندان و گرفتاران به اين كيفيت دست به دامان قمر بني هاشم حضرت عباس(ع) بزنند و به وسيله آن جناب از خداوند متعال حاجت خواه شوند:
بسم الله الرحمن الرحيم
هذه رقعة عبدك … ابن … زاد … اگر صاحب عريضه مرد باشد، و اگر زن است مينويسد: هذه رقعة امتك … بنت… زادة … والسّلام عليك يا مولاي يا سكينة يا عبّاس بن اميرالمؤمنين عليه السّلام و ان تقضي حاجتي انّ بيني و بين الله تعالي ذنوبا قد اثقلت ظهري و اطالت فكري و سلبتني بعض لبّي و غيّرت خطير نمعة الله عندي و منعتني من الرّقاد و ذكرها يتقلقل احشائي و قد هربت الي الله و اليك يا عبّاس ابن اميرالمؤمنين ان تقضي حاجتي اسئلك بحقّ ابيك و بحقّ اخيك الحسين و اخوانك صلوات الله عليهم اجمعين.
حقير گويد: در نسخه اين عريضه نسخه بدلهايي مشاهده ميشود كه از احتياطات مرحوم ابوي به شمار ميرود و آنچه قلمي گرديد به نظر اقرب الي الصواب آمد. مطلب ديگر آنكه اين عريضه هم بايد به كربلا فرستاده شود و در ضريح مطهر باب الحوائج انداخته شود. فنسال الله تبارك و تعالي ان يرزقنا زيارة قبره و شفاعته في الدنيا والاخرة.
توضيحا در اين عريضه هم مانند ساير عريضهها حوائج صريحا بايد نوشته شود. اخيرا نسخه اين رقعه را هم در كتاب دعايي يافتم كه عبارت اول آن چنين است: (من العبد الذّليل الي المولي الجليل الكريم سلام الله عليك يا مولاي).
زندگینامه حضرت اباالفضل(ع)
▲ پيشگفتار
در نگاه به قلّه هاي رفيع ايمان و شجاعت و وفا، چشم ما به وارسته مردي بزرگ و بي بديل مي افتد، به نام عبّاس فرزند رشيد اميرالمؤمنين(ع) كه در فضل و كمال و فتوّت و رادمردي، الگويي برجسته است. در اخلاص و استقامت و پايمردي، نمونه است و در هر خصلت نيك و صفت ارزشمندي، كه كرامت يك انسان به آن بسته است، سرمشق است. ما پيوسته دين باوري و حقجويي و باطل ستيزي و جانبازي را از او آموخته ايم و نسل الله اكبرِ امروز، وامدار مكتب جهاد و شهادتي است كه اباالفضل(ع) در آن مكتب، علمدار است و همچون خورشيد، درخشان.
اينك، گرچه از صحنه هاي آن همه ايثار و دلاوري و وفا كه در عاشورا اتّفاق افتاد و آينه اي فضيلت نما پيش چشم جهانيان نهاد، بيش از هزار و سيصد سال ميگذرد، امّا تاريخ، روشن از كرامت هاي عباس بن علي(ع) است و نام او با وفا، ادب، ايثار و جانبازي همراه است و گذشتِ اين همه سال، كمترين غباري بر سيماي فتوّتي، كه در رفتار آن حضرت جلوهگر شد، ننشانده است.
عاشورا روز پر شكوه و الهام بخش و پر حماسه اي بود كه انسانهايي والا و روحهايي بزرگ و ارادههايي عظيم، عظمت و والايي خود را به جهانيان نشان دادند و تاريخ از فداكاري عاشوراييان، روح و جان گرفت و زمان با نبض كربلاييانِ قهرمان و حماسه آفرين، تپيد. كربلا مكتبي شد آموزنده و سازنده، كه فارغ التحصيلان آن، در رشتهء ايمان و اخلاص و تعهّد و جهاد، مدرك و مدال گرفتند و ... عباس از زبده ترين معرفت آموختگان آن دانشگاه بود.
هنوز هم اين مكتبِ عالي باز است و دانشجو ميپذيرد و يكي از استادان اين دوره هاي آموزشِ وفا و مراحلِ كسبِ معرفت، علمدار كربلاست، ايستاده بر بلنداي عشق و شهامت، كه با دستان بريده اش معبرِ آزادگي را ميگشايد و راه نور را نشان ميدهد و اين حقايق، همه در نام عبّاس نهفته است و همراه با اين نام،عطر يك «فرهنگ» به مشام جان ميرسد.
عبّاس يعني تا شهادت يكّه تازي عبّاس يعني عشق، يعني پاكبازي
عبّاس يعني با شهيدان همنوازي عبّاس يعني يك نيستان تكنوازي(1)
ما براي رسيدن به سرچشمة يقين و كوثر ايمان، نيازمند راهنماييم. جانمان تشنه است و دلهايمان مشتاق. اولياي دين و سرمشق هاي پاكي و فضيلت ميتوانند راه را نشانمان دهند و از زمزم گوارايي كه در اختيارشان است سيرابمان سازند.
اگر در امتداد «اسوه ها» به عبّاس بن علي(ع) ميرسيم براي روشني چراغي است كه پيش پاي انسانها افروخته است و از آن دور دستها ما را به اين راه فرا ميخواند. او الگو و سرمشق است، نه تنها در شجاعت و رزم آوري، بلكه در ايمان و معنويّت هم؛ نه فقط در مقاومت و استواري، در عبادت و شب زنده داري هم؛ نه تنها در روحية سلحشوري و حماسه، كه در اخلاص و آگاهي و معرفت و وفا هم.
آنچه ميخوانيد گوشهاي از شخصيّت حضرت اباالفضل(ع) را ترسيم ميكند، باشد كه نام و ياد و زندگينامة آن شهيد بزرگ و سردار رشيد، چراغ يقين و شعلة ايمان را در ذهن و زندگيمان روشن سازد.
12 بهمن 1378 شمسي
قم جواد محدّثي
▲ ميلاد فرزند شجاعت
سالها از شهادت جانگداز دختر پيامبر، حضرت زهرا ميگذشت. حضرت علي(ع) پس از فاطمه با امامه (دختر زادة پيامبر اكرم) ازدواج كرده بود. امّا با گذشت بيش از ده سال از آن داغ جانسوز، هنوز هم غم فراق زهرا در دل علي(ع) بود.
براي خاندان پيامبر، سرنوشتي شگفت رقم زده شده بود. بني هاشم، در اوج عزّت و بزرگواري، مظلومانه ميزيستند. وقتي علي(ع) به فكر گرفتن همسر ديگري بود، عاشورا در برابر ديدگانش بود. برادرش «عقيل » را كه در علم نسب شناسي وارد بود و قبايل و تيره هاي گوناگون و خصلتها و خصوصيّتهاي اخلاقي و روحي آنان را خوب ميشناخت طلبيد. از عقيل خواست كه: برايم همسري پيدا كن شايسته و از قبيله اي كه اجدادش از شجاعان و دلير مردان باشند تا بانويي اين چنين، برايم فرزندي آورد شجاع و تكسوار و رشيد.(2)
پس از مدّتي، عقيل زني از طايفة كلاب را خدمت اميرالمؤمنين(ع) معرفي كرد كه آن ويژگي ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نياكانش همه از دليرمردان بودند. از طرف مادر نيز داراي نجابت خانوادگي و اصالت و عظمت بود. او را فاطمة كلابيّه مي گفتند و بعدها به «امّ البنين» شهرت يافت، يعني مادرِ پسران، چهار پسري كه به دنيا آورد و عبّاس يكي از آنان بود.
عقيل براي خواستگاري او نزد پدرش رفت. وي از اين موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آري گفت. حضرت علي(ع) با آن زن شريف ازدواج كرد. فاطمة كلابيّه سراسر نجابت و پاكي و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتي وارد خانة علي(ع) شد، حسن و حسين (عليهماالسلام) بيمار بودند. او آنان را پرستاري كرد و ملاطفت بسيار به آنان نشان داد(3).
گويند: وقتي او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنيد تا ياد غمهاي مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانيد.
ثمرة ازدواج حضرت علي با او، چهار پسر رشيد بود به نامهاي: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثة كربلا به شهادت رسيدند. عباس، قهرماني كه در اين بخش از او و خوبيها و فضيلتهايش سخن ميگوييم، نخستين ثمرة اين ازدواج پر بركت و بزرگترين پسر امّ البنين بود.
فاطمة كلابيه (امّ البنين) زني داراي فضل و كمال و محبّت به خاندان پيامبر بود و براي اين دودمانِ پاك، احترام ويژه اي قائل بود. اين محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پيامبر را «مودّت اهل بيت» دانسته است(4). او براي حسن، حسين، زينب و امّ كلثوم، يادگاران عزيز حضرت زهرا (س)، مادري ميكرد و خود را خدمتكار آنان ميدانست. وفايش نيز به اميرالمؤمنين (ع) شديد بود. پس از شهادت علي(ع) به احترام آن حضرت و براي حفظ حرمت او، شوهر ديگري اختيار نكرد، با آن كه مدّتي نسبتاً طولاني (بيش از بيست سال) پس از آن حضرت زنده بود.(5)
ايمان والاي امّ البنين و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود كه آنان را بيشتر از فرزندان خود، دوست ميداشت. وقتي حادثة كربلا پيش آمد، پيگير خبرهايي بود كه از كوفه و كربلا ميرسيد. هركس خبر از شهادت فرزندانش ميداد، او ابتدا از حال حسين(ع) جويا ميشد و برايش مهمتر بود.
عبّاس بن علي(ع) فرزند چنين بانوي حق شناس و بامعرفتي بود و پدري چون علي بن ابي طالب(ع) داشت و دست تقدير نيز براي او آينده اي آميخته به عطر وفا و گوهر ايمان و پاكي رقم زده بود.
ولادت نخستين فرزند امّ البنين، در روز چهارم شعبان سال 26 هجري در مدينه بود.(6) تولّد عباس، خانة علي و دل مولا را روشن و سرشار از اميد ساخت، چون حضرت ميديدند در كربلايي كه در پيش است، اين فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ علي، فداي حسينِ فاطمه خواهد گشت.
وقتي به دنيا آمد حضرت علي(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحيد و رسالت و دين، پيوند داد و نام او را عباس نهاد(7). در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامي گوسفندي را به عنوانِ عقيقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند(8).
آن حضرت، گاهي قنداقة عبّاس خردسال را در آغوش ميگرفت و آستينِ دستهاي كوچك او را بالا ميزد و بر بازوان او بوسه ميزد و اشك ميريخت. روزي مادرش امّ البنين كه شاهد اين صحنه بود، سبب گرية امام را پرسيد. حضرت فرمود: اين دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسين، قطع خواهد شد؛ گريهء من براي آن روز است(9).
با تولّد عبّاس، خانة علي(ع) آميخته اي از غم و شادي شد: شادي براي اين مولود خجسته، و غم و اشك براي آينده اي كه براي اين فرزند و دستان او در كربلا خواهد بود.
عبّاس در خانة علي(ع) و در دامان مادرِ با ايمان و وفادارش و در كنار حسن و حسين (عليهماالسلام) رشد كرد و از اين دودمان پاك و عترتِ رسول، درسهاي بزرگ انسانيت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.
تربيت خاصّ امام علي(ع) بي شك، در شكل دادن به شخصيت فكري و روحي بارز و برجستهء اين نوجوان، سهم عمده اي داشت و درك بالاي او ريشه در همين تربيتهاي والا داشت.
روزي حضرت امير(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زينب (س) هم حضور داشت. امام به اين كودك عزيز گفت: بگو يك. عبّاس گفت: يك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداري كرد و گفت: شرم ميكنم با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ام دو بگويم. حضرت از معرفت اين فرزند خشنود شد و پيشاني عبّاس را بوسيد(10).
استعداد ذاتي و تربيت خانوادگي او سبب شد كه در كمالات اخلاقي و معنوي، پا به پاي رشد جسمي و نيرومندي عضلاني، پيش برود و جواني كامل، ممتاز و شايسته گردد. نه تنها در قامت رشيد بود، بلكه در خِرد، برتر و درجلوه هاي انساني هم رشيد بود. او ميدانست كه براي چه روزي عظيم، ذخيره شده است تا در ياري حجّت خدا جان نثاري كند. او براي عاشورا به دنيا آمده بود.
اين حقيقت، موردتوجّه علي(ع) بود، آنگاه كه ميخواست با امّ البنين ازدواج كند. وقتي هم كه حضرت امير در بستر شهادت افتاده بود، اين «راز خون» را به ياد عبّاس آورد و در گوش او زمزمه كرد.
شب 21 رمضان سال 41 هجري بود. علي(ع) در آخرين ساعات عمر خويش،عبّاس را به آغوش گرفت و به سينه چسبانيد و به اين نوجوان دلسوخته، كه شاهد خاموش شدن شمع وجود علي بود، فرمود: پسرم، به زودي در روز عاشورا، چشمانم به وسيلة تو روشن ميگردد؛ پسرم، هرگاه روز عاشورا فرا رسيد و بر شريعة فرات وارد شدي، مبادا آب بنوشي در حالي كه برادرت حسين(ع) تشنه است.(11)
اين نخستين درس عاشورا بود كه در شب شهادت علي(ع) آموخت و تا عاشورا پيوسته در گوش داشت.
شايد در همان لحظات آخر عمر علي(ع) كه فرزندانش دور بستر او حلقه زده بودند و نگران آينده بودند، حضرت به فراخور هر يك، توصيه هايي داشته است. بعيد نيست كه دست عبّاس را در دست حسين(ع) گذاشته باشد و عبّاس را سفارش كرده باشد كه: عباسم، جان تو و جان حسينم در كربلا! مبادا از او جدا شوي و تنهايش گذاري!
عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگي داشت و از نفسهاي پاك و عنايتهاي ويژة علي(ع) و مادرش امّ البنين برخوردار شده بود. امّ البنين هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پيامبر را يكجا داشت و در ولا و دوستي آنان، مخلص و شيفته بود. از آن سو نزد اهل بيت هم وجهه و موقعيّت ممتاز و مورد احترامي داشت. اين كه زينب كبري پس از عاشورا و بازگشت به مدينه به خانة او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به اين مادرِ داغدار تسليت گفت(12) و پيوسته به خانة او رفت و آمد ميكرد و شريك غمهايش بود، نشانِ احترام و جايگاه شايستة او در نظر اهلبيت بود
▲ فصل جواني
از روزي كه عبّاس، چشم به جهان گشوده بود اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين را در كنار خود ديده بود و از ساية مهر و عطوفت آنان و از چشمة دانش و فضيلتشان برخوردار و سيراب شده بود.
چهارده سال از عمر عبّاس در كنار علي(ع) گذشت، دوراني كه علي(ع) با دشمنان درگير بود. گفته اند عبّاس در برخي از آن جنگها شركت داشت، در حالي كه نوجواني در حدود دوازده ساله بود، رشيد و پرشور و قهرمان كه در همان سنّ و سال حريف قهرمانان و جنگاوران بود. علي(ع) به او اجازة پيكار نميداد،(13) به امام حسن و امام حسين هم چندان ميدانِ شجاعت نمايي نميداد. اينان ذخيره هاي خدا براي روزهاي آيندة اسلام بودند و عبّاس ميبايست جان و توان و شجاعتش را براي كربلاي حسين نگه دارد و علمدار سپاه سيدالشهدا باشد.
برخي جلوه هايي از دلاوري اين نوجوان را در جبهة صفّين نگاشته اند. اگر اين نقل درست باشد، ميزان رزم آوري او را در سنين نوجواني و دوازده سالگي نشان ميدهد.
مگر برادرزاده اش حضرت قاسم سيزده ساله نبود كه آن حماسه را در ركاب عمويش آفريد و تحسين همگان را برانگيخت؟ مگر پدرش علي بن ابي طالب(ع) در جواني با قهرمانان نام آور عرب، همچون «مرحب» در جنگ خيبر و «عمروبن عبدودّ» در جنگ خندق درگير نشد و آنان را به هلاكت نرساند؟ مگر عباس، برادر امام حسن و امام حسين ومحمد حنفيّه و زينب و كلثوم نبود؟ مگر نياكانش ازناحية مادر در قبيلة «كلاب» همه از سلحشوران و تكسواران عرصه هاي رزم وشجاعت و شمشيرزني و نيزه افكني نبودند؟ عباس، محلّ تلاقي دو رگ و ريشة شجاعت بود، هم از سوي پدر كه علي(ع) بود و هم از طرف مادر. و امّا آن حماسه آفريني در سنّ نوجواني:
در يكي از روزهاي نبرد صفّين، نوجواني از سپاه علي(ع) بيرون آمد كه نقاب بر چهره داشت و از حركات او نشانه هاي شجاعت و هيبت و قدرت هويدا بود. از سپاه شام كسي جرأت نكرد به ميدان آيد. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاويه يكي از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»كه دليرمردي برابر با هزاران نفر بود صدا كرد و گفت: به جنگ اين جوان برو. آن شخص گفت: اي امير، مردم مرا با ده هزار نفر برابر ميدانند، چگونه فرمان ميدهي كه به جنگ اين نوجوان بروم؟ معاويه گفت: پس چه كنيم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، يكي از آنان را ميفرستم تا او را بكشد. گفت: باشد. يكي از پسرانش را فرستاد، به دست اين جوان كشته شد. ديگري را فرستاد، او هم كشته شد. همهء پسرانش يك به يك به نبرد اين شير سپاه علي(ع) آمدند و او همه را از دم تيغ گذراند.
خود ابن شعثاء به ميدان آمد، در حالي كه ميگفت: اي جوان، همهء پسرانم را كشتي، به خدا پدر و مادرت را به عزايت خواهم نشاند. حمله كرد و نبرد آغاز شد و ضرباتي ميان آنان ردّ و بدل گشت. با يك ضربت كاري جوان، ابن شعثاء به خاك افتاد و به پسرانش پيوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. اميرالمؤمنين او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهرهاش كنار زد و پيشاني او را بوسه زد. ديدند كه او قمر بني هاشم عباس بن علي(ع) است.(14)
نيز آورده اند در جنگ صفين، در مقطعي كه سپاه معاويه بر آب مسلّط شد و تشنگي، ياران علي(ع) را تهديد ميكرد، فرماني كه حضرت به ياران خود داد و جمعي را در ركاب حسين(ع) براي گشودن شريعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علي هم در كنار برادرش و يار و همرزم او حضور داشته است.
اينها گذشت و سال چهلم هجري رسيد و فاجعهء خونين محراب كوفه اتّفاق افتاد. وقتي علي(ع) به شهادت رسيد، عباس بن علي چهارده ساله بود و غمگينانه شاهد دفن شبانه و پنهاني اميرالمؤمنين(ع) بود. بي شك اين اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختي آزرد. امّا پس از پدر، تكيه گاهي چون حسنين (عليهماالسلام) داشت و در ساية عزّت و شوكت آنان بود. هرگز توصيه اي را كه پدرش در شب 21 رمضان درآستانة شهادت به عباس داشت از ياد نبرد. از او خواست كه در عاشورا و كربلا حسين را تنها نگذارد. ميدانست كه روزهاي تلخي در پيش دارد و بايد كمر همّت و شجاعت ببندد و قرباني بزرگ مناي عشق دركربلا شود تا به ابديّت برسد.
ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهايي كه برادرش امام حسن مجتبي(ع) به امامت رسيد، حيله گريهاي معاويه، آن حضرت را به صلح تحميلي وا داشت. ستمهاي امويان اوج گرفته بود. حجربن عدي و يارانش شهيد شدند؛ عمروبن حمق خزاعي شهيد شد، سختگيري به آل علي ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطباي وابسته به دربارِ معاويه، پدرش علي(ع) را ناسزا ميگفتند. عباس بن علي شاهد اين روزهاي جانگزاي بود تا آن كه امام حسن به شهادت رسيد. وقتي امام مجتبي، مسموم و شهيد شد، عباس بن علي 24 سال داشت. باز هم غمي ديگر برجانش نشست.
پس از آن كه امام مجتبي(ع) بني هاشم را در سوگ شهادت خويش، گريان نهاد و به ملكوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار ديگر تجربة رحلت رسول خدا و فاطمة زهرا وعلي مرتضي را تكرار كردند و غمهايشان تجديد شد. خانة امام مجتبي پر از شيون و اشك شد. عباس بن علي نيز ازجمله كساني بود كه با گريه و اندوه براي برادرش مرثيه خواند و خاك عزا بر سر و روي خود افكند و از جان صيحه كشيد(15).
امّا چاره اي نبود، ميبايست اين كوه غم را تحمل كند و دل به قضاي الهي بسپارد و خود را براي روزهاي تلختري آماده سازد. امام حسن مجتبي(ع) را غسل دادند و كفن كردند. عبّاس در مراسم غسل پيكر مطهّر امام حسن(ع) با برادران ديگرش (امام حسين و محمد حنفيّه) همكاري و همراهي داشت(16) و شاهد غمبارترين وتلخترين صحنهء مظلوميّت اهلبيت بود. آنگاه كه تابوت امام مجتبي(ع) را وارد حرم پيامبر(ص) كردند تا تجديد ديداري با آن حضرت كنند، مروانيان پنداشتند كه ميخواهند آن جا دفن كنند و جلوگيري كردند و تابوت امام حسن(ع) را تيرباران نمودند.در اين صحنه ها بود كه خشم جوانان غيرتمند بني هاشم برانگيخته شد و اگر سيد الشهدا(ع) آنان را به خويشتنداري و صبر دعوت نكرده بود، دستهايي كه به قبضه هاي شمشير رفته بود زمين را از خون دشمنانِ بدخواه سيراب ميكرد. عباس رشيد نيز در جمع جوانان هاشمي، جرعه جرعه غصه ميخورد و بنابه تكليف، صبر ميكرد. ميخواست كه شمشير بركشد و حمله كند، امّا حسين بن علي نگذاشت و او را به بردباري و خويشتنداري دعوت كرد و وصيّت امام مجتبي(ع) را يادآور شد كه گفته بود خوني ريخته نشود(17).
اين سالها نيز گذشت. عباس بن علي(ع) زير ساية برادر بزرگوارش سيدالشهدا(ع) و در كنار جوانان ديگري از عترت پيامبر خدا ميزيست و شاهد فراز و نشيبهاي روزگار بود.
عباس چند سال پس از شهادت پدر در سنّ هجده سالگي در اوائل امامت امام مجتبي با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج كرده بود. ابن عباس راوي حديث و مفسّر قرآن و شاگرد لايق و برجستة علي(ع) بود. شخصيّت معنوي و فكري اين بانو نيز در خانة اين مفسّر امّت شكل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از اين ازدواج دو فرزند به نامهاي «عبيدالله» و «فضل» پديد آمد(18) كه هر دو بعدها از عالمان بزرگ دين و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نيز كساني بودند كه در شمار راويان احاديث و عالمان دين در عصر امامان ديگر بودند(19) و اين نور علوي كه در وجود عباس تجلّي داشت، در نسلهاي بعد نيز تداوم يافت و پاسداراني براي دين خدا تقديم كرد كه همه از عالمان و عابدان و فصيحان و اديبان بودند.(20)
آن حضرت، در مدينه و در جمع بني هاشم ميزيست و زمان همچنان ميگذشت تا آن كه سال شصت هجري رسيد و حادثة كربلا و نقش عظيمي كه وي در آن حماسه آفريد. با اين بخش از زندگي الهام بخش او در آينده آشنا خواهيم شد.
عباس درهمة دوران حيات، همراه برادرش حسين(ع) بود و فصل جواني اش در خدمت آن امام گذشت. ميان جوانان بني هاشم شكوه و عزّتي داشت و آنان برگرد شمع وجود عباس، حلقه اي از عشق و وفا به وجود آورده بودند و اين جمعِ حدوداً سي نفري، در خدمت و ركاب امام حسن و امام حسين همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شكوه اين جوانان، به ويژه از صولت و غيرت و حميّت عباس سخن بود.
آن روز هم كه پس از مرگ معاويه، حاكم مدينه ميخواست درخواست و نامة يزيد را دربارة بيعت با امام حسين(ع) مطرح كند و ديداري ميان وليد و امام در دارالاماره انجام گرفت، سي نفر از جوانان هاشمي به فرماندهي عباس بن علي(ع) با شمشيرهاي برهنه، آماده و گوش به فرمان، بيرون خانة وليد و پشت در ايستاده بودند و منتظر اشارة امام بودند كه اگر نيازي شد به درون آيند و مانع بروز حادثه اي شوند. كساني هم كه از مدينه به مكه و از آنجا به كربلا حركت كردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند(21).
اينها، گوشه هايي از رخدادهاي زندگي عباس در دوران جواني بود تا آن كه حماسة عاشورا پيش آمد و عباس، وجود خود را پروانه وار به آتشِ عشقِ حسين زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاكان بر او باد.
▲ سيماي اباالفضل(ع)
هم چهرة عباس زيبا بود، هم اخلاق و روحيّاتش. ظاهر و باطن عباس نوراني بود و چشمگير و پرجاذبه. ظاهرش هم آيينة باطنش بود. سيماي پر فروغ و تابنده اش او را همچون ماه، درخشان نشان ميداد و در ميان بني هاشم، كه همه ستارگانِ كمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از اين رو او را «قمر بني هاشم» ميگفتند.
در ترسيم سيماي او، تنها نبايد به اندام قوي و قامت رشيد و ابروان كشيده و صورت همچون ماهش بسنده كرد؛ فضيلتهاي او نيز، كه درخشان بود، جزئي از سيماي اباالفضل را تشكيل ميداد. از سويي نيروي تقوا، ديانت و تعهّدش بسيار بود و از سويي هم از قهرمانان بزرگ اسلام به شمار مي آمد. زيبايي صورت و سيرت را يكجا داشت. قامتي رشيد و بر افراشته، عضلاتي قوي و بازواني ستبر وتوانا و چهره اي نمكين و دوست داشتني داشت. هم وجيه بود، هم مليح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهايي داشت.
وقتي سوار بر اسب ميشد، به خاطر قامت كشيده اش پاهايش به زمين ميرسيد و چون پاي در ركاب اسب مينهاد، زانوانش به گوشهاي اسب ميرسيد.(22) شجاعت و سلحشوري را از پدر به ارث برده بود و در كرامت و بزرگواري و عزّت نفس و جاذبة سيما و رفتار، يادگاري از همة عظمتها و جاذبه هاي بني هاشم بود. بر پيشاني اش علامت سجود نمايان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاكساري در برابر «اللّه» حكايت ميكرد. مبارزي بود خدا دوست و سلحشوري آشنا با راز و نيازهاي شبانه.
قلبش محكم و استوار بود همچون پارة آهن. فكرش روشن و عقيده اش استوار و ايمانش ريشه دار بود. توحيد و محبّت خدا در عمق جانش ريشه داشت. عبادت و خداپرستي او آن چنان بود كه به تعبير شيخ صدوق: نشان سجود در پيشاني و سيماي او ديده ميشد.(23)
ايمان و بصيرت و وفاي عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود كه امامان شيعه پيوسته از آن ياد ميكردند و او را به عنوان يك انسان والا و الگو مي ستودند. امام سجاد(ع) روزي به چهرة «عبيدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه كرد و گريست. آنگاه با ياد كردي از صحنة نبرد اُحد و صحنة كربلا از عموي پيامبر (حمزة سيدالشهدا) و عموي خودش (عباس بن علي) چنين ياد كرد:
« هيچ روزي براي پيامبر خدا سختتر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمويش حضرت حمزه كه شير دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسيد. بر حسين بن علي(ع) هم روزي سختتر از عاشورا نگذشت كه در محاصرة سي هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان ميپنداشتند كه با كشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزديك ميشوند و سرانجام، بي آنكه به نصايح و خيرخواهي هاي سيدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.»
آنگاه در يادآوري فداكاري و عظمت روحي عباس(ع) فرمود:
«خداوند،عمويم عباس را رحمت كند كه در راه برادرش ايثار و فداكاري كرد و از جان خود گذشت، چنان فداكاري كرد كه دو دستش قلم شد. خداوند نيز به او همانند جعفربن ابيطالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا كرد كه با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز ميكند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتي دارد بس بزرگ، كه همة شهيدان در قيامت به مقام والاي او غبطه ميخورند و رشك ميبرند.»(24)
آن ايثار و جانبازي عظيم اباالفضل، پيوسته الهام بخش فداكاريهاي بزرگ در راه عقيده و دين بوده است و جانبازان بسياري اگر دستي در راه دوست فدا كرده اند، خود را رهپوي آن الگوي فداكاري ميدانند و اسوة ايثارشان جعفر طيّار و عباس بن علي بوده است:
چون اقتدا به جعفر طيّار كرده ايم
پرواز ماست با پرِ جان در فضاي دوست
در پيروي ز خطّ علمدار كربلاست
دستي كه داده ايم به راه رضاي دوست(25)
بصيرت و شناخت عميق و پايبندي استوار به حق و ولايت و راه خدا از ويژگي هاي آن حضرت بود. در ستايشي كه امام صادق(ع) از او كرده است بر اين اوصاف او انگشت نهاده و به عنوان ارزشهاي متبلور در وجود عبّاس، ياد كرده است:
«كان عمُّنا العبّاسُ نافذ البصيرةِ صُلب الايمانِ، جاهد مع ابيعبدالله(ع) وابْلي’ بلاءاً حسناً ومضي شهيداً(26)؛
عموي ما عباس، داراي بصيرتي نافذ و ايماني استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد كرد و آزمايش خوبي داد و به شهادت رسيد».
و در يكي از زيارتنامه هاي آن حضرت نيز بر اين «بصيرت» و اقتدا به شايستگان اشاره شده است «شهادت ميدهم كه تو با بصيرت در كار و راه خويش رفتي و شهيد شدي و به صالحان اقتدا كردي»(27).
بصيرت و بينش نافذ و قوي كه امام در وصف او به كار برده است، سندي افتخار آفرين براي اوست. اين ويژگيهاي والاست كه سيماي عباس بن علي را درخشان و جاودان ساخته است. وي تنها به عنوان يك قهرمانِ رشيد و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضايل علمي و تقوايي او و سطح رفيع دانش او كه از خردسالي از سرچشمة علوم الهي سيراب و اشباع شده بود، نيز درخور توجّه است. تعبير «زُقّ العِلْم زقّاً»(28) كه در برخي نقلها آمده است، اشاره به اين حقيقت دارد كه تغذيه علمي او از همان كودكي بوده است.
مقام فقاهتي او بالا بود و نزد راويان، مورد وثوق به شمار ميرفت و داراي پارسايي فوق العاده اي بود. تعبير برخي بزرگان دربارة او چنين است:
«عباس از فقيهان و دين شناسانِ اولاد ائمّه بود و عادل، ثقه، با تقوا و پاك بود.»(29)
و به تعبير مرحوم قايني: «عباس از بزرگان و فاضلانِ فقهاي اهل بيت بود، بلكه او داناي استاد نديده بود.»(30)
اين سردار رشيد و شهيد، علاوه بر آن كه خود به لحاظ قرب و منزلتي كه نزد پروردگار دارد در قيامت از مقام شفاعت برخوردار است، وسيلة شفاعت حضرت زهرا نيز خواهد بود. در روايت است:
در روز رستاخيز، آنگاه كه كار سخت و دشوار گردد، پيامبر خدا، حضرت علي را نزد فاطمه خواهد فرستاد تا درجايگاه شفاعت حاضر شود. اميرمؤمنان به فاطمه ميگويد: از اسباب شفاعت چه نزد خود داري و براي امروز كه روز بيتابي و نيازمندي است چه ذخيره كرده اي؟ فاطمة زهرا ميگويد: يا علي، براي اين جايگاه، دستهاي بريدة فرزندم عباس بس است.(31)
افتخار بزرگ عباس بن علي اين بود كه در همة عمر، در خدمتِ امامت و ولايت و اهلبيت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسين(ع) نقش حمايتي ويژه اي داشت و بازو و پشتوانه و تكيه گاه برادرش سيدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جايگاه را داشت كه حضرت امير نسبت به پيامبر خدا داشت. در اين زمينه به مقايسة يكي از نويسندگان دربارة اين پدر و پسر توجه كنيد:
«حضرت عباس در بسياري از امور اجتماعي مانند پدر قد مردانگي برافراخت و ابراز فعاليت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسين بود مانند پدرش كه پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاري، شجاعت، قوّت بازو، ايمان و اراده، پشت نكردن به دشمن، فريب دادن و بيم نداشتن از عظمت حريف و انبوهي دشمن را كه پدرش درجنگهاي اُحد، بدر، خندق، خيبر و غيره نشان داد، در كربلا ابراز داشت.
عباس، همانطور كه علي(ع) هميان نان و خرما به دوش ميگرفت و براي ايتام و مساكين ميبرد، او به اتفاق و امر برادر، بسياري از گرسنگان مكّه و مدينه را به همين ترتيب اطعام مينمود. عباس، مانند علي(ع) كه باب حوايج دربار پيغمبر بود و هركس روي به ساحت او ميكرد، اوّل علي را ميخواند، باب حوايج در استان امام حسين بود و هركس براي رفع حوايج به دربار حسين (ع) ميشتافت، عباس را ميخواند.
عباس مانند پدر كه در بستر پيغمبر خوابيد و فداكاري كرد در راه پيغمبر، در روز عاشورا براي اطفال و آب آوردن فداكاري كرد. عباس مانند پدر كه در حضور پيغمبر شمشير ميزد، در حضور برادر شمشير زد تا از پاي در آمد. عباس، همانطور كه پدرش به تنهايي به دعوت دشمن رفت، به تنهايي براي مهلت به طرف خيل دشمن حركت فرموده و مهلت گرفت»(32).
▲ در آيينة القاب
غير از نام، كه مشخّص كنندة هر فرد از ديگران است، صفات و ويژگيهاي اخلاقي و عملي اشخاص نيز آنان را از ديگران متمايز ميكند و به خاطر آن خصوصيّات بر آنها «لقب» نهاده ميشود و با آن لقبها آنان را صدا ميزنند يا از آنان ياد ميكنند.
وقتي به القاب زيباي حضرت عباس مي نگريم، آنها را همچون آيينه اي مي يابيم كه هركدام،جلوه اي از روح زيبا و فضايل حضرتِ ابوفضايل را نشان ميدهد. القاب حضرت عباس، برخي در زمان حياتش هم شهرت يافته بود، برخي بعدها بر او گفته شد و هر كدام مدال افتخار و عنوان فضيلتي است جاودانه.
چه زيباست كه اسم، با مسمّي و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هركس شايسته و درخور لقب و نام و عنواني باشد كه با آن خوانده و ياد ميشود.
نام اين فرزند رشيد اميرالمؤمنين «عباس» بود، چون شيرآسا حمله ميكرد و دلير بود و در ميدانهاي نبرد، همچون شيري خشمگين بود كه ترس در دل دشمن ميريخت و فريادهاي حماسياش لرزه بر اندام حريفان ميافكند.
كُنيه اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به اين جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به اين جهت كه در واقع نيز، پدر فضيلت بود و فضل و نيكي زادة او و مولود سرشت پاكش و پروردة دست كريمش بود.
او را «ابوالقِربه» (پدر مشك) هم ميگفتند به خاطر مشكِ آبي كه به دوش ميگرفت(33) و از كودكي ميان بني هاشم سقّايي ميكرد(34)«سقّا» لقب ديگر اين بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر كربلا، ساقي كاروانيان و آب آور لب تشنگان خيمه هاي ابا عبدالله(ع) بود و يكي از مسؤوليتهايش در كربلا تأمين آب براي خيمه هاي امام بود و وقتي از روز هفتم محرّم، آب را به روي ياران امام حسين(ع) بستند، يك بار به همراهي تني چند از ياران، صف دشمن را شكافت و از فرات آب به خيمه ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب آوري براي كودكان تشنه به شهادت رسيد(35) (كه در آينده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، كه همه از ساقيانِ حجاج بودند.علي(ع) نيز ان همه چاه و قنات حفر كرد تا تشنگان را سيراب سازد. در روز صفّين هم سپاه علي(ع) پس از استيلا بر آب، سپاه معاويه را اجازه داد كه از آن بنوشد تا شاهدي بر فتوّت جبهة علي(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و اين مرام و استمرار اين فرهنگ و فرزانگي است. دركربلا هم منصب سقّايي داشت تا پاسدار شرف باشد.
لقب ديگرش «قمر بني هاشم» بود. در ميان بني هاشم زيباترين و جذابترين چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار ميدرخشيد.
او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفيعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورندة نياز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حيات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمة كرم بود و مردم حتي اگر با حسين(ع) كاري داشتند از راه عباس وارد ميشدند، هم پس از شهادت به كساني كه به نام مباركش متوسّل شوند، عنايت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ايمان و ايثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر مي آورد. بسيارند آنان كه با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روي آوردن به درگاه كرم و فتوّت او، شفا يافته اند يا مشكلاتشان برطرف شده و نيازشان بر آمده است. دركتابهاي گوناگون، حكايات شگفت وخواندني از كرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است.(36) خواندن و شنيدن اين گونه كرامات (اگر صحيح و مستند باشد) بر ايمان وعقيده و محبّت انسان ميافزايد(37).
يكي ديگر از لقبهاي او «رئيس عسكر الحسين» است،(38) فرمانده سپاه حسين(ع).
او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. اين لقب در ارتباط با نقش پرچمداري عباس در كربلاست. وي فرمانده نظامي نيروهاي حق در ركاب امام حسين(ع) بود و خود سيّدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب كرد كه نشان دهندة نقش علمداري اوست «عبدصالح» (بندة شايسته) لقب ديگري است كه در زيارتنامة او به چشم ميخورد، زيارتنامه اي كه امام صادق(ع) بيان فرموده است. اين كه يك حجّت معصوم الهي، عباسِ شهيد را عبدصالح و مطيع خدا و رسول و امام معرفي كند، افتخار كوچكي نيست.
يكي ديگر از لقبهايش «طيّار» است، چون همانند عمويش جعفر طيّار به جاي دو دستي كه از پيكرش جدا شد، دو بال به او داده شده تا در بهشت بال در بال فرشتگان پرواز كند. اين بشارت را پدرش اميرالمؤمنين(ع) در كودكي عباس، آن هنگام كه دستهاي او را ميبوسيد و ميگريست به اهل خانه داد تا تسلاي غم و اندوه آنان گردد.(39)
«مواسي» از لقبهاي ديگر اوست و اشاره به مواسات و ازخود گذشتگي و فدا شدن او در راه برادرش امام حسين(ع) دارد.(40)
براي عباس بن علي(ع) شانزده لقب شمرده اند(41) كه هريك، جلوه اي از روح بلند و عظمت او را نشان ميدهد.
عباس در طول زندگي، پيوسته جانش را سپر حفاظت از امام زمان خويش ساخته بود و همراه امام حسين بود و از او جدا نميشد و در راه حمايت از او ميجنگيد(42). سايه به ساية امام حركت ميكرد و خود، سايه اي از وجود سيدالشهدا بود. با آن كه خود از نظر علم و تقوا و شجاعت و فضيلت، در درجة بالايي بود و الگويي مثال زدني در اين بزرگيها و كرامتها محسوب ميشد، امّا خود را يك شخصيّت فاني در وجود برادرش و ذوب شده در سيدالشهدا و مطيع محض مولاي خود ساخته بود و آن گونه عمل ميكرد تا به ديگران درس «ولايت پذيري» و موالات و مواسات بياموزد و شيوة صحيح ارتباط با ولي خدا را نشان دهد.
شايد اين نكتة لطيف كه ميلاد امام حسين در سوم شعبان و ميلاد اباالفضل در چهارم شعبان است، رمز ديگري از وجودِ سايه اي آن حضرت نسبت به خورشيد امامت باشد، كه در تمام عمر و همهء زندگي، حتي در روز تولّد هم، يك روز پس از امام حسين است و شاهدي بر اين پيروي و متابعت (البته با حدود بيست سال فاصله) .
در حادثة عاشورا و در آن شب موعود و خدايي هم، محافظت و پاسداري از خيمه هاي حسيني را بر عهده داشت و نگهبان حريم و حرم امامت بود.
اين لقبهاي معنيدار و گويا، هر يك تابلويي است كه فضايل او را نشان ميدهد و ما را به خلوتسراي روحِ بلند و قلبِ استوار و ايمان ژرف و جانِ نوراني او رهنمون ميشود و محبّت آن سرباز فداكار قرآن و دين را در دلها افزون ميسازد.
اينك كه سخن از كنيه ها و لقبهاي اوست، همين جا به برخي تعابير كه ائمّه دربارة او دارند، اشاره ميكنيم:
در زيارتنامه اي كه از قول امام صادق(ع) روايت شده است، خطاب به حضرت عباس(ع) چنين آمده است:
«سلام بر تو، اي بندة صالح، فرمانبردار خدا و پيامبر و اميرمؤمنان و امام حسن و امام حسين. خدا را گواه ميگيرم كه تو بر همان راهي رفتي كه مجاهدان و شهيدانِ «بدر» رفتند: راه مجاهدان راه خدا، خيرخواهان در جهاد با دشمنان خدا، ياوران راستين اولياي خدا و مدافعان از دوستان خدا...»(43).
تعبيرات بلندي را كه امام صادق(ع) دربارة او دارد در بخشهاي پيشين نيز ياد كرديم.(44)
در زيارت ناحية مقدّسه نيز كه از زبان امام زمان(ع) امده است، خطاب به او چنين دارد:
«سلام بر ابوالفضل العباس فرزند اميرالمؤمنين، ان كه جانش را فداي برادرش كرد، آن كه از ديروزِ خود براي فردايش بهره گرفت، آن كه خود را فداي حسين كردوخود را نگهبان او قرار داد، آن كه دستانش قطع شد...»(45).
و چه زيبا اين روح مواسات و ايثار، در اوج تشنگي در شطِّ فرات، در اين شعرها ترسيم شده است:
كربلا كعبة عشق است و من اندر احرام
شد در اين قبلهء عشّاق، دو تا تقصيرم
دست من خورد به آبي كه نصيب تو نشد
چشم من داد از ان آبِ روان، تصويرم
بايد اين ديده و اين دست دهم قرباني
تا كه تكميل شود حجّ من و تقديرم(46)
از بزرگترين فضيلتها و عبادتهاي وي، نصرت و ياري پسر پيامبر و حمايت ازفرزندان زهراي اطهر و سيراب كردن كودكان تشنة اباعبدالله الحسين(ع) بود و فدا كردنِ جانِ عزيز در اين راه پاك.
▲ مظهر شجاعت و وفا
نه شجاعتِ دور از وفاداري ارزشمند است، نه از وفاي بدون شجاعت كاري ساخته است. راه حق،انسانهاي مقاوم و نستوه و عهد شناس و وفادار ميطلبد. ميدانهاي نبرد، سلحشوري و شجاعتِ آميخته به وفاداري به راه حق و آرمان والا و رهبر معصوم لازم است و اينها همه دربالاترين حدّ در وجود فرزند علي(ع) جمع بود. عباس از طرف مادر از قبيلة شجاعان و رزم آوران بود، از طرف پدر هم روح علي را در كالبد خويش داشت. هم شجاعت ذاتي داشت، هم شهامتِ موروثي كه معلول شرايط زندگي و محيط تربيت بود و بخشي هم زاييدة ايمان و عقيده به هدف بود كه او را شجاع ميساخت.
علي(ع) پدر عباس بود، بزرگ مردي كه به شجاعت معنايي جديد بخشيده بود. ابوالفضل العباس فرزند اين پدر و پروردة مكتبي بود كه الگويش علي(ع) است. اينان دودماني بودند سايه پروردِ شمشير و بزرگ شدة ميدانهاي جهاد و خو گرفته به مبارزه و شهادت.
صحنة عاشورا مناسبترين ميداني بود كه شجاعت و وفاي عباس به نمايش گذاشته شود. وفاي عباس در بالاترين حدّ ممكن و زيباترين شكل، تجلّي كرد. امّا بُعد شجاعتِ عباس، آن طور كه بايسته و شايسته بود، مجال بروز نيافت و اين به خاطر مسؤوليتهاي مهمّي بود كه در تدبير امور و پرچمداري سپاه و آبرساني به خيمه ها و حراست از كاروان شهادت بر دوش او بود و عباس نتوانست آن گونه كه دوست داشت روح دريايي خود را در ميدان كربلا در سركوب آن عناصر كينه توز و پست و بيوفا نشان دهد.
در عين حال صحنه هاي اندكي كه از حماسه هاي او در كربلا نقل شده نشانگر شجاعت بي نظير اوست. امّا وفاي عباس، چون در نهايت تشنگي و مظلوميّت پديدار ميشد، زمينه يافت تا به بهترين صورت نمايان شود و حماسة وفا برامواج فرات و در نهر علقمه ثبت گردد.
عباس در همة عمر، يك لحظه از برادرش و امامش و مولايش دست نكشيد و از اطاعت و خدمت، كم نگذاشت. در تاريخ بشري، از گذشته تاكنون، هيچ برادري نسبت به برادرش مانند عباس نسبت به سيدالشهدا با صداقت و ايثارگر و فداكار و مطيع و خاضع نبوده است. وفا و بزرگواري و ادب او نسبت به امام به گونه اي بود كه درتاريخ به صورت ضرب المثل درامده است. هرگز در برابر امام حسين(ع) از روي ادب نمي نشست مگر با اجازه، مثل يك غلام. عباس براي حسين همانگونه بود كه علي براي پيامبر. حسين بن علي(ع) را همواره با خطابِ «يا سيّدي»، «يا ابا عبدالله»، «يابن رسول الله» صدا ميكرد.(47)
صحنه هايي كه از وفا و شجاعت عباس ظاهر شده است، همان است كه سالها پيش وقتي حضرت علي(ع) ميخواست با امّ البنين (مادر عباس) ازدواج كند در نظر داشت و كربلا را ميديد و نياز حسين(ع) را به بازويي پرتوان، علمداري رشيد، ياوري وفادار و سرداري فداكار و جانباز. عباس هم از كودكي در جريان كار قرار گرفته بود و ميدانست كه ذخيرة چه روزي است و فدايي چه كسي؛ از اين رو از همان دورانِ خردسالي ارادت و عشقي عميق به برادرش حسين داشت و افتخار ميكرد كه عاشقانه و از روي محبّت و صفا درخدمت برادر باشد و برادر را مولا و سرور خطاب كند و از اين كه درخدمتِ دو يادگار عزيزِ پيامبر خدا و فاطمة زهرا يعني امام حسن و امام حسين(عليهماالسلام) باشد، احساس مباهات و سربلندي كند. با آن كه در قهرماني و رشادت در حدّ اعلا بود امّا بي كمترين غرور، نسبت به برادرش ادب و اطاعت خاصّ داشت.
عباس همة رشادت و مهابت و توان خويش را وقف برادر كرده بود. در دل دشمنان رعبي ايجاد كرده بود كه از نامش هم به خود مي لرزيدند. قهرماني و شجاعت و رشادتش همه جا مطرح بود. وفايش به حسين و فتوّت و جوانمردي اش نيز ساية امن و آسوده اي بود كه گرفتاران و خائفان در پناه آن اسوده ميشدند و احساس امنيّت ميكردند.
او هم جوانمرد بود و كاردان، هم شجاع بود و با وفا، هم مؤدّب بود و مطيع فرمان مولا، هم متعبّد بود و اهل تهجّد و عبادت و محو در شخصيت برجستة برادرش حسين بن علي(ع) اينها بود كه او را به منصب فرماندهي و علمداري در كربلا رساند و توانست وفا و دليري خود را در آن روز عظيم به ظهور برساند. به جلوه هايي از روح سلحشور او در ترسيم حوادث عاشورا خواهيم رسيد، امّا چون اين جا سخن از شجاعت اوست به اين صحنه توجّه كنيد:
روز عاشورا «مارد بن صديق» كه از فرماندهان قوي هيكل و بلند قامت سپاه يزيد بود و تنها با دلاوراني همسان و همشأن خود مي جنگيد، آمادة نبرد شده غرق در سلاح و سوار بر اسبي قرمز رنگ به جنگ عباس بن علي آمد.
پيش از پيكار، به خاطر اين كه برعباس ترحّم كرده باشد از او خواست كه شمشير برزمين افكند و تسليم شود. رجزها خواند و غرّشها كرد. امّا عباس پاسخ او را در سخن و رجزخواني داد و ملاحت و شجاعت خود را ميراثي افتخارآفرين از خاندان نبوّت شمرد و از رشادتها و قهرمانيهاي خود در عرصه هاي رزم سخن گفت و از اين كه: باكي نداريم، پدرم علي بن ابيطالب همواره در ميدانهاي نبرد بود و هرگز پشت به دشمن نكرد، ما نيز توكّلمان بر خداست و... ناگهان در حمله اي غافلگيرانه خود را به «مارد» رساند و با تكاني شديد، نيزة او را از دستش گرفت و او را بر زمين افكند و با همان نيزه، ضربتي بر او وارد آورد. سپاه كوفه خواستند مداخله كرده، او را نجات دهند. عباس پيشدستي كرد و همچون عقابي سريع بر پشت اسبِ «مارد» نشست و غلامي را كه به كمك «مارد» آمد بود به خاك افكند.
شمر و عدّهاي از فرماندهان به قصد تلافي اين شكست به سوي عباس حمله ور شدند تا «مارد» را از مهلكه بيرون برند. عباس بر سرعت خود افزود و پيش از آنان خود را به«مارد» رساند و او را به هلاكت رساند و در نبردي با يزيديان مهاجم، تعدادي را كشت.(48) رزم آوري و سرعت عمل و تحرّك بجا در ميدان جنگ، سبب شد كه عباس، دشمن و حريف را بشكند و خود پيروز شود.
وجود اباالفضل(ع) در سپاه حسين بن علي(ع) هم ماية هراس دشمن بود، هم براي ياران امام و خانوادة او و كودكاني كه در آن موقعيّتِ سخت در محاصرة يك صحرا پر از دشمن قرار گرفته بودند، قوّت قلب و اطمينان خاطر بود. تا عباس بود كودكان و بانوان حريم امامت آسوده ميخوابيدند و نگراني نداشتند، چون نگهباني مثل اباالفضل بيدار بود و پاسداري ميداد.
▲ با عباس(ع) در حماسة عاشورا
چون ميخواهيم عباس بن علي(ع) را در صحنة حماسة كربلا بشناسيم، ناچار به نقل حوادثي ميپردازيم كه اباالفضل در آنها نقش و حضور داشته است. بيان اين صحنه ها و واقعه ها، هم ايمان عباس را نشان ميدهد، هم وفا و اطاعتش را، هم سلحشوري و مردانگي اش را، هم تابش يقين و باور بر تيغهء شمشير بلند عباس را، هم بصيرت در دين و ثبات در عقيده و پايمردي در راه مرام و انس به شهادتِ در راه خدا را.
درجبهة كربلا مردي را مي بينيم كه در درگيري حق و باطل، بيطرف نمانده است و تا مرز جان به جانبداري از حق شتافته است. قامتش، قلّة نستوه و بلندِ رشادت؛ دلش، بيكران دريا؛ صدايش رعد آسا و با صلابت. با آن همه شكوه و شجاعت و قوّت قلب، يك «سرباز» و يك «جانباز» در اردوي ابا عبدالله الحسين.
هفتم محرّم بود. كاروان شهادت چند روزي بود كه در سرزمين كربلا فرود آمده بود. سپاه كوفه بر نهر فرات مسلّط بودند و آب را به روي حسين و يارانش بسته بودند. اين فرماني بود كه از كوفه رسيده بود، ميخواستند ناجوانمردانه با استفاده از اهرمِ فشارِ عطش، حسين را به تسليم و سازش وادارند.
شمر بن ذي الجوشن كه از هتّاك ترين و كين توزترين دشمنان اهلبيت بود، با طعنه و طنز، تشنگي امام را مطرح ميكرد. پس از آن كه آب را به روي فرزند زهرا بستند، شمر گفت: هرگز آب نخواهيد نوشيد تا هلاك شويد.
عباس بن علي(ع) به سيدالشهدا گفت: اي ابا عبدالله، مگر نه اين كه ما برحقّيم؟
فرمود: آري.
پس از آن، اباالفضل بر آنان كه مانع برداشتن آب شده بودند حمله آورد و آنان را از كنار آب پراكنده ساخت تا آن كه همراهان امام آب برداشتند و سيراب شدند.(49)
حلقة محاصرة فرات تنگتر و كنترل شديدتر شد و برداشتن آب از فرات دشوار گشت. در نتيجه، تشنگي و كم آبي در خيمه هاي امام حسين(ع) آشكار شد و عطش بر كودكان بيشترين تأثير را داشت. چشمها و دلها در پي عباس رشيد بود تا براي اين مشكل چاره اي بينديشد و آبي به خيمه ها برساند.
حسين بن علي(ع) برادر رشيدش عباس را مأمور كرد تا مسؤوليت تهية آب را براي خيمه ها به عهده گيرد. او سقّايي تشنه كامان را عهده دار شد. همراه سي مرد سوار از بني هاشم و ديگر ياران و بيست نفر پياده، كه تحت فرمانش بودند، به سوي فرات روان شد. پرچم اين گروه را به«نافع بن هلال» سپرد. فرات در محاصرة نيروهاي دشمن بود. براي برداشتن آب ميبايست با عملياتي قهرمانانه، ضمن درهم شكستن حلقة محاصره، مشكها را پر از آب كرده به اردوگاه باز آورند.
گروه به شطّ رسيدند. مشكها را پر كرده بيرون آمدند. در برگشت از فرات بودند كه نگهبانان فرات راه را بر آنان بستند تا مانع آبرساني به خيمه ها شوند. ناچار درگيري پيش آمد. جمعي به نبرد پرداختند و مأموران فرات را مشغول ساختند و جمعي ديگر آب را به مقصد رساندند. عباس و نافع، در جمع گروهي بودند كه نبرد ميكردند، هم در مرحلة اوّل كه ميخواستند وارد فرات شوند، هم هنگام باز آوردن آب.(50)
اين نخستين برخورد نظامي بين گروهي از ياران امام حسين(ع) با سپاه كوفه در ساحل رود فرات بود. عباس دلاور خود را آماده ساخته بود كه در هر جا و هر لحظه كه نياز به فداكاري باشد، از جان مايه بگذارد و در خدمت حسين بن علي(ع) و فرزندان پاك او باشد.
▲ امان نامه
صدايي از پشت خيمه هاي امام حسين(ع) به گوش رسيد. صداي ابليس، صداي وسواس خنّاس، صداي «شمر» كه ميگفت: «خواهر زادگانِ ما كجايند؟» او اباالفضل و سه برادرش را صدا ميزد.(51) براي آنان امان نامه آورده بود.
يك بار ديگر نيز پيش از اين، دايي اباالفضل از ابن زياد براي او خطّ امان گرفته بود، ولي عباس مؤدّبانه آن را ردّ كرده بود.(52) اين بار شمر براي جدا كردن اباالفضل از جمع ياران امام آمده بود.
عباس ابتدا اعتنايي نكرد و گوش به آن صدا نسپرد، چون صاحب صدا و هدف او را ميدانست. امام حسين(ع) فرمود: برادرم عباس، هر چند او فاسق است، ولي جوابش را بده و ببين چه كار دارد.
عباس همراه سه برادر ديگرش از خيمه بيرون آمدند. شمر امان نامه اي را كه از ابن زياد، والي كوفه، براي آنان گرفته بود به عباس عرضه كرد و گفت: اگردست از حسين بكشيد و به سوي ما بياييد جانتان در امان خواهد بود.
عباس، خشمگين از اين همه گستاخي و پررويي، نگاهي غضب آلود به شمر افكند و بر سرش فرياد كشيد:
«نفرين و خشم و لعنت خدا بر تو و بر «امان» تو! دستت شكسته باد اي بي آزرم پست! آيا از ما ميخواهي كه دست از ياري شريفترين مجاهد راه خدا، حسين پسر فاطمه برداريم و او را تنها گذاريم و طوق اطاعت و فرمانبرداري لعينان و فرومايگان را به گردن افكنيم؟ آيا براي ما امان مي آوري درحالي كه پسر رسول خدا را اماني نيست؟!»(53).
در نقل ديگري است كه فرمود: «امان خدا بهتر از امان عبيداللّه است»(54)
آن تبهكار سرافكنده و ناكام بازگشت. شمر ميخواست با جذب عباس، ضمن آن كه ضربه اي به سپاه حسين بن علي(ع) ميزند، جبهة كوفه را هم تقويت كند. بي شك، عباس دليرمردي جنگاور بود و مظهر خشم علي(ع)، حضورش در ميان اصحاب سيدالشهدا بسيار با اهميت و ماية قوّت قلب آنان بود. امّا دشمنان حق و پيروان باطل، هميشه نادان وكوردلند. مگرعباس در اين لحظه هاي سرنوشت ساز و در آستانة شهادتي شكوهمند، فرزند فاطمه را تنها ميگذارد و خود را از يك سعادت ابدي محروم ميسازد!
شمر به آن سوي رفت، عباس بن علي هم به سوي امام آمد. در اين هنگام «زُهير» به عباس گفت: ميخواهي ماجرايي را برايت نقل كنم و سخني را كه خودم شنيده ام بازگويم؟
عباس گفت: بگو.
آنگاه زهير بن قين ماجراي درخواستِ علي(ع) از عقيل را در مورد معرّفي زني از قبيلة شجاعان، كه براي او فرزندي رشيد و شجاع بياورد، بازگو كرد و افزود: پدرت علي، تو را براي چنين روزي ميخواست؛ مبادا امروز از ياري برادر و حمايت برادرانت كوتاهي كني!
عباس پاسخ داد: اي زهير، آيا در روزي اين چنين، تو ميخواهي به من روحيه بدهي و تشويقم كني؟ به خدا سوگند، امروز چيزي نشان دهم كه هرگز نديده اي و حماسه اي بيافرينم كه نشنيده اي...(55).
من و از حق جدا گشتن، شگفتا
به ناحق، هم صدا گشتن، شگفتا
من و راه خطا، هيهات هيهات
من و ترك وفا، هيهات هيهات
▲ مهلت شب عاشورا
بعد از ظهر روز نهم محرّم بود. روز به آخر ميرسيد، امّا به نظر ميرسيد كه جنگ، اجتناب ناپذير است. آفتاب ميرفت تا چهرة خونرنگ خود را در نقاب مغرب پنهان سازد و غروبي غمگين از افق اشكار شود.
در ميان سپاه كوفه هلهله اي بود كه صداي آن به گوش ياران امام هم ميرسيد. گويا براي حمله آماده ميشدند. آنان به غلط ميپنداشتند كه ميتوانند حسينيان را به سازش و تسليم وا دارند، درحالي كه جبهة حق، سعادت را در شهادت و بهشت را زير ساية شمشيرها ميدانستند:« الجنّةُ تحتگ ظِلال السُّيوفِ».(56)
عمرسعد (فرمانده سپاه كوفه) فرمان حمله داد. نيروهاي دشمن آماده شدند، جمعي هم به طرف اردوگاه امام حسين(ع) تاختند. صداي سم اسبهايشان هرچه نزديكتر ميشد.
امام كه درون خيمه بود، برادرش «عباس» را مأموريت داد تا از هدف وخواستة آنان كسب اطلاع كند. اين سرور جوانان بهشتي، پارة تن پيامبر و سالار شهيدان عالم به برادرش فرمود: جانم فدايت عباس!(57) سوار شو، برو ببين اينان چه ميگويند، چه ميخواهند، براي چه به اين سو تاخته اند.
عباسِ رشيد همراه بيست تن از ياران، بيرون شتافتند و براي گفتگو با مهاجمان به آن سوي رفتند. عباس پيام امام را رساند و هدفشان را جويا شد. آنان گفتند: حسين بن علي يا بايد تسليم شود و سر بر فرمانِ امير كوفه نهد و با يزيد بيعت كند يا آمادة نبرد باشد.
عباس با شتاب، عنان كشيد تا حرف آنان را به امام برساند. در اين فاصله برخي از همراهان عباس ازجمله زهيربن قين و حبيب بن مظاهر با آنان به گفتگو پرداختند و نصيحتشان كردند كه دست از جنگ با حسين بردارند و دامان خود را به ننگ كشتنِ فرزند پيغمبر نيالايند، امّا آنان گوش شنوايي براي اين گونه حرفها نداشتند.
امام پاسخ داد: بيعت و سازش كه هرگز، امّا براي جنگ آماده ايم؛ ولي برادرم عباس، برو و اگر بتواني از اينان امشب را مهلت بگير تا فردا صبح، ميخواهم امشب را به عبادت خدا و نماز و دعا بپردازم؛ من نماز و تلاوت قرآن و دعا و استغفار را بسي دوست ميدارم(58)
و... مهلت داده شد. يك واحد از سواران عمرسعد، در شمال كاروان حسين(ع) موضع گرفتند و به نوعي محاصره پرداختند، شايد براي آن كه مانع رسيدن نيروهاي امدادي به اردوي امام شوند يا مانع برداشتن آب يا مانع فرار....
سپاه كوفه و فرماندهان آن، با خيالي خام، همچنان اميد داشتندكه فردا شود و حسين بن علي تسليم گردد و او را نزد امير،عبيدالله بن زياد ببرند.
عباس، جانِ جدايي ناپذير از حسين بود. در همين ايام، در ديدار شبانة امام حسين(ع) و عمر سعد، كه در محلّي ميان دو اردوگاه انجام گرفت و امام ميكوشيد كه عمر سعد را از دست زدن به جنگ باز دارد، امام به همة همراهان فرمود كه بروند؛ تنها عباس و علي اكبر را با خود داشت. عمر سعد هم فقط پسر وغلام خود را در كنار خويش داشت(59). حضور عباس در كنار امام حسين(ع) در ديدار و مذاكره اي با آن حساسيّت، جايگاه والاي او را نزد امام نشان ميدهد. او دل به امام سپرده وعاشق امام بود. تصوّر جدايي از امام در ذهن او راه نداشت:
دل رهاندن ز دست تو مشكل
جان فشاندن به پاي تو آسان
بندگانيم جان و دل بركف
چشم بر حكم و گوش بر فرمان(60)
و او هم دل به امام باخته بود و هم گوش به فرمانش سپرده بود.
▲ شب تجلّي وفا
براي ياران ابا عبدالله شب عاشورا آخرين شب بود. فردايش روز فداكاري و حماسه آفريني و روز به اثبات رساندن ادّعاي صدق و وفا بود. روز از خود گذشتن، به خدا رسيدن، در راه دين عاشقانه جان دادن و از مرگ نهراسيدن و به روي مرگ لبخند زدن.
در آن شب، امام حسين(ع) آخرين سخنها و سخن آخر را با ياران در ميان نهاد. همة اصحاب را در خيمه اي گرد آورد. پس از حمد و ثناي الهي، با صدايي رسا و پرحماسه، آنان را مخاطب قرار داد و از جنگ سخت فردا و انبوه دشمن و سرنوشت شهادت سخن گفت و از اين كه هركس بماند، شهيد خواهد شد. از آنان خواست كه هركس ميخواهد برود، مانعي نيست و اين كه فردا هر شمشيري كه از نيام بر آيد دگربار نيامش را نخواهد ديد.
سپرها سينه ها هستند
شرابي نيست، خوابي نيست
كنار آب ميجنگيم و آبي نيست
به پاس پاكي ايمان ز ناپاكان كافر، داد ميگيريم
تمام دشت را يكبار
به زير هيبت فرياد ميگيريم
و پيروزي از آن ماست
چه با رفتن، چه با ماندن...(61)
و سكوت... تا هر كه ميخواهد در تاريكي شب برود. رفتنيها قبلا رفته بودند، آنان كه مانده اند گران عهد و وفادار و استوارند، با ايمان، شهادت طلب و آهنين اراده. سخن امام به پايان نرسيده، پاسخ وفا از ياران برخاست.
نخستين كسي كه برخاست و اعلام وفاداري و نبردتا آخرين قطرة خون كرد، عبّاس بود. ديگران هم لاي در لاي سخناني همانگونه بر زبان آوردند و پاسخشان اين بود كه:
چرا برويم، كجا برويم، برويم كه پس از تو زنده بمانيم؟! خداوند چنين روزي را هرگز نياورد!(62) به مردم چه بگوييم؟ اگر نزد آنان برگشتيم، بگوييم سيّد و سرور و تكيه گاهمان را رها كرديم و در معرض تيرها و شمشيرها و نيزه ها گذاشتيم و طعمة درندگان ساختيم و به خاطرعلاقه به زندگي، گريختيم؟ معاذالله! بلكه باحيات تو زنده ميمانيم و در ركاب تو ميميريم.(63)
الا... فرزند پيغمبر،
سخن ازجان مگو، جان چيز ناچيز است
تو جان هستي،
اگر نابود گردي، بي تو جاني نيست
چه بي تو، پيروانت را اماني نيست.
پس از عباس، سخن ياران ديگر هركدام موجي از صداقت و وفا داشت. آنچه كه فرزندانِ عقيل گفتند، كلام شورانگيز مسلم بن عوسجه و سعيد بن عبداللّه، سخنان حماسي زهيربن قين، وفاداري محمد بن بشير، حتي آنچه قاسم نوجوان گفت و شهادت در ركاب عموجان را شيرينتر از عسل دانست، همه و همه جلوه هايي از ايمان سرشار آنان بود.
اصحاب امام به خيمه هاي خود رفتند: هم به آماده سازي سلاح خويش براي نبرد فردا مشغول شدند، هم به عبادت و تلاوت و نيايش پرداختند.
امّا عباس در اين واپسين شب، مأموريت ويژه اي هم داشت. او چشمِ بيدارِ اردوگاه امام وقهرمان نستوه جبهة حق بود. كار كشيك و نگهباني و حفاظت از خيمه ها بر عهدة او بود. سوار بر اسب، شمشير را حمايل ساخته و نيزهاي در دست،اطراف خيمه ها ميگشت(64) و در اين آخرين شب ميخواست كودكان و زنان، آسوده و بي هراس بخوابند و از تعرّض و تعدّي دشمن در امان باشند.
آن شب، دشمنان بيمناك بودند و فرزندان حسين آسوده به خواب رفتند. امّا شب يازدهم كه عباس شهيدشده بود، وضع بر عكس بود و ترس و بيم در دل كودكانِ اهل بيت خانه كرده بود.(65)
عباس بن علي در شب عاشورا پيوسته به ياد خدا بود و تا صبح پاسداري ميداد. كسي جرأت نداشت به خيمه هاي اهلبيت نزديك شود. آن شب گذشت، شبي اندوهبار و پرهراس تا فردايي پرحماسه و صبحي خونين طلوع كند، تا شاهد وفاي عباس و حماسه آفريني ياران خالص و خدايي اباعبد الله (ع) باشد.
▲ روز خون، روز شهادت
صبح عاشورا دو سپاه رو در روي هم قرار داشتند، سپاه نار و سپاه نور. حسين بن علي(ع) همان ياران اندك خويش را كه به صد نفر نميرسيدند سازماندهي كرد. «زهير» را به فرماندهي جناح راست لشكر،«حبيب» را به فرماندهي جناح چپ سپاه خود گماشت. علم را به دست پر توانِ برادرش اباالفضل سپرد و خود و بني هاشم در قلب سپاه قرار گرفتند.(66)
علمداري در ميدانهاي نبرد قديم نقشي حسّاس داشت. پرچمدارانِ جنگ را از با صلابتترين و مقاومترين نيروهاي مؤمن انتخاب ميكردند. امام از آن جهت علم را به عباس سپرد كه قمر بني هاشم، كفايت بيشتر و توان افزونتر براي حمل پرچم و مقاومت در ميدان و استواري در رزم داشت و از ديگران شايسته تر بود.
عاشورا صحنة رساندن پيام، اتمام حجّت، بيم دادن وانذار بود. چندين بار امام و ياران ويژه او، خطاب به سپاه دشمن سخن گفتند، شايد كه بر اثر اين خطابه ها و موعظه ها وجدانشان بيدار شود و خون پسر پيامبر را نريزند. امّا دلهاي آنان سنگتر از آن بود كه اين موعظه ها و هشدارها در آن اثر كند.
فاصله خيمه گاه تا ميدان چند صد متر ميشد. در يكي از مراحلي كه امام به ميدان رفت و خطاب به آن قوم سخنراني كرد، حرفهاي امام به خواهرش رسيد. صداي گريه و شيون از زنان و كودكان برخاست. حضرت، عبّاس و علي اكبر را نزد آنان فرستاد كه آنان را ساكت كنند، چرا كه آنان از اين پس گريه ها خواهند داشت.(67)
آتش جنگ افروخته شد و ابتدا به صورت نبرد تن به تن. از طرفين، دلير مرداني قدم در ميدان ميگذاشتند و ميجنگيدند. سپاه اندك و پرتوان امام، چه در نبرد تن به تن و چه در هجوم دسته جمعي، با حمله هاي دليرانة خويش دشمن را ميپراكندند. زمين زير گامهاي استوارشان ميلرزيد. مي رزميدند، مجروح ميشدند، بر زمين مي غلتيدند، ميكشتند و كشته ميشدند و زيباترين حماسه هاي جاويد را مي آفريدند.
عباس بن علي همچنان علم بر دوش، هدايت و فرماندهي ميكرد و از بامداد عاشورا تا لحظة شهادت، يك نفس آرام نداشت. گاهي به مدد مجروحي ميشتافت، گاهي به ياري يك رزمنده و نجات او از محاصرة دشمن ميپرداخت، گاهي به حمله هاي برق آسا در ميدان ميپرداخت و صفوف دشمن را از هم ميدريد و چون شير ميغرّيد و ميخروشيد.
در يك نوبت، چهار نفر از ياران امام كه ازكوفه آمده و به او پيوسته بودند و اسب نافع بن هلال در اختيارشان بود در ميدان ميجنگيدند و در محاصرة سپاه كوفه قرار گرفتند. اين چهار تن عبارت بودند از عمروبن خالد، سعد، مجمع بن عبدالله و جنادة بن حارث. شرايطي بحراني پيش آمده بود و موقعيّت، بازوي اباالفضل را ميطلبيد. حسين بن علي(ع) برادرش عباس را صدا كرد و او را به ياري آنان فرستاد. حملة عباس، محاصره كنندگان را فراري داد و آن چهار نفر از صحنه نجات يافتند. آنان زخمي بودند. عباس ميخواست آنان را به پشت خطّ حمله و نزد امام برگرداند. امّا گفتند: عباس، ما را كجا ميبري؛ ما تصميم به شهادت گرفته ايم، ما را واگذار. دوباره به جهاد پرداختند. آنان حمله ميكردند و علمدار كربلا هم همراهيشان ميكرد و نقش مدافع از آنان را داشت. آنقدر جنگيدند تا همه يكجا و كنار هم به شهادت رسيدند.(68)
هجوم دشمن هر لحظه افزايش مييافت و تعداد شهيدان جبهة امام نيز بيشتر ميشد. هرگاه كه اوضاع نبرد تيره و تار ميشد و هجوم سپاه كوفه شديد ميشد عباس پا در ركاب مينهاد و با حملات خود كوفيان را تار و مار ميكرد. ماية آرامش خاطر حسين بن علي(ع) بود. برادرانش را به جهاد تشويق ميكرد. به سه برادر خويش گفت كه به ميدان روند و از امام دفاع كنند.برادرانش هر سه به فيض شهادت رسيدند.(69)
روز عاشورا از ظهر گذشته بود، نبرد ادامه داشت. ياران امام تعدادي در خاك و خون غلتيده بودند. نافع بن هلال، عابس شاكري، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، حرّ، جون، زهير بن قين، حنظله، عمروبن جناده و خيليهاي ديگر شهيد شده بودند. تشنگي بر اردوگاه امام حاكم بود.
نوبت به جوانان بني هاشم رسيده بود. علي اكبر نخستين هاشميي بود كه شربت شهادت نوشيد. ديگران هم در پي او رفتند. مظلوميّت، تنهايي و تشنگي بيتاب كننده بود. امّا عباس، همچنان پرچم مبارزه را استوار در دست داشت و سايه وار در پي امام حسين بود وخود را سپر حفاظتي او ساخته بود.
تشنگي بر حسين بن علي(ع) غلبه كرده بود. سوار بر اسب شد و به قصد فرات، بر بلندي مشرفِ بر آب بالا آمد. ميخواست خود را به آب فرات برساند و رفع عطش كند.عباس هم در برابر او بود و مراقب حضرت. فرمان به سپاه كوفه رسيد كه مانع ورود امام به فرات شوند، چون ميدانستند اگرامام آب بنوشد و رمقي تازه كند، تلفاتشان بسيار خواهد بود. گروهي در برابر امام صف آرايي كردند و تيراندازي به سوي امام آغاز شد. پانصد نفر مأمور بر آب بودند و در آن هياهو ميان امام و عباس فاصله انداختند. گرد عباس را گرفتند و او را از حسين بن علي جدا كردند. امّا عباس به تنهايي با آنان درگيري شديدي داشت و مجروح شد و خود را از آن جا به امام رساند.(70)
▲ حماسة ساحل فرات
براي دلاورِ غيوري همچون عباس، دشوارترين مسؤوليت، ماندن براي نوبت آخر است. براي او كه جاني لبريز از ايمان و قلبي سرشار از شور و شهادت طلبي داشت، ماندن تا آخرين لحظات عاشورا و تحمّل آن همه داغِ برادران و ياران و غربت و مظلوميّتِ سيدالشهدا بسيار سنگين بود، امّا تكليفي بود كه بر عهده داشت.
نيروهاي تحت فرمان عباس به شهادت رسيدند. او به عنوان فرمانده بي سپاه چه ميتوانست بكند؟ سردار تنها و بي لشكر، احساس تنهايي و دلتنگي كرد. وقتي ديد كه چه ستاره هاي درخشاني بر زمين كربلا افتاده و چه قهرمانان آزاده اي به خون غلتيده اند و برادرن و برادرزادگان و اصحابِ با وفا و مخلص امام بر ريگزار تفتيدة كربلا بر خاك آرميده اند، شوق پيوستن به آنان در درونش التهابي عجيب پديد آوردواشتياق زايدالوصفي به شهادت، او را به حضور امام حسين كشيد تا اجازة ميدان و رخصتِ نبرد نهايي را بگيرد.
امّا امام اجازه نداد و فرمود: «انت صاحبُ لوائي؛ تو پرچمدار مني». يعني اگر تو به ميدان روي و كشته شوي، پرچم اردوي حسيني فرو خواهد افتاد. او به تنهايي براي امام حسين، مثل يك سپاه بود و حامي امام و مدافع خيمه ها و باز دارندة دشمنان از هجوم به زنان و كودكان.
امّا بي تابي عباس براي جهاد و شهادت، بيش از آن بود كه بتوان او را به درنگ وا داشت، با اصرار از امام رخصت ميدان طلبيد و گفت:از اين منافقان دلم به تنگ آمده است، ميخواهم انتقام خويش را از آنان بستانم.(71)
درست است. داغ آن همه شهيد بر دل عباس نشسته است. دشوار است كه اين شير بيشة شجاعت و نمونة والاي رشادت را نگه داشت. امّا كودكان هم تشنه بودند و صداي العطش آنان بلند بود. عباس هم منصب سقايي و آبرساني به خيمه ها را داشت.
عباس خود نيز تشنه بود، امّا وقتي نگاهش به بيتابي كودكان امام حسين(ع) و كاروان كربلا ميافتاد و چهره هاي زرد و لبهاي خشكيدة آنان و مشكهاي خالي را ميديد و ناله هاي «واعطشاه» را از آن خردسالانِ گريان ميشنيد، تشنگي خود را از ياد ميبرد.
امام از عباس خواست كه حال كه ميخواهي بروي، پس آبي براي اين كودكان تشنه فراهم كن: يا از دشمن بخواه يا از فرات بياور؛ آنگاه اين تو و اين ميدان و اين نبرد با اين فرومايگان پست.
اباالفضل به سوي سپاه كوفه رفت. آنان را موعظه كرد، از خشم خدا بيمشان داد و خطاب به ابن سعد گفت:
«اي پسر سعد، اينك اين حسين، پسر دختر پيامبر است. ياران و خاندانش را كشتيد. خانواده و فرزندانش تشنه اند. آبي به آنان بدهيد كه عطش، دلهايشان را كباب كرده است و...».
سخن عباس آنان را به تكاپو وا داشت. همهمه اي ميانشان افتاد. برخي دلشان به رحم آمد و اشك در چشمشان نشست، امّا از آن ميان «شمر» فرياد زد: اي پسر علي، اگر روي زمين همه آب باشد وسس در اختيار ما، هرگز يك قطره از آن هم به شما نخواهيم داد، مگر آن كه تن به بيعت با يزيد بدهيد.
عباس در برابر اين همه فرومايگي و پستي و خبث، چه ميتوانست بگويد يا چه كند؟ نزد برادرش برگشت و طغيان و سركشي آنان را به عرض امام رسانيد. در همين حال بود كه صداي كودكان را شنيد: العطش... العطش! آب... آب.
عباس ديد كه آنان در آستان هلاكتند، با اين لبان خشكيده و چهره هاي رنگ لاريده و چشمان بي فروغ. عباس زنده باشد و حال كودكان امام، اين چنين؟... سوار بر اسب شد، مشكي به دوش انداخت و شمشير برگرفت و به سمت فرات تاخت وچنان حمله كرد كه حلقة محاصره را از هم دريد و خود را به آب رساند. مشك را پر از آب كرد تا اين ماية حيات و طراوت را به خيمه هاي بي آب و افسرده و لبهاي خشكيده برساند.
سينه اش از عطش ميسوخت. آب سرد و گواراي فرات هم پيش چشمانش موج زنان ميگذشت. دست عباس رفت تا كفي از آب بردارد و بنوشد، امّا موج تند يك احساس انساني، موجي از وفا در ضميرش جوشيد، به ياد وصيّت علي(ع) درشب شهادتش و به ياد لبهاي تشنة امام حسين و كودكان عطشان افتاد. بنوشد يا ننوشد؟ اينجا بود كه صحنة آزمون وفا پيش آمده بود و جدالِ عقل و عشق:
عقل گفتش تشنه كامي، نوش كن
عشق گفتش بحر غيرت جوش كن
آب گفتش بر صفاي من نگر
قلب گفتش در وفاي من نگر
عافيت گفتش كف آبي بنوش
عاطفت گفتش كه چشم از وي بپوش
تشنگي گفتش تو را سازم هلاك
رستگي گفتش كه از مردن چه باك؟(72)
جان عباس با جان حسين پيوند داشت، يك روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالي كه لبهاي حسين از تشنگي خشكيده است؟ هرگز، اين رسم وفا به برادر نيست. به خود خطاب كرد:
«اي نفس، پس از حسين زنده نباشي! اين حسين است كه در آستانة مرگ و شهادت است و تو آب سرد مينوشي؟! به خدا سوگند، اين هرگز رسم دينداري من نيست.»(73)
و آب را بر فرات ريخت. به ياد عطش حسين، آب ننوشيد تا خودش نيز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال كند و به اين صورت، آموزگار راستين وفا باشد.
آب ميخواست ببوسد لبت، امّا هيهات
اين سبك مايه، كم از همّت و مقدار تو بود
مشك را بر دوش افكند و راه خيمه ها را در پيش گرفت. امّا نگهبانان شطّ فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره اي جز نبرد با آنان نداشت. جنگي سخت ميان سقاي كربلا و آن فرومايگان در گرفت. عباس بن علي گوشه اي از شجاعت خويش را نشان داد. هيچ كس به تنهايي جرأت رويارو شدن با او را نداشت، از اينرو به صورت گروهي بر او ميتاختند تا در محاصره اش قرار دهند. او نميخواست با آنان رسماً جنگ كند. هدفش آن بود كه آب را سالم به خيمه ها برساند. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشير ميزد و راه ميگشود و پيش مي آمد. رجز ميخواند و آنان را از دور و بر خود ميپراكند. امّا در اين گير و دار، تيغي كه بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع كرد. با از دست دادن يك دست، بي آن كه روحيهء مقاومتش را از دست بدهد به نبرد ادامه ميداد و اين گونه رجز ميخواند:«به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع كرديد، من تا ابد از دينِ خود حمايت ميكنم و از امام راستيني كه يقيني صادق دارد و فرزند پيامبر پاك و امين است»(74).
دستان او در راه شرف و مردانگي قلم شد تا قلم تاريخ، اين فضيلتها را براي او در ساحل رودِ هميشه جاري خوبيها بنگارد. آن دستي كه به حمايت از حق برافراشته شده و به ياري حسين بر خاسته بود و از آن دست، كرم و عطا و بزرگواري ميتراويد و رفته بود تا براي خيمه ها آب بياورد، قطع شد، ولي راه او قطع نشد؛ ايمانش استوار بود و هدفش باقي. عباس سوگند خورده بود كه همواره از«دين» و از«امام» پشتيباني كند، بگذار دست هم فداي آن هدف شود. آن قدر كه به رساندن آب به خيمه گاه و سيراب كردن تشنگان علاقه و همّت داشت، براي حفظ جان خويش انديشه نميكرد.
اباالفضل، گاهي نعره ميزد و خروش بر مي آورد تا در دل مهاجمان هراس افكند و گاهي رجز ميخواند. خروشهاي عباس در ميدان نبرد، عصارة همة فريادهاي درگلو بشكستة حق طلبان بود. عباس، درحالي كه شمشير را به دست چپ گرفته بود، به پيكار خويش ادامه داد.امّا يكي از نيروهاي دشمن به نام حكيم بن طُفيل، كه پشت درخت خرمايي كمين كرده بود، ضربتي بر دست چپ اباالفضل فرود آورد و آن دست هم از كار افتاد. امّا عباس نه از تكاپو افتاد و نه اميدش را از دست داد و اين گونه رجز خواند:
«اي نفس، از كافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پيامبر برگزيدة خدا. اينان با ستم خويش دست چپم را قطع كردند. خدايا اتش دوزخ را به آنان بچشان»(75).
از آن پس، تيري هم به مشك خورد و آب مشك، همراه اميد عباس بر خاك ريخت.
چشمم از اشك پر و مشك من از آب، تهي است
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهي است
به روي اسب، قيامم به روي خاك، سجود
اين نماز ره عشق است، از آداب، تهي است(76)
تيري بر سينة عباس فرود آمد. يك نفر هم از اين فرصت استفاده كرده، گرزي آهنين بر سر آن حضرت فرود آورد و لحظه اي بعد،عباس رشيد از فراز اسب برزمين افتاد و در پي ضربات مهاجمان به شهادت رسيد، درحالي كه 34 سال از عمرش ميگذشت.
اين گونه آن حيات نوراني به فرجام خونين شهادت انجاميد وعباس، در كنار آب، پس از جهادي عظيم و نبردي حماسي جان باخت و پيكر خونين و فرق شكافته و دستان بريده اش در ساحل فرات، سندي براي وفاي او شدند.
وقتي حسين بن علي(ع) خود را به بالين عباس رساند و علمدار خويش را غرق درخون و كشته يافت، فرمود: اكنون كمرم شكست و چاره و تدبيرم گسست.
پيكر عباس در ميدان جنگ ماند و امام به خيمه ها بازگشت، با يك دنيا اندوه كه از شهادت برادرش بر دل داشت. بازگشت تا خود را براي لحظة ديدار با خداوند آماده كند و با اهلبيت خويش، آخرين وداع را داشته باشد.
اينك كه از آن همه ايثار و ادب و دلاوري و وفا و حقگزاري، بيش از هزار و سيصد سال ميگذرد، هنوز تاريخ، روشن از كرامتهاي عباس بن علي(ع) است و نام او با وفا و ادب و مردانگي همراه است.
آن سردار فداكار با لبي تشنه و جگري سوخته، پا به فرات گذاشت، امّا جوانمردي و وفايش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهلبيت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بيرون آمد تا آب را به كودكان برساند.
خود از آب ننوشيد و فرات را تشنة لبهاي خويش نهاد و برگشت و دستِ عطش فرات، ديگر هرگز به دامن وفاي عباس نرسيد. اين ايثار را كجا ميتوان يافت و اين همه فداكاري مگر در واژه ميگنجد و با كلام قابل بيان است؟
دستان اباالفضل(ع) قلم شد و اين دستها براي آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بي بديل فتوّت و مردانگي در تاريخ شد.(77)
▲ زيارتگاه عشق
خورشيد خونرنگ عاشورا غروب كرد. دو روز پس از آن حادثه، پيكر مطهّر شهيد بزرگ و سالار سپاه حسين(ع)، سقّاي كربلا،علمدار سيدالشهدا، عباسبن علي(ع) توسّط گروهي از طايفة بني اسد دركنار نهرعلقمه به خاك سپرده شد. امام سجاد(ع) كه خود را براي دفن پيكر شهدا به كربلا رسانده بود، نوبت دفن بدن امام حسين و عباس كه شد، شخصاً وارد قبر شد و آن دو پيكر خونين را درون قبر گذاشت.(78)
مدفن مقدّس حضرت ابوالفضل(ع) درفاصله اي حدود سيصد متردرشرق قبرمطهّرامام حسين، دريك بلندي در سرراه غاضريّه قرار دارد و مزار او جدا از مرقد سيدالشهدا است تا مركزيّتي براي عاشقان معنويّت باشد و قبله و بارگاه ملكوتي و با صفاي او هم جايي باشد براي ياد خدا و دعا و نيايش تا دستهاي پر نياز و دعا خوان به درگاه پروردگار بلند شود و به نام اباالفضل، كه باب الحوائج است، متوسّل گردد.
مرقد حضرت عباس در كربلا همواره مورد توجّه شيفتگان حق بوده است و زائرانش با خضوع و خشوع و ادب، با چشمي اشگبار و با احترام به مقام والا و جايگاه رفيع اين اسوة وفا و فتوّت، آن را زيارت ميكرده و ميكنند. و با ارج نهادن به وفا و فداكاري او، از زندگي و شهادت آن سرباز و سردار رشيدِ كربلا الهام ميگيرند و درس غيرت مي آموزند. اين خط، همچنان در فرهنگ شيعي تداوم دارد.
عباس در دل و جان زائران موقعيّتي ويژه دارد. او را به عنوان باب الوائجي كه در حرمش حاجت ميدهد ميشناسند. مهابت نام عباس در دل دوست و دشمن نهفته است، حتي دوستانش از قسم دروغ به نام او ميترسند و بدخواهان هم از بي احترامي به مزار و زائران و حرم اباالفضل هراس دارند و از قهر و غضب عباس حساب ميبرند.
چه بسيار بزرگاني كه با ادب در آستان اباالفضل به زيارت خاضعانه پرداخته اند وچه بسيارحاجتمنداني كه با توسّل به او، حاجت خويش را از خدا گرفته اند. زيارت او مورد سفارش وتأكيد پيشوايان دين بوده و براي آن، آداب و دستورهاي خاصّي گفته اند كه در كتابهاي دعا و زيارت آمده است.
محبوبيّت اباالفضل العباس در دل شيعيان از محبّت و احترام ائمّه به آن حضرت سرچشمه ميگيرد. آنان كه عاشقانه براي او نذر ميكنند و اطعام ميدهند، دلباختگان كرامت و جوانمردي و فتوّت اويند. حضرت زهرا عباس را همچون فرزند خود ميداند و به او عنايت ويژه دارد.
يكي از مؤمناني كه همه روزه حرم امام حسين(ع) را زيارت ميكرده، امّا حرم حضرت عباس را هفته اي يكبار زيارت ميكرده است، در خواب حضرت زهرا (س) را ميبيند. به آن حضرت سلام ميدهد، امّا با بياعتنايي آن بانوي پاك رو به رو ميشود. ميگويد: پدر و مادرم فدايت، چه كرده ام كه از من اعراض ميكني؟! مي فرمايد: چون تو از زيارت فرزندم اعراض ميكني. ميگويد: من فرزندت را هر روز زيارت ميكنم. حضرت زهرا(س) ميفرمايد: پسرم حسين را زيارت ميكني، امّا پسرم عباس را كم زيارت ميكني.(79)
تعابيري كه از امام سجاد، امام صادق و حضرت ولي عصر عجل الله فرجه در گذشته دربارة قمر بني هاشم نقل كرديم، جايگاه رفيع او را نشان ميدهد و ما را مشتاق زيارتش ميسازد.
امام صادق(ع) به سرزمين عراق رفت و پس از زيارت قبر حسين بن علي(ع) به سمت قبر عباس رفت، كنار آن مرقد ايستاد و زيارتنامه اي خطاب به او خواند(80) تا براي ما نيز الگويي براي عرض ادب به ساحت قمر بني هاشم باشد. اين زيارتنامه، كه به روايت ابوحمزة ثمالي، از زبان امام صادق(ع) نقل شده است و متني براي زيارت قبر آن حضرت و ترسيمي از فضايل اخلاقي و جهادي علمدار كربلاست، مفاهيمي همچون تسليم، تصديق، وفا، خيرخواهي، جهاد، شهادت، استمرار راه شهداي بدر و... را مورد تأكيد قرار داده است. دراين جا به ترجمة قسمتهايي از زيارتنامة آن حضرت اشاره ميكنيم:
«سلام خدا و رسولان و بندگان صالح خداوند و همة شهيدان و صدّيقان بر تو باد، اي فرزند اميرالمؤمنين!
گواهي ميدهم كه تو نسبت به حسين بن علي(ع) آن امام مظلوم وجانشين پيامبر، تسليم بودي و صدق و وفا داشتي.
لعنت حق بر قاتلان تو باد، بر آنان كه حق تو را نشناختند و حرمت تو را زير پا گذاشتند و ميان تو و آب فرات، فاصله افكندند.
شهادت ميدهم كه تو مظلومانه شهيد شدي...
من تابع شمايم و نصرتم براي شما آماده است و دلم تسليم شماست.
سلام بر تو اي بندة صالح و شايسته و مطيع خدا و رسول و اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين.
گواهي ميدهم كه تو راهي را رفتي كه شهداي بدر، آن را پيمودند و مجاهدان راه خدا در آن راه با دشمنان دين جنگيدند و از دوستان خدا حمايت و دفاع كردند. خداوند، بهترين و بيشترين و كاملترين پاداش به تو دهد.
گواهي ميدهم كه تو نهايت تلاش را در اين راه كردي. خداوند تو را در زمرة شهيدان محشور سازد و با رستگاران قرار دهد و بهترين جايگاه را در بهشت به تو عطا كند.
شهادت ميدهم كه تو نه سست شدي و نه كوتاهي كردي، بلكه با بصيرت در كار خود عمل كردي، به صالحان اقتدا و از آنان پيروي كردي. خداوند بين ما و بين شما و پيامبرش و اوليايش در منزلهاي بهشتيان جمع كند و ما را با شما محشور گرداند».(81)
▲ شجره نامه
▲ منابع تحقيق
1 . ارشاد، شيخ مفيد، كنگرهء هزارهء مفيد، قم، 1413 ق.
2 . اعيان الشيعه، سيد محسن الامين، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت، 1404 ق.
3 . بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلسي، مؤسسة الوفاء، بيروت، 1403 ق.
4 . تاريخ طبري، محمد بن جرير طبري، قاهره، 1358ق.
5 . ترجمهء نفس المهموم (محدث قمي)، شعراني، انتشارات علميه اسلاميه، تهران.
6 . تنقيح المقال، عبدالله مامقاني، مطبعة مرتضويّه، نجف، 1352ق.
7 . چهرهء درخشان قمر بني هاشم، علي رباني خلخالي، مكتبة الحسين، قم، 1375.
8 . حياة الامام الحسين بن علي، باقر شريف القرشي، دارالكتب العلميه، قم، 1397 ق.
9 . زندگاني قمر بني هاشم، عماد زاده، انتشارات خرد، 1322 ش.
10 . سفينة البحار، شيخ عباس قمي، فراهاني، تهران.
11 . العباس، عبدالرزاق الموسوي المقرّم، منشورات الشريف الرّضي، 1360 ق.
12 . العباس بن علي، باقر شريف القرشي، دارالاضواء، بيروت، 1409 ق.
13 . قاموس الرّجال، محمد تقي شوشتري، مركز نشر كتاب، تهران.
14 . المحاسن والمساوي، ابراهيم بن محمد بيهقي، داربيروت للطباعة والنشر.
15 . معالي السبطين، محمد مهدي مازندراني حائري (چاپ سنگي)، مكتبة القرشي، تبريز.
16 . مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران.
17 . مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهاني، دارالمعرفه، بيروت.
18 . مقتل الحسين، عبدالرزاق الموسوي المقرّم، مكتبة بصيرتي، قم، 1394 ق.
19 . منتهي الامال، شيخ عباس قمي، انتشارات هجرت.
20 . يادوارهء پنجمين مراسم شب شعر عاشورا (عباس، علمدار حسين)، ستاد شعر عاشورا، شيراز
تاوان غرور و گستاخی/قدرت نمایی قمر بنی هاشم (ع)
عجز ولابة دانشمند گستاخ در مورد علم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام
• از ديدن اين صحنة هولناك عدهاي از مردم بيهوش افتادند
• مامور گستاخ دچار غضب اباالفضل عليه السلام ميشود
• زني از زمين به طرف هوا بلند شده و...
• كليد مسجد را به معتمدين مسجد تحويل داد
▲ عجز ولابة دانشمند گستاخ در مورد علم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام
گويند: در مجلسي سخن از فضل و عظمت علمي حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به ميان آمد. يكي از علماي زاهد غير شيعه كه در آنجا حضور داشت، به زهد و علم و آثا رعلمي خود مغرور شده خود را در رديف حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام يا عالمتر از او دانست. حاضران او را سرزنش كردند و مجلس ختم شد.
بعد از چند روزي او را در حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ديدند كه ريسماني به گردن خود بسته و سر ديگر ريسمان را به ضريح مطهر گره زده، گريه ميكند و با عجز و لابه خود را سرزنش مينمايد. ماجرا را از او پرسيدند، در پاسخ گفت: «شب گذشته در عالم خواب ديدم مجلس با شكوهي از علما و برجستگان تشكيل شده است، شخصي خبر داد كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به مجلس شما ميآيد. پس از لحظاتي نور تابان آن حضرت بر آن مجلس تابيد و با شكوه بينظيري وارد مجلس شد. حضرت در صدر مجلس روي صندلي نشست و حاضران همه در برابرش خضوع نمودند. ترس و وحشت، مرا به خاطر جسارتي كه كرده بودم فرا گرفت. آن بزرگوار به همة افراد حاضر با نظر مهرانگيز نگريست و صحبت كرد. وقتي كه نوبت به من رسيد، فرمود: «تو چه ميگويي؟!»
من از گفتهام اظهار پشيماني كردم. فرمود: «من در نزد پدرم و برادرانم حسن و حسين عليهم السلام درس آموختهام و در دين خود و آنچه كه آموختهام به مرحلة يقين رسيدهام، ولي تو در شك و ترديد به سر ميبري و در امامت امامان حق عليهم السلام شك داري، آيا چنين نيست؟!»
و پس از بيان ديگر با دست مبارك، ضربتي به دهانم زدند كه از خواب بيدار شدم. اكنون به جهل و گمراهي خود اعتراف ميكنم و به آستان مقدسش براي درخواست عفو و لطف آمدهام.[1]
نظير اين ماجرا، قضية زير است: در مجلسي، يكي از افرادي كه ظاهرا اهل اطلاع به نظر ميرسيد ميگفت: سلمان از نظر علمي بر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برتري دارد، زيرا حضرت علي عليه السلام در شأنش فرموده:
سلمان بحر لاينزح؛
سلمان درياي بيپايان است.[2]
شخص گوينده شبي در عالم خواب ديد در مجلس با شكوهي حضور دارد، كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در صدر آن مجلس نشسته و سلمان دست به سينه براي خدمتگزاري آن حضرت ايستاده است و به او ميگويد: «اي مرد، چرا اشتباه ميكني، افتخار من اين است كه خدمتگزار فرزند علي عليه السلام، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ميباشم».
▲ از ديدن اين صحنة هولناك عدهاي از مردم بيهوش افتادند
جناب آقاي حاج هاشم توتونكار زاهدي تبريزي (دامت توفيقانه) طي مرقومهاي به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام نوشتهاند: در امتثال امر دانشمند محترم، نويسندة توانا حجه الاسلام جناب حاج شيخ علي رباني، كرامتي را كه حدود پنجاه سال پيش از ناحية مقدس حضرت باب الحوائج عباس بن علي عليهما السلام رخ داده و توسط يكي از مؤلفين شهر تبريز براي اين جانب نقل شده به تحرير در ميآورم و به خدمت ايشان تقديم ميكنم تا چنانچه صلاح ديدند در كتاب پر ارج خويش كه راجع به كرامات آن حضرت است، درج فرمايند. خداوند ايشان و جميع دانشمندان را كه از علم خود در راه ترويج دين مبين اسلام و معارف حقة جعفري عليه السلام استفاده ميكنند و شب و روز از زحمات طاقت فرسا دريغ ندادند، موفق و مؤيّد گرداند، ان شاءالله.
ناقل داستان مزبور، يكي از بازاريان متدين و ثقة بازار تبريز به نام آقاي حاج حسين آقا نشورچي است، كه به پاكي و اهل اللهي بودن معروف و با اينكه بازاري بود مردم او را جلو انداخته در نماز به وي اقتدا مي كردند. ايشان در يكي از مساجد تبريز شخصا امام جماعت بود و ضمنا به مداحي آل محمد نيز اشتغال داشت و اغلب مردم متدين تبريز كه عمر پنجاه و شصت ساله دارند ايشان را ميشناسند.
1. آقاي نشورچي كه مسافرتهاي مكرّري به عتبات داشتند، حدود چهل سال پيش براي اين جانب نقل كردند كه روزي، هنگام چاشت در حرم مبارك حضرت باب الحوائج ابوالفضل العباس عليه السلام مشغول زيارت بودم. ناگاه دو جوان عرب، نزاع كنان، وارد حرم شدند. يكي از اينها، در حال غضب، چيزهايي ميگفت كه چون بازبان عربي آشنا نبودم مفهوم آن را نميفهميديم. در همان حال دست برد و ضريح را گرفت من ديدم اين جوان سياه شده، قدّش طولاني گرديد، تا بالاتر از ضريح مقدس ، و سپس خم شد و به زمين خورد. از ديدن اين صحنة هولناك، عدهاي از مردم بيهوش افتادند، عدهاي فرار كردند. و عدهاي نيز مبهوت ماندند. تا اينكه مأمورين حرم و خداّم آمده آن جوان غضب شده را جابجا كردند. زماني كه اين قضيه را از جناب نشورچي شنيدم، برايم خيلي جالب و سودمند آمد و با اينكه به وقوع حادثه يقين داشتم، چون موضوع در نظرم بسيار اهميت داشت، با عرض معذرت از آقاي حاج حسين آقا سؤال كردم كه آيا كس ديگري هم از آشنايان آنجا بودند؟ ايشان فرمودند:
بلي، خوشبختانه آقاي حاج حسين آقا سمسار هم در همان زمان در حرم مبارك شاهد ماجرا بودند. آقاي سمسار هم از تجّار متدين تبريزند. بنده فرداي همان روز منزل حاج حسين آقا سمسار رفتم تا ماجرا را از زبان ايشان نيز بشنوم. چون در را باز كردند، گفتند: متأسفانه ايشان دو سه سال است خانه را فروخته به تهران رفتهاند. خلاصه، در فكر ماجرا و آقاي سمسار بودم كه ناگهان ديدم ايشان از جلوي مغازه رد شد! فوري پايين پريدم و با كمال احترام ايشان را به مغازه آوردم و عرض كردم: قضيهاي راجع به وقوع معجزه در كربلا شنيدهام ميخواهم از زبان شما نيز مجددا آن را بشنوم. فرمودند: من چهل بار به زيارت عتبات عاليات رفتهام و در اين مدت معجزات مكرري مشاهده كردهام. شما مختصرا عنوان ماجرا را بگوييد، اگر شاهد آن بودهام، عرض ميكنم. عرض كردم قضية دو جوان عرب در حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را... ايشان فوري شروع كرد قضيه را عين فرمودة آقاي حاج حسين آقاي نشورچي برايم تعريف كرد و دست آخر فرمود: ضمنا از اهل تبريز، جناب آقاي حاج حسين آقاي نشورچي هم آنجا بودند، ميتوانيد از ايشان هم سؤال كنيد. گفتم : اتفاقا قضيه را نخست ايشان نقل كردند.
البته براي ما شيعيان كه به نعمت ولايت اين خانواده مفتخريم، اين گونه قضايا عادي است، ولي بايد توجه كنيم كه اگر براي دشمنان ما از اهل كفر، يك چنين قضييهاي رخ داده باشد كه يك هزارم آنها برايشان نفعي در بر داشته باشد، ابدا از آن نگذشته و چنان آنرا در بوق و كرنا ميكنند كه گوش عالم كر ميشود! پس ما نيز بايد حتي الامكان قضاياي ثابت شده را كتبا و شفاها به گوش آيندگان برسانيم.
آقاي غروي همچنين نقل كرد كه، مرحوم آيت الله حاج شيخ مجتبي لنكراني(ره) ميفرمودند:
2. با عدهاي از طلاب، براي زيارت از نجف اشرف به كربلاي معلي رفتيم. قبل از اينكه به كربلا برسيم بعضي از رفقا گفتند: اول، به زيارت حضرت اباعبدالله الحسين(ع) برويم. بعضيها گفتند: نه، اول به زيارت حضرت قمر بني هاشم عليه السلام خواهيم رفت. يكي از دوستان گفت : خير، به زيارت امام حسين عليه السلام ميروم و افزود زيارت حضرت قمر بني هاشم عليه السلام اهميتي ندارد؛ رفتيم، رفتيم؛ نرفتيم هم نرفتيم، هيچ مهم نيست!
وي رفت وضو بگيرد تا همراه ما به زيارت امام حسين عليه السلام بيايد در وضوخانه به بيت الخلاء افتاد و غرق در نجاست شد دوستانش پس از آنكه او را درآوردند به وي گفتند با اين قصد بدي كه داشتي، توبه كن! گفت: من با حضرت شوخي كردم! يكي از آقايان در جوابش گفت: حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هم با تو شوخي كرد والا بيت الخلاء مقبرة تو ميشد.
چنين نقل فرمودهاند بعضي از اجلاي عصر و علماي معظم شهر، كه خبر داد مرا مشهدي حسين نظري فرزند مرحوم حاج نظرعلي عطار، پسر عموي حاج رضاي نظري مشهور، در ماه صفر 1392 هجري قمري كه يكي از ثقات مؤمنين شوشتر است نقل كرد:
3. تقريبا در سال 1255 ق خود در حرم مطهر حضرت اباالفضل عليه السلام حاضر بودند، كه ديدند يك نفر عرب را به علت سرقت برنج در نزد ضريح حضرت عباس عليه السلام حاضر كردند، تا او را قسم بدهند. با چشمان خود شاهد بودم كه وقتي ميخواست براي قسم خوردن لب به سخن باز كند، ناگاه صداي هولناكي به گوش مردم رسيد، به طوري كه همه متوحش كرديدند؟! ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام تكان خورد و آن شخص به ارتفاعي شايد بالاتر از ضريح، به هوا بلند شد و سپس بر زمين خورد و سخت بيحال و بيحس گرديد.
شورتهها او را بلند كردند و به او گفتند چرا نزد حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قسم دروغ ميخوري؟! و او با آواز خيلي ضعيف گفت: «شيطان قلبني» آنگاه در حالي كه به هيچ وجه اختيار اعضاي خود را نداشت او را به اتاق متولي شورتهخانه بردند تا از او سؤالاتي كنند او فوت شد و مردم سه شبانهروز جشن گرفتند.[3]
▲ مامور گستاخ دچار غضب اباالفضل عليه السلام ميشود
4. در زمان ناصرالدين شاه، در تبريز، يكي از مامورين دولت از يك مغازهدار ماليات طلب ميكند. مغازهدار امروز و فردا ميكند. مامور، يك روز صبح زود درب مغازه آمده و ميگويد: امروز تا ماليات را از تو نگيرم از اينجا نميروم. مرد كاسب ميگويد تو را به حضرت ابوالفضل مرا معاف دار. مامور گستاخ ميگويد: اگر ابوالفضل قدرت دارد شّر مرا از تو كم كند!
كاسب آهي ميكشد و ميگويد: يا ابوالفضل، به دادم برس! فورا اسب مامور، سركشي ميكند و آنقدر بالا و پايين ميرود كه مامور را به زمين ميزند. بعد از آن نيز با دستهايش شروع به كوبيدن بر سينه مامور ميكند. او هم صداي سگ (عوعو) ميكند وقتي ميآيند ميبينند فك بالاي وي پايين آمده و فك پائينش جلو رفته است و وضع بسيار زاري دارد. ديري نگذشت كه با اين وضع اسفبار، به درك واصل شد.
ديدي كه خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد كه شب را سحر كند
جناب حجت الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ علي اكبر قحطاني، از جناب آقاي حاج صادق خوشحالت نقل كردند كه شخصا كرامت زير را از حضرت قمر بنيهاشم عليه السلام ديدهاند:
5. روزي در صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عبور ميكردم، ديدم عدهاي از اعراب، شخصي را كه متهم به سرقت يك گاو است، به ايوان صحن مطهر حضرت عليه السلام آوردهاند تا به اصطلاح قسم بدهند. يكي از خادمين حرم مطهر به فرد متهم گفت: اگر گاو را سرقت كردهاي پس بده و قسم به حضرت نخور كه برايت خطر دارد!
گفتني است كه جريان قسم خوردن در حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام، تشريفات خاصي دارد. با ادامة انكار متهم از اعتراف به دزدي، به او گفته شد كه سه قدم برو جلو و سپس بازگرد شخص مزبور كه نصيحت خادم را گوش نكرده بود، تشريفات قسم خوردن را انجام داد و پس از آن در همان مكان مقدس نصف صورتش برگشت و برزمين افتاد. با وقوع اين حادثه، بستگانش به سرقت گاو توسط او اعتراف كردند و او را نيز براي توسل به حرم مطهر حضرت سيدالشهداء امام حسين(ع) آورده و به ضريح مطهر بستند و مادرش متوسل حضرت عليه السلام شد. چندي بعد در اثر توجهات حضرت سيدالشهداء عليه السلام حال سارق خوب شد و از آن بزرگواران معذرتخواهي كرد و گفت: گاو را من دزديده بودم.
▲ زني از زمين به طرف هوا بلند شده و...
مرحوم حجه الاسلام و المسلمين آقاي جواد افضل هرندي فرمودند:
6. حدود بيش از سي سال قبل، روزي در حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مشغول زيارت بودم، كه ناگاه ديدم همهمهاي بلند شد. هر چه به اطراف نگاه كردم علت اين همهمه معلوم نشد. تا اينكه ديدم نزديك ضريح مطهر، زني از زمين به طرف هوا بلند شده و در هوا معلق مانده است و متصل وق وق ميكند. كم كم بالا رفت تا به سقف گنبد رسيد و در فضا معلق شد؛ گاهي بالا ميرفت و گاهي تا نزديك ضريح مطهر پايين ميآمد. در اينجا بود كه از زائرين حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام، فرياد تكبير و تسبيح همراه با گريه بلند شد. خدمة حرم چهارپاية بلندي را كه براي غبار روبي از آن استفاده ميكردند آوردند و زن را گرفته از حرم بيرون بردند. بعدها كه سّر ماجرا را پرسيدند، گفتند اين زن دو سه روزي بود كه در حرم مطهر دزدي ميكرد و ما او را پيدا نميكرديم، تا اينكه پيمانة صبر حضرت قمر بني هاشم لبريز شد و چنانكه ديديد به او غضب كردند. وي را از حرم بيرون انداختند. سپس خبر از هلاكت آن زن دادند.
▲ كليد مسجد را به معتمدين مسجد تحويل داد
جناب حجهالاسلام و المسلمين آقاي شيخ باقر حسيني زفرهاي چنين اظهار داشتند:
7. در يكي از روستاهاي گرگان، به نام مرزنكلاته، مسجدي است كه به نام مبارك ابوالفضل العباس عليه السلام نامگذاري شده است. خادم آن مسجد، آقاي اختري، روزي بر اثر مشاجرة لفظي كه بين او و يكي از اهالي قريه پيش آمده بود از خدمت مسجد استعفا كرد و كليد مسجد را به معتمدين روستا تحويل داد. شب هنگام در خواب ديد كه سوار ماشين شده و از جادة هراز به سوي تهران در حركت است. نرسيده به امامزاده هاشم عليه السلام. ماشين به سوي دره منحرف شد. در همان حين، خادم مسجد با ديدن چنين صحنهاي به حضرت قمربنيهاشم عليه السلام متوسل ميشود و ماشين سالم در ته دره قرار ميگيرد، بيآنكه كوچكترين لطمهاي به سرنشينان آن وارد آيد.
روز بعد ديديم كه آقاي اختري ، خادم مسجد حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام، كه روز گذشته با عصبانيت كليد را تحويل داده بود، با چشم گريان و دل بريان و عرض معذرت به پيشگاه حضرت قمربنيهاشم عليه السلام آمده است كليد را تحويل بگيرد و به خدمت صادقانة خود ادامه دهد! اينجا بود كه مردم با ديدن و شنيدن چنين كرامتي از حضرت قمربنيهاشم ابوالفضل العباس عليه السلام سخت تحت تأثير قرار گرفتند.
حجه الاسلام و المسلمين جناب آقاي حاج شيخ اسدالله اسماعيليان(ره) در تاريخ 24 صفر الخير 1415 ق نقل كردند:
8. بنده به اتفاق شيخي، از نجف اشرف به كربلاي معلي رفتيم. وسيلة حركت، ماشينهايي بود كه زوار را پس از زيارت به جاي اول برميگرداندند. وقتي وارد كربلا شديم، شيخ گفت من به زيارت حضرت امام حسين عليه السلام ميروم، و افزود: اما به زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام وقت نميرسد؛ شد و شد، و نشد هم نشد، چون آن حضرت كه امام نيست.
زماني كه وي از زيارت امام حسين عليه السلام فارق شد و آمد تا سوار ماشين شود، ماشين از مسافرين پر شده و در حال حركت بود عدهاي از مسافرين داخل ماشين سوار بودند و عدهاي هم بالاي ماشين مينشستند. باري، شيخ دستي به نردبان زد كه سوار شود، اما ماشين نايستاد و حركت كرد و او نيز هر چه فرياد زد، سودي نبخشيد...
شيخ با مشاهدة اين صحنه به طرف كربلا برگشت و گفت: يا اباالفضل العباس عليه السلام، غلط كردم، اين دفعه ديگر از اين بيادبيها نميكنم! ارگ اين دفعه به كربلا آمدم حتما به پابوس شما خواهم آمد.
اينجا بود كه پس از لحظاتي ماشين توقف كرد و شيخ سوار شد.
حجه الاسلام جناب آقاي حاج شيخ علي اكبر قحطاني حفظه الله تعالي، از قول يكي از دوستانش چنين نقل ميكند:
9. مرحوم والدم، حاج حسين اسماعيلي، كه فرد بسيار ثقهاي بوده، بارها برايم نقل كرد كه، در راه مسافرت به مشهد مقدس با يك شيخ پيرمرد از اهالي شيراز همسفر شدم. در ضمن راه به من گفت: تاكنون چند نوبت به كربلاي معلي رفته است. از او سؤال كردم : آيا در طول اين مسافرتها، كرامتي از اين بزرگواران ديدهاي؟ گفت: بلي ، بعد از سفرهاي زيادي كه رفته بودم، در يك نوبت عرض كردم : اي اباالفضل العباس عليه السلام، دلم ميخواهد در كربلا بميرم و همين جا به خاك روم. فورا مريض شدم و حالم رو به وخامت گذاشت، تا شب جمعه پيش آمد. به رفقا گفتم: امشب مرا كنار قبر آقا ببريد و صبح بياييد، چنانچه مرده بودم دفنم كنيد و چنانچه زنده بودم با شما برميگردم. رفقا مرا كنار مرقد حضرت بردند. نيمههاي شب بود كه از مردن در كربلا پشيمان شدم و هواي وطن در سرم افتاد. عرض كردم : آقا پشيمانم، با شما بنيهاشم نميشود يك شوخي كرد؟! من شوخي كردم و نميخواهم اينجا بميرم. بيهوش شدم و در اثني بيهوشي ديدم كه آقا از ضريح مبارك بيرون آمد و با جلوي پاي خود به بدنم اشاره كرد و فرمود : شيخ، اگر پشيماني بلند شو! بيدار شدم و ديدم ديگر هيچ آثار كسالتي در من نيست.
[1] ـ اقتباس از كتاب ترجمة العباس از سيد عبدالرزاق مقرم، ص 195.
[2] ـ بحار : ج 2، ص 319 تا 320.
[3] ـ با محرمان راز، ص 132. آيه الله محمدعلي موسوي جزايري. شمشير قمربني هاشمعليهالسلام پيشاپيش لشگر
• پليس گستاخ به سزاي خود رسيد!
• رانندة گستاخ، كيفر ميبيند!
• چرا جاجيم زري را بريا خود برداشتي؟!
▲ شمشير قمربني هاشمعليهالسلام پيشاپيش لشگر
دانشمند محقق و نويسندة توانا محمد علي حوماني لبناني، در جلد 1، صفحة 289 از كتاب دينو تمدن مينويسد:
33. احمد حلمي مجاهد، رئيس حكومت فلسطين در زمان عثماني، ميگويد: در جنگ جهانياول، لشگر ما در عراِ از ارتش بريتانيا شكست خورد و ما عقب نشيني كرديم و پناه به شهرسلمان پاك (مدائن) برديم كه نزديك بغداد واقع شده است.
لشگر انگليستان نيز در «كوت الاماره» پناه گرفتند. سپس جماعتي از انگليسيها مهيّا شدند كه ما رااز بين ببرند. جمعيت ما بيش از چهارهزار نفر نبود، ما در انتظار رسيدن نيروهاي كمكي بوديم تامارا نجات بدهد. زيرا قواي دشمن با سلاحهاي جنگي جديد ما را ميكوبيدند و ما از نظرتجهيزات جنگي آمادگي رزم با آنان را نداشتيم.
فرماندة ما، نورالدين تركي، از ترس هجوم ناگهاني دشمن خواب نداشت و من همانند او بودم. هردو سختترين روزها را طي ميكرديم و هرلحظه انتظار حملة ناگهاني دشمن و تار و مار شدنقواي خود به سر ميبرديم. يك روز فرمانده (نورالدين تركي) مرا نزد خود احضار كرد و چون باوي ملاقات كردم، او صورت تلگرافي را به من نشان داد كه از فرماندة كربلا رسيده و مضمون آنچنين بود كه: مرجع اعلاي اسلامي شيعه در عراِ، حضرت آيت الله سيد اسماعيل صدر(ره)(متوفي سال 1338 هجري قمري)، شهيد بزرگوار حضرت عباس ابن علي ابن ابيطالب پرچم داربرادرش امام حسين بن علي عليهالسلام را در روز عاشورا خواب ديده كه خطاب به وي (خطاببه صدر) فرموده است: اين شمشيري كه بالاي ضريح من آويزان است بردار و براي نورالدينفرمانده لشگر بفرست تا با اين شمشير به دشمن حمله برد، زود است كه لشگر شماپيروز بشود.
حلمي ميگويد: نورالدين تركي تلگراف را به من داد و رأي مرا درخواست كرد. بر چهرة او(نورالدين) خواندم كه اين امر را سبك گرفته است. زيرا عقيدهاش اين بودكه اكنون، زمان جنگاست نه دعا و افسونگري!
ميگويد به وي گفتم: من معتقدم كه اين بزرگترين عامل معنوي پيروزي ما بر دشمن است كهميخواهد همة اينها را از بين ببرد و سبب ميشودكه عشاير نيز در اين جنگ قويّاً به ما كمك كنند.وقتي سخن من بدين جا رسيد، او لبخندي زد و سپس گفت: بسيار خوب، آنچه را ميخواهيانجام ده.
با موافقت نورالدين، صورت تلگراف سيد صدر را در ميان عشاير پخش كرده و فرداي آن روزهجوم را آغاز نموديم. شمشير حضرت قمر بني هاشم، ابوالفضل العبّاسعليهالسلام را با احتراميخاصّ در جلوي لشگر قرار داديم و ارتش عشاير منطقه در پشت سر آن به حركت درآمدند.
لشگر انگليس نيز، در حالي كه تمام وسايل جنگي مانند توپ و تانگ و تفنگ را همراه داشته و ازنهر دجله هم كشتيهاي جنگي آنها را كمك ميكردند، به ما حمله ور شدند.
در عين حال به خدا قسم، هگام درگيري ديديم هر سربازي از ما در حمله به دشمن همانند يكلشگر عمل ميكند. فريادهاي اللهاكبر غزّنصره در فضا پيچيده بود به گونهاي كه خيال ميكرديمآسمان به زمين است! جنگ و درگيري چهار روز به طول انجاميد و در نهايت، حتي يك سرباز ازقشون بريتانيا نماند كه به كوت برگردد تا خبر شكست را به گوش آنها برساند.
حمله را ادامه داديم و پس از آن نيز بزودي به ما كمك رسيد و ما پيروز شديم. پس از آن تاريخ،هميشه در اين فكر بودهام كه اين فتح ناشي از عنايات حضرت قمر بني هاشم ابوالفضلالعبّاسعليهالسلام شهيد كربلا بوده است.
بود عبّاس نام آور نگهبان خيام من
منم ماه بني هاشم كه عبّاس است نام منبود اُمّ البنين مام و، علي باب كرام من
من آن سرباز جانبازم كه از لطف خداونديلبالب از مي حبّ حسيني گشته جام من
من آن مرد سلحشورم كه بهتر كشتن دونانبود شمشيرِ تيزِ شاهِ مردان در نيام من
من آن شمشيرم كه چون افتد به دامم دشمنقرآننباشد بهر او راهي كه بگريزد ز ادم من
من آن مير علمدارم كه اندر عرصة هَيْجاسر دونان، چو گويي، نرمم گردد زير گام من
بود اين افتخارم بس، كه گويد خسرو خوبانبود عبّاس نام آور نگهبان خيام من
غلام و جان نثار و چاكر و عبدم به دربارشكه اندر رتبه شاهانند در عالم غلام من
ندادم تن به زير بار ظلم و ذلّت و خواريكه بر ذرّات عالم گشته واجب احترام من
نگردم بي وفايي با حسين، آن خسرو خوبانبه عالم گشت ثابت زين فداكاري مقام من
نخوردم آب و، دادم تشنه جان و،در درون آبز سوز تشنگي ميسوخت بهر آب كام من
نگرددد خوار و زار و زير دست ظالمان هرگزنمايد پيروي كردار هر كس بر مرام من
رسان (ژوليده) محزون درورد گرم و بيپايانبه نزد دوستان من پس از عرض سلام من
▲ پليس گستاخ به سزاي خود رسيد!
آقاي مهدي پور در يادداشتهاي خويش نوشتهاند كه آقاي حاج شيخ محمود وحدت، از وعّاظمحترم آذربايجانيهاي مقيم تهران، نقل كردند:
34. در شهرستان ستمشاهي رضاخان، كه چادر را از سر زنها به اجبار برمي داشتند، روزي خانميدر محلة پل سنگي تبريز ميرفته كه با پاسباني مصادف ميشد و چادرش را بزور از او ميگيرد. آنزن بشدّت التماس ميكرده كه پاسبان چادر را از او نگيرد و وي را در معرض ديد نامحرمان بي سترو حجاب نسازد و او اعتنايي نميكرده است. در اين موقع يكي از محمترمين محلّ، به نام حاجفخر دوزدوزاني، از اره ميرسد و با مشاهدة صحنه، به سوي پاسبان ميرود تا از او خواهش كندكه چادر را به زن پس دهد. در همين لحظه ميبيند زن داد زد: ترا به حضرت ابوالفضلعليهالسلام،چادرم را بده؛ ولي آن پاسبان با كمال گستاخي گفت: بگو ابوالفضلعليهالسلام بياد و چادر را ازمن بگيرد!
در اين هنگام حاج فخر راهش را كج ميكند. به او ميگويند: چرا جلو نرفتي تا وساطت كني؟ اوميگويد: او را به مرد بزرگي حواله كردند؛ انيجا ديگر جاي من نيست، حضرتابوالفضلعليهالسلام خودش مشكل را حل ميكند.
پاسبان كه با حال غرور ايستاده و بر تفنگ خويش تكيه داده بود يكمرتبه پايش به ماشة تفنگميخورد و در نتيجه تيري از آن شليك شده، به چانهاش اصابت ميكند.
پاسبان كه به حال غرور ايستاده و بر تفنگ خويش تكيه داده بود، يكمرتبه پايش به ماشة تفنگميخورد و در نتيجه تيري از آن شليك شده، به چانهاش اصابت ميكند و نقشِ زمين ميشود! زننيز ميدود چادرش را از روي جسد آن پليد بر ميدارد و بر سر مينهد.
آري، افرادي كه ناظر گستاخي آن بيادب بودند، با چشم خود ميبينند كه حضرتابوالفضلعليهالسلام چگونه مشكل را حلّ كرد و بي ادب راابه سزاي خود رساند.
▲ رانندة گستاخ، كيفر ميبيند!
مؤلّف حياة العبّاس ميگويد:
35.مادر و دختري زائر از كربلا به قصد نجف سوار ماشين سواري ميشوند. راننده نگاهي بهدختر كرده و بدون اينكه مسافر ديگر بگيرد حركت ميكند. مادر دختر ميگويد او خيال سوئيدربارة ما دارد. راننده به كاروانسراشور كه ميرسد، از راه شاهي خارج شده و به داخل صحراميرود.
مادر دختر ميگويد: ديدي گفتم خيال سوء دارد و ما را به بيراهه ميبرد؟! راننده سر را بيرونميكند، ميبيند بيابان خط خيلي دور است؛ پياده ميشود و ميگويد: اگر سر و صدا كنيد، كشتنهم در كار است و اگر صدا ندهيد...
مارد بيچاره به دختر جوان ميگويد: تو در ماشين باش، و خود بيرون آمده سر را بلند ميكند وبيچاره وار و مضطرر ميگويد: اي ابوالفضلعليهالسلام، تو ما را ميبيني؛ ما تو را نميبينيم. فوراًيك نفر پيدا شده و اشارهاي به آن راننده ميكند. راننده بلند ميشود و به زمين ميخورد وشكمش پاره ميشود. سپس به پيرزن ميگويد. اءصْعَدي (سوار شو). پير زن سوار ميشود و اوخود به جاي راننده ماشين را به نجف ميآورد. بعداً در حرم، زنها از ماشيسن بي راننده و قضاياصحبت ميكنند. دختر ميگويد: شايد همان ماشين ماست. اجمالاً كلفتِ كليددار كه در حرمبوده، قضايا را براي كليد دار نقل ميكند و كليددار هم آن را به عرض مقامات دولتي ميرساند.بعداً، چند تن از مقامات دولتي همراه مادر و دختر و كليددار به آنجا ميرود و جنازة راننده رامتعفّن و از هم پاشيده ميبينند.
▲ باغستان غضب ميشود.
حجّة الاسلام والمسلمين آقاي حاج سيد محمّد كاظم حسيني شاهرودي، فرزند عالم متّقيآيةالله العظمي آقاي حاج سيّد محمّد حسني شاهرودي دام ظلّه الوارف، در تاريخ 27 شعبانالمعظّم سال 1416. ه.ِ چنين مرقوم داشتهاند:
36. در سال 1358 هجري شمسي، يكي از اخويها عمل جراحي داشت. او را در بيمارستان(كوفه ـ عراف) بستري كرده بوديم، و بنده همراه ايشان بودم. يك روز ديدم مرديم را آوردند و كنارتخت اخوي خواباندند. آن شخص بيهوش
بود و شخصي هم بالاي سرش مواظبش بود. سبب بي هوشي آن مريض را پرسيدم، گفت خودشمقصّر است كه، حضرت ابوالفضل العبّاسعليهالسلام او را زده است. گفتم به چه علّت حضرتاو را زده است؟
گفت: جريان از اين قرار است. يك پيرزني است در عشاير ما، اين پير زن كسي را ندارد كه خرج اورا تأمين كند، فقط يك باغستاني دارد كه آن باغستاني دارد كه آن باغ در حدود چهل اصله درختخرما دارد.
گفت: جريان از اين قرار است. يك پيرزني است در عشاير ما، اين پير زن كسي را ندارد كه خرج اورا تأمين كند، فقط يك باغستاني دارد كه آن باغ در حدود چهل اصله درخت خرما دارد.
پس عموي اين پير زن جنب باغ اين زن باغي دارد. پسر عمو به اين فكر افتاد باغ را از جنگ اينپيرزن در آورد و ضميمة باغ خودش نمايد، چون پير زن كسي و دادرسي نداشت. خلاصه باغ راپسر عمويش از دستش در آورد و تصرّف نمود. در عراِ در بين زنها رسم است كسي كه حاجتدارد ميرود كنار ضريح مطهّر حضرت عبّاسعليهالسلام مقداري از گيسوانش را ميچيند و درداخل ضريح مطهّر مياندازد، پيرزن هم رفت حرم حضرت عبّاسعليهالسلام از باب عرضحاجت و شكايت همين كار را كرد.
سپس كنار ضريح مطهّر عرض كرد حاجت من اين است: هر كس از اين درخت بالا برود بيفتد!پس از شكايت پيرزن كه حقش غصب شده بود، اوّلين كسي كه از اين درخت بالا رفت همينشخص بود7 كه افتاده مجروح و بيهوش شده است و دنده هايش شكسته است آقاي شاهروديافزودند كه من گفتم: اين مريض بيهوش از غاصبين است؟ گفت:!نه، تازه اين كارگر است!
من به اين حرفها اعتماد نكردم. فردا كه او به هوش آمد رفتم كنار تختش و قصّه را در حضور خوداو، مجدداً از همراه وي سئوال كردم. شخص همراه همه را جواب داد و مرد مجروح نيز كه تازه بههوش آمده بود و همه را گوش ميداد تصديق كرد.
خوانندگان محترم توجّه داشته باشند كه تازه اين غاصب اصلي نبوده و از كاگران آن مرد غاصببوده است! فقط با اشاره بگويم: واي به حال غاصبين حقوِ محمّدصليالله عليه و آلهوسلم و آلمحمدعليهمالسلام در طول تاريخ!
▲ چرا جاجيم زري را بريا خود برداشتي؟!
جناب مستطاب حجّةالاسلام والمسلمين آقاي حاج سيّد محمّد آل طه، از خطباي نامي و افتخارحوزة علميّه و شهر مذهبي قم، به نقل از حجّةالاسلام والمسلمين آيةالله آقاي شيخ نصرت اللهميانجي(ره) حكايتي را براي نويسندة كتاب نقل فرمودند كه ذيلاً ميخوانيد. مرحوم ميانجيگفتند:
37. يكي از سالها براي تبليغ دين مقدّس نبويصليالله عليه و آلهوسلم به آذربايجان رفته بودم.بعد از انجام وظيفه، عزام شهر مقدّس قم بودم كه شخصي آمد و يك جاجيم دست بافت محلّ رابه عنوان اينكه نذر حضرت ابوالفضلعليهالسلام است، به من داد. جاجيم را با خود به قم آوردم.سپس به محضر مبارك مرحوم آيت الله العظمي سيّد محمّد حجّت كون كمري(ره) متوفايجمادي الاول سال 1372ِ، مطابق 29 ديماه، 1331 شمسي هجري رفته و گفتم: آقا، جاجيميرا كه نذر حضرت ابوالفضلعليهالسلام كردهاند، از آذربايجان به قم آوردهام، اينك چه بايد بكنم؟فرمودند: آن را به نيّت حضرت ابوالفضل العبّاسعليهالسلام به فقيري بده تا استفاده كند.
من فكر كردم اين جاجيم چيز نفيسي است، حيف است آن را از دست بدهم، لذا آن را قيمت كردهو مبلغي را برابر قيمت آن را به فقير دادم و جاجيم را خودم برداشتم. بعد از مدّتي، شب در عالمرؤيا ديدم كه من به صورت گاو در آمدهام و مرا به خويش بستهاند زمين را شخم ميزنم و آن كسيكه مرا ميراند چوبي در دست دارد كه معمولاً گاو رانان به دست ميگيرند و سر آن ميخي همميزنند. باري شخص مزبور، مرا با آن وسيله ميراند تا خيشي كه به من متصل بود زمين رابشكافد! به كسي كه مرا ميراند گفتم: آخر من چه گناهي كردهام كه بايد اين جور در عذاب سختگرفتار باشم، و اين كار تا كي ادامه خواهد داشت؟
وي گفت: تا اين زمين را تماماً بشكافي! به او التماس كردم كه براي تخلّص من چارهاي نمايد تا ازگرفتاري نجات پيدا كنم. شخصي كه آن طرف زمين تشريف داشت، به من گفت: تكليف شما رابايد آن شخصي كه در مقابل ما قرار دارد روشن كند.
وقتي به خدمت آن بزرگوار رسيدم عرض كرد: اين بدبختي تا كي ادامه خواهدداشت؟ در جوابفرمود: جاجيمي را كه مربوط به ما بود و مسئلهاش را هم پرسيه بودي، چرا براي خودتبرداشتي؟! در اين گير و دار بودم كه از خواب بيدار شدم، و ديدم غرِ در عرِ ميباشم. جاجيمرا بردم و به فقير دادم. پول من هم از بين رفت!
آري اين است نتيجه فرجام خوردن مال غير، بدون رضايت و اجازة صاحب مال، خداوند اءنشاءالله تعالي به همة ما چشم بينا و دلي آگاه عنايت فرمايد كه در يوم الحسرة گرفتار نباشيم
• به عنايت قمر بني هاشمعليهالسلام هم خانه يافت هم همسر!
• سرهاي مهاجمين بريده ميشود!
• قسم به حضرت عبّاسِ غلام كُش!
• شُرطة گستاخ، لرزيد و افتاد و مُرد!
• شيهة اسب شنيده ميشد، ولي است و اسب سوار مشهود نبود!
• ديدند كفن خالي از جنازه است!
• كيسة خود را شناختم و از او گرفتم!
▲ به عنايت قمر بني هاشمعليهالسلام هم خانه يافت هم همسر!
حجّة الاسلام والمسلمين آقاي شيخ علي خوئيني زنجاني از قول آية الله آقاي مظفّري، كه يكي ازعلماي بزرگ قزوين هستند، نقل كردند كه:
23. طلبهاي بود كه محل دشت شيراز، بدقيافه، داراي رنگي بسيار سياه و به اضافه آبلهرو، كههرگز اُميد نداشت كسي به ايشان زن بدهد.
وي متوسّل به حضرت ابوالفضل العبّاس ميشود و از حضرت ميخواهد كه نزد خداي متعالوساطت كند تا خدا برايش وسايل ازدواج را فراهم نمايد. از حرم بيرون ميآيد، ميبيند يكحاجي آقا زنش را سه طلاقه كرده و آمده است محلّلي ميخواهد. به اين شيخ دشتي پيشنهادميكند و او هم قبول ميكند. زن مطلّقة حاجي با طلبه ازدواج ميكند و سپس طلاِ گرفته ومجدّداً به عقد حاجي درميآيد. و حاجي هم خانه و همسري براي طلبه ميگيرد و او داراي زن وزندگي ميشود!
▲ سرهاي مهاجمين بريده ميشود!
24. در كتاب معجزات الرسولصليالله عليه و آلهوسلم و الائمةعليهالسلام من مراقد اولادالائمةعليهمالسلام تأليف ملاّ رضا ابن الحاج ملاّميرزا محمّد الترك آبادي الكاشاني نقل شدهاست كه:
يك قالي بسيار زيبا و عتقيه و قيمتي به حرم مطهّر حضرت سيدالشهداءعليهالسلام اهدا كردهبودند. سلطان عراِ طمع به آن قالي كرده و خواست او را به جهت تماشا از حرم مطهّر بيرونببرد. خدّام حرم جلوگيري كرده و مانع از بردن آن شدند. كشمكش ادامه داشت، تا اينكه متوليباشي، شب در خواب ديد كه حضرت سيّدالشهداعليهالسلام اهدا كدره بودند. سلطان عراِطمع به آن قالي كرده وخواست او را به جهت تماشا از حرم مطهّر بيرون ببرد. خدّام حرمجلوگيري كرده و مانع از بردن آن شدند. كشمكش ادامه داشت، تا اينكه متولي باشي، شب درخواب ديد كه حضرت سيدالشّهداعليهالسلام به وي فرمود: قالي را ببريد و در حرم برادرمحضرت عبّاسعليهالسلام بيندازيد. خدام دستور آقا را اجرا كرده قالي را به حرم حضرت قمر بنيهاشمعليهالسلام انتقال دادند. چند نفر از طرف شاه رفتند قالي را ببرند، به مجرد نزديك شدن بهقالي سرهاشان بريده ميشد، و هر كس رفت فرجامي چنين يافت.
▲ امام عبّاس گَلْدي!
آيةالله سيّد نورالدّين ميلاني، فرزند مرحوم آيةالله العظمي ميلاني، فرمودند:
25. سابقاً عراِ، مستعمرة دولت عثماني بود. استاندار كربلا ماليات جديدي را به اجرا گذاشت.رؤساي عرب به ملاقات او رفتند و از وي درخواست كردند كهماليات مزبور را از مردم نگيرد،ولي او قبول نكرد.
عربها دستو دادند بازارها بسته شود. مردم بازار را بستند و تعطيل عمومي شد.
استاندار ناچار شد از پادگان مسيّب، كه شش فرسخي كربلاست، كمك نظامي طلب كند. جمعياز لشگريان عثماني براي مقابله با بازاريها وارد كربلا شدند تا به تعطيل عمومي خاتمه دهند.
وقتي لشگر وارد كربلا شد، استاندار آنان را در دو طرف خيابان حضرت ابوالفضلالعبّاسعليهالسلام، كه از درب قبله صحن مطهّر تا آخر شهر امتداد دارد، رديف نموده و دستورآماده باش داد.
اعراب هم پشت با صحن حضرت ابوالفضلعليهالسلام را براي خود سنگر قرار دادند. آنها مثلقطرات باران به طرفها شليك ميكردند و با اين كار ميخواستند بفهمانند كه ما از لشگر شماباكي نداريم.
اين مسئله يك هفته به طول انجاميد. حرمين مطهّرين بسته شده و مردم در منازل خود ماندهاند.مگر عدة كمي كه از طريقهاي مختلف با به باغات يا خارج شهر رفتهاند.
تا اينكه، روزي يك شخص بلند قامت كه قد و قامتي موزون و جالب داشت و يك پيراهن عربيپوشيده و دستمالي سفيد بر سر بسته بود با شمشير برهنهاي در دست، از درب قبلة صحن مطهّرحضرت ابوالفضل العبّاسعليهالسلام خارج شد. وي شمشير را به ديوار تكيه داد و سپس دستبرده و آستين خود را بالا زد. با اين عمل وي، لشگر خودبخود مرعوب شده و در حاليكه با ترس ووحشت فرياد ميزد «امام عبّاس گلدي!» به سمت پادشگا مسيّب گريختند. در نتيجة دولتشكست خورد و مردم حرم و بازار را باز كردند.
▲ صوفي گستاخ تأديب ميشود!
عالم متّقي، فقيه بزرگوار، آيت الله العظمي سيّد محمّد علي كاظميني بروجردي دام ظلّه العالي،كه صاحب تأليفات سودمند و از علماي تهران و مدافعي مكتب تشيّع هستند، نقل كردند:
26. شيخ اسدالله سرپولكي در نجف اشرف از عرفا و جزو سلسلة تصوّف بود. هر هفته دو شبجلسه داشتند و در آن جلسات به همديگر ميگفتند ما عيوب را زا خود دور كرده و صاحب مقامو صفايي شدهايم! شيخ اسدالله در يكي از جلسات، ميگويد: من در اين ماه دو عيب از خودم دوركردم و حالا فهميدهام كه از حضرت ابوالفضلعليهالسلام بالاترم! عدّهاي به وي پرخاش كردند كهاين چه حرفي است شما ميزنيد؟ گفت: دليل دارم؛ براي اينكه حضرت عبّاسعليهالسلام مجتهدبنود، من مجتهد ميباشم. ضمناً استادي هم مثل فلان عارف صوفي دارم كه حضرت چنيناستادي نداشت! رفقايش خيلي به او خنديده بودند. آن شب گذشت و فردا در مجمعي كه بنا بودجمع بشوند همه آمدند، ولي از شيخ اسدالله خبري نشد. به همديگر گفتند: شايد حضرتعبّاسعليهالسلام او را چوبي زده است، درب خانهاش رفته و حالش را جويا شويم.
وقتي كه آمدند و احوالش را پرسيدند، در جواب گفته شد: شيخ از ديشب تا حالا بيهوش بودهاست، حالا كه به هوش آمده به حرم حضرت ابوالفضل العبّاسعليهالسلام رفته است. رفقاي او بهطرف حرم حضرتعليهالسلام رفتند و ديدند كه آنجا در حل گريه و ناراحتي به سر ميبرد. به اوگفتند: تو كه ديشب ميگفتي من از حضرتعليهالسلام بالارتم، حالا چه شده كه متوسّل بهحضرت شدهاي؟! در جواب گفت: رفقا، غلط كردم! رفقايش گفتند: تا مطلب راننگويي ترا رهانخواهي كرد. گفت:
ديشب كه خوابيدم، در عالم خواب ديدم مردم در باغي جمع شدهاند. من هم رفتم. طولي نكشيدكه ديدم سيّدي بلند بالا و قوي هيگل وارد شد. همه به آن آقا تعظيم كردند و من هم عرض ارادتكردم. بلا درنگ فرمود: شيخ اسدالله، بيا اينجا. رفتم خدمتش، فرمود: ديشب شما گفتي من ازحضرت اباالفضل بالاترم و من مجتهدم. سؤالي فرمود، نتوانستم جوا بگويم. فرمود: استادت،فلان عيب و فلان عيب و فلان عيب را دارد، امّا استاد من الميرالمؤمنين علي بن ابيطالبعليهالسلام، و برادرم امام حسن(ع) و امام حسين(ع) بوده است سپس يك كشيده به من زدو افزود: ديگر از اين جسارتها نكني! و من از هوش رفتم. وقتي بيدار شدم، نزديك ظهر بود (ناگفتهنماند كه شيخ، نماز صبح را هم نخوانده بود!). وضو گرفتم و به حرم حضرتعليهالسلام واردشدم، عرض كردم:
آقا جان، فدايت شوم، شما شوخي هم سرت نميشود؟! من غرضي نداشتم، شوخي كردم، شمابا يك كشيده پدر را در آوردي! آمدهام عرض كنم كه غلط كردم و توبه ميكنم!
▲ قسم به حضرت عبّاسِ غلام كُش!
حجّة الاسلام آقاي حاج شيخ عبدالله معصومي بهبهاني از حوزة علميّة قم اظهار داشتند كه:
27. در شهر بهبهان و اطراف آن معروف و مشهور است كه وقتي قسم ميخوردند، ميگويند قسمميخوردند، ميگويند قسم به حضرت عبّاس غلام كُش! رمز اينكه اين گونه قسم ميخوردند ازقراري است كه ذيلاً نقل ميشود:
در محلة عقلائيها، كه يكي از محلات بهبهان ميباشد، درويشي كه مدح ائمّة اطهارعليهمالسلام راميخواند پردهاي با ديواز زده بود كه تمثال مبارك حضرت قمر بني هاشمعليهالسلام بر آن پردهنقش بسته بود. قسمتي از گوشة اين پرده، جلوي مغازة شخصي به نام غلام را گرفته بوده است.صاحب مغازه، در حاليكه درويش به ذكر مدح و مصائب حضرت ابوالفضل العبّاسعليهالسلاممشغول بوده، از راه ميرسد و به وي اعتراض ميكند كه چرا جلوي مغازه او گرفته شده است؟بعد هم يخ پرده را ميكند و به دور مياندازد. درويش از اين عمل وي نارحت شده رو به طرفكربلا ميكند و ميگويد: يا ابوالفضل، مجازات اين جسارت را از تو ميخواهم. فوراً نامِ مزبوردست بر روي قلب خود گذاشته فريادش بلند ميشود و در پي آن رنگش سياه گشته و همانجاجان ميدهد!
از آن تاريخ به بعد، قسمِ راستِ مردم بهبهان و عشاير منطقه و الوار باين گونه است كه براي مشكلكارشان به «حضرت عبّاس غلام كُش» قسم ميخوردند و همه هم به اين قسم احترام ميگذارند،حتي بعضاً ديده شده است كه خونهابه وسيلة اين قسم بسته شده است. وقتي كه گفته ميشود:«قسم به حضرت عبّاس غلام كش» ديگر كسي جرئت ندارد مقابل آن استقامت كند.
▲ شُرطة گستاخ، لرزيد و افتاد و مُرد!
جناب حجّة الاسلام والمسليمن آقاي شيخ مرتضي طبرسي زنجاني از قول مرحوم حاج شيخعبادالله زنجاني(ره) از قول مرحوم حاج شيخ عبادالله زنجاني(ره) نقل كردند كه وي گفت:
28. يك سال به عتبات عاليات مشرّف شده بودم، بعد از زيارت حضرت قمر بني هاشمابوالفضل العبّاسعليهالسلام ناگهان ديدم يك شرطه، زائر ايراني را گرفته و به طرف شرطه خانهميبرد. ايراني مزبور از طرِ قاچاِ به زيارت آمده بود و هنوز براي عرض ارادت و زيارت به حرمنرفته بودكه دستگير شده بود. او مرتب به مأمور التماس ميكرد كه، اجازه بده من بروم حرم زيارتبكنم، سپس در اختيار شما هستم، امّا هر چه به مأمور اصرار كرد سودي نبخشيد. شرطه او راكشان كشان به طرف مقرّ خودشان نزد رئيس ميبُرد وزائر مزبور با نگاهي حسرتبار به سمت حرممطهر مينگريست...
بعد از مدّا كمي، ديدم كه آن زائر تنها برگشت. نزد وي رفته و گفتم: قصة شما چه شد، چرا تنهابرگشتيد؟!
گفت: وقتي وارد اطاِ رئيس شديم آن مأمور دچار لرزه شده جا در جا افتاد مُرد! رئيس شرطهپرسيد: قصّه چه ميباشد؟ گفتم: من براي زيارت به طريق قاچاِ از ايران به اينجا آمده بودم.مأمور شما مرا گرفت و بزور اينجا نزد شما آورد.
رئيس شرطه گفت: پس زود از اينجا برو كه من ميترسم آتش بلا دامن مراهم بگيرد!
آري، اين است سزاي كسي كه به حضرت ابوالفضل العبّاسعليهالسلام جسارت كند؛ و اين استحمايت باب الحوائج از زائر غريبش.
▲ شيهة اسب شنيده ميشد، ولي است و اسب سوار مشهود نبود!
جناب آقا سيّد احمد موسوي قمي ساكن كوچة حاج زينل قم، داراي مغازة سيمپيچي باريمؤلف اين كتاب نقل كرد:
29. يكي از همرزمهايم، كه از جوانان متديّن قم است، ميگفت: در جبهة مرز خسروي در جاييگير كرده بوديم. سخت تشنه و گرسنه بوديم و از اين بابت بر ما بسيار سخت ميگذشت. به چندنفر از افراد لا اُبالي كه در همانجچا تجمّع كرده بودند برخورديم. گفتيم برويد از آنها طلب آذوقهنماييم. وقتي كه رفتيم و مطلب را به آنها گفتيم، جواب ددند: ما چيزي نايم به شما بدهيم. هر چهالتماس كرديم كمتر نتيجه گرفتيم. بالاخره ميگويند: شما را به ساحت مقدّس حضرت قمر بنيهاشم ابوالفضل العبّاسعليهالسلام قسم ميدهيم كه به ما ترحّم كنيد، از تشنگي و گرسنگي از پادرآمديم. ولي آن جمعيت به ساحت مقدّس حضرت جسارتهايي ميكنند كه انسان از ذكر آن شرمدارد.
ميگفت: در همين اثنا گرد و غباري از دور بلند شد. از ميان گرد و غبار، شيهة است شنيده ميشد،ولي خود اسب و اسب سوار مشهور نبود. آن افراد گستاخ مسلّح بودند. صدا را كه شنيديم همة مارا ترس برداشت ولي يكي از آن سه فرد گستاخ، جسورانه، براي تير اندازي آماده شد.
ميگفت: آن شخص جسور، يكدفعه نصف صورتش را از دست داد و بعداً كه گرد و غبار خوابيدديديم رفقايش فرار كردهاند و آن شخص هم كه آماده شده بود تا تيراندازي كند، ديديم نصفصورت ندارد و افتاده و مرده است! گويا شمشير به او آسيب رسانيده و وي را به درك فرستاد بود.اين بود معجزة حضرت ابوالفضل العباسعليهالسلام. .
▲ كدخدا مرد!
عالم زاهد، آقاي شيخ عليرضا گل محمدي ابهري زنجاني نقل كرد:
30. در قرية ما بزي گم شد. صحب بز به كدخدا گفت: به جارچي خود بگو اعلان كند، اگر بز پيداشد، دهشاهي به شماي كدخدا ميدهيم. كدخدا دستور داد جار زدند و بز پيدا شد. دهشاهي راداد. كدخدا قصد كرد دهشاهي ديگري از وي بگيرد؛ به صاحب بز گفت تو دهشاهي را ندادهاي.
گفت: دادهام.
كدخدا گفت: ندادهاي. كدخدا به صاحب بز گفت: هفت قدم رو به طرف حضرت ابوالفضلالعباسعليهالسلام برو و بگو: دهشاهي را دادهام. وي هفت كثة خاك جمع كرد و روي آن گامبرداشت. به هفتمي كه رسيد، كپة هفتم را بخش كرد و گفت: اگر دهشاهي را ندادهام عمر اينكدخدا مثل اين خاك پخش شود!
سه روز بعد، كدخدا مُرد!
▲ ديدند كفن خالي از جنازه است!
حجّة الاسلام والمسليمن آقاي حاج سيّد حسين فالي، اظهار داشتند كه از جدّ مادري ايشان نقلشده است كه گفت:
1. در ابتداي جواني، روزي در صحن ابوالفضل العبّاسعليهالسلام بودم، ديدم تركهاي عثماني كهحكومت آن روز عراِ در دستشان قرار داشته و مذهبشان نيز مذهب اهل سنّت بود ـ جنازهاي ازافراد خويش را آوردند تا در صحن حضرت دفن كنند. من هم، همانند ديگر مردم ايستاده بود و آنرا تماشا ميكردم، يك مرتبه صحنة عجيبي مشاهده شد: وقتي آنان جنازه را به طرف قبر برده وخواستند در خاك بسپارند، ديدندكفن خالي است و جنازهاي وجود ندارد! در نتيجة اين امر، پساز آن نيز ديگر هيچ وقت جنازه هايشان را براي خاكسپاري به صحن مطهّر و اطراف آن نياوردند.
▲ كيسة خود را شناختم و از او گرفتم!
حجّة الاسلام والمسلمين آقاي حاج سيّد حسن موسوي ملكي، از مدرسين حوزة علميّة قم،اظهار داشتند:
32. والد معظّم اين جانب، عالم ربّاني مرحوم آيت الله آقاي حاج سيّد عبّاس موسوي ملكيتسوجي، زاهد و متّصف به ملكات فاضله و نايل به كسب اجازة اجتهاد از آيات عظام آقا ضياءعراقي حاج شيخ محمّد كاظم شيرازي و آقا سيّد ابوالحسن اصفهاني ـ رضوان الله تعالي عليهم ـبودند كه در سال 1361 شمسي برحمت ايزدي پيوستند و در قبرستان باغ رضوا قم دفن گرديدند.
ايشان از پدرشان، عالم جليل القدر آقا سيّد حسين موسوي ملكي تسوجي، نقل كردند كهميفرمود: در ايّام تشرّف به عببه بوسي سالار شهيدان حسين بن عليعليهالسلام و صحاب لوايايشان قمر منير بني هاشم ابوالفضل العباسعليهالسلام، روزي در حرم مطهّر حضرتعبّاسعليهالسلام مشغول زيارت بودند كه ناگهان ديدم بانگي از صحن مطهّر ظنين انداز شد. منهم در معيّت زائرين به روزة منوره خارج و وارد صحن شدم. در وسط صحن مطهّر جمعي دورشخصي را گرفته بودند. ما هم به طرف آنها رفتيم، ديديم عربي بلند قامت نقش بر زمين شد و فردديگري در همان زمان با دست خود كيسة پول را از او گرفت و در همان دم روح از بدن عربخارج گرديد.
زائرين، دور صحاب كيسه را گرفتند و قضيه را از او سؤال كردند. جواب داد: من اهلان منطقههستم و براي زيارت آمدهام. مخارج سفر را نيز در اين كيسه قرار داده بود. ولي زماني كه در حرممطهر حضرت عباسعليهالسلام مشغول زيارت بودم، متوجه شدم كيسة پولم را از جيبمدزديدهاند. رو به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباسعليهالسلام كرده و عرضه داشتم: يا ابافاضل، من غريبم و زائر و مهمان، شما مرا ميشناسيد و ميدانيد كه غير از شما آشنايي ندارم. آياطريقة قريب نوازي و مهمان داري، اين است؟! همين الا´ن من كيسة پولم را از شما ميخواهم، اگراجابت نكنيد به آستان مقدس دادرس بيچارگان، علي ابن ابيطالب، خواهم رفت و از مهماننوازي شما شكايت خواهم كرد! كه بلافاصله صداي يك عرب را شنيدم و كيسة خود را در دستاو ديده و شناخته و از او گرفتم!
عنایات حضرت ابالفضل (ع)به زرتشتیان
• براي شفاي فرزندم
• زن زرتشتي گفت: آقا مريضي دارم بياييد!
• خانم زردشتي و نذر اباالفضل العباس عليه السلام
1. روزي براي ملاقات و احوالپرسي به منزل ثقه المحدثين مرحوم حاج سيدحسين فخرالحسيني، معروف به حاج سيدحسين اصفهاني (روضه خوان)، رفتم. ايشان درب را باز كردند و مشغول صحبت شديم.
در اين اثنا، ناگهان يك زن زرتشتي سراسيمه و گريه كنان به طرف منزل ايشانآمد و تا ايشان را ديد، سلام كرده گفت: حاج آقا، فورا به منزل ما بياييد و يك روضه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بخوانيد كه بچهام در حال جان كندن است! آقا گفت: من مريض هستم و حالم براي آمدن به منزل شما مقتضي نيست. خانم مزبور با آه و ناله اصرار كرد و ايشان گفتند: خوب، برويد يك ساعت ديگر ميآيم. جواب داد: حاج آقا، فرصت نيست، بچهام الان ميميرد، اگر نميتوانيد بياييد همين جا روضهاي برايم بخوانيد. گفتند: اينطور كه نميشود! گفت: مانعي ندارد. در نتيجه، در دهليز منزل كه داراي چند سكو بود نشسته و متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدند. زن زرتشتي گريه زيادي كرد و به منزل رفت.
سؤال كردند: آقا، زرتشتيان هم به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عقيده دارند؟! گفتند: بله، هر وقت گرفتارييي دارند متوسل به حضرت ميشوند و حاجت خود را هم خيلي زود ميگيرند چند روز بعد از وقوع اين قضيه، مرحوم حاج سيدحسين را ملاقات كردم و از نتيجه امر سؤال نمودم، گفتند: زن زرتشتي آمده و گفته است وقتي به منزل رسيدم ديدم حال بچهام خوب شده، چشم باز كرده و غذا هم ميخورد. خداوند به بركت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به او شفا داده است.
▲ براي شفاي فرزندم
به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام متوسل شويد
2. مرحوم حاج غلامعلي، معروف به بمبئي والا، از چهل سال قبل هر سال مجلس عزاداري حضرت سيدالشهداء عليه السلام را منعقد مينمود و هميشه هم جمعيت بسيار زيادي در آن منزل جمع ميشدند. ضمنا از آنجا كه منزل وي در خيابان سلمان فارسي قرار داشت و در حوالي منزلش جمعي از زرتشتيها مينشستند ، برخي از آنها نيز در مجلس وي شركت ميكردند.
مرحوم حجت الاسلام حاج ميرزا احمد هروي، كه از روضه خوانهاي قديمي يزد بودند و منزلشان هم در همين محله قرار داشت، روزي بر سر منبر گفتند: همين الان يك نفر زرتشتي به درب منزل ما آمده و گفت مريضي دارد كه در حال موت است، فورا به مجلس روضه خواني برويد و براي شفاي فرزندم به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شويد حال از همه شما حضار، ميخواهم كه با توجه كامل، به آن حضرت متوسل شوي و شفاي اين مريض را به بركت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام از خداوند بگيريد.
اتفاقا آنروز بسيار عزاداري خوبي شد و خداوند آن مريض زرتشتي را شفا داد.
▲ زن زرتشتي گفت: آقا مريضي دارم بياييد!
3. يكسال، مردم حجت الاسلام حاج شيخ حسين فقيه خراساني(فرزند ارشد حضرت آيت الله حاج شيخ غلامرضا فقيه خراساني) در همين منزل منبر رفتند و گفتند: امروز، زماني كه به اين مجلس ميآمدم يك نفر زن زرتشتي من را ديد و گفت: آقا، مريضي دارم، لطفا به منزل ما بياييد و يك روضه اباالفضل العباس عليه السلام برايمان بخوانيد. گفتم: خانم ، من فرصت ندارم و هم اكنون بايد براي منبر، به منزل حاج غلامعلي بروم. گفت : مانعي ندارد، الان كه به منزل حاج غلامعلي رفتيد، به حضرت توسل بجوييد و شفاي مريضم را بگيريد. گفتم : به چشم.
مرحوم فقيه خراساني، سپس طبق معمول به وعظ و خطابه مشغول شده و در پايان به باب الحوائج حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام توسل جستند و شفاي مريض آن زرتشتي را از خداوند متعال درخواست كردند.
▲ خانم زردشتي و نذر اباالفضل العباس عليه السلام
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ كاظم صديقي زنجاني، در يكي از سخنرانيهاي خود كه در تاسوعاي سال 1419 هـ . ق از تلويزيون پخش ميشد، وقتي كه مجري برنامه از ايشان درخواست كرد كرامتي را از حضرت قمر بني هاشم اباالفضل العباس عليه السلام براي شنوندگان محترم بيان كند، فرمودند:
4. چند سال قبل دهة عاشورا در مجلسي صحبت داشتم. روز تاسوعا صاحب و باني مجلس كه پدر شهيد هم بود به من گفت : آقا، از كرامات حضرت اباالفضل العباس عليه السلام صحبت كنيد و سپس افزود: روزي يك خانم زردشتي به منزل ما آمد، مقداري قند و چاي آورد و گفت : اينها نذر حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام است!
گفتم: شما زردشتي هستيد و آنگاه براي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام قند و چاي آوردهايد؟! گفت : بلي، من فرزندي داشتم كه شديدا گرفتار بيماري شد، به گونهاي كه تمام دكترها در معالجهاش عاجز ماندند و او را جواب كردند. ناگزير متوسل به حضرت قمر بنيهاشم اباالفضل العباس عليه السلام شدند و آن بزرگوار فرزندم را شفا داد.
عنایات حضرت ابالفضل(ع)به مسیحیان
• آري پسرم را حضرت عباس عليه السلام شفا داده است
• مسلمانها هر جا گير ميكنند حضرت عباس عليه السلام را صدا ميزنند
• يك دست آمد جلو ماشين و ماشين را در جا نگهداشت!
• خدا به ما زن و شوهر آسوري مذهب پسري داد كه اسم او را عباس نهاديم
• قدر حضرت اباالفضلتان را بدانيد!
▲ ديدي گفتم ابالفضل شما باب الحوائج است
جناب حجه الاسلام آقاي حاج شيخ فضل الله شفيعي قمي حامي و مروج مكتب اهل بيت عليهم السلام طي نامهاي به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام سه كرامت زير را يادآورد شدهاند:
1. حقير در سال 1355 تهران منبر رفتم. يكي از گويندگان برايم نقل كرد :
در محلي ده شب منبر ميرفتم. يكي از شبها بعد از منبر نوجواني مرا به خانهاي دعوت كرد و گفت پدرم با شما كار دارد. پس از ورود به خانة مزبور، شخصي را در روي تخت مشاهده كردم كه بيمار بود. وي مرا كنار خود طلبيد و گفت: آقاي محترم من شخصي مسيحي هستم و مسلمان نيستم ولي به ابوالفضل شما اعتقاد دارم. دكتر مرا جواب كرده و اين مرضي كه دارم خوب شدني نيست. پدرم با اين مرض مرد برادرم هم با اين مرض مرد من هم با همين مرض ساعت آخر عمر را سپري ميكنم اگر شما شفاي مرا از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بگيريد قول ميدهم مسلمان شوم
من بدنم لرزيد! با اين بيمار رو به موت چه كنم؟! بالاخره براي شفاي او متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم يكي دو شب از مجلس مانده بود، نوجوان پيدا شد و بعد از منبر مرا به خانه دعوت كرد. پيش خود گفتم حتما آن مرد مرده است و ما رسوا شدهايم! متزلزل و نگران، همراه او رفتم. داخل خانه كه شدم ديدم آن مرد از روي تخت پايين آمد تا چشمش به من افتاد بنا كرد به گريه كردن و گفتن:
ديدي گفتم ابوالفضل شما باب الحوائج است، به من عنايت كرد و من خوب شدم. الان شهادتين را بگو تا من مسلمان شوم. آري از بركت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام من شفا يافته اسلام اختيار كردهام و شيعه شدهام!
2. يكي دو سال به انقلاب مانده بود. در تهران خيابان قياسي شب تاسوعا شخصي پس از ديدن سقاخانهها به مقام شامخ حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام جسارت ميكنند. به خانه كه ميآيد، ميبيند كه مادرش مشغول خوردن شلزرد است و در آنجا نيز ميگويد: مادر دست از خرافات بردار، از امشب من ميخواهم مشروب بخورم كيف كنم! مادر او را از اين كار منع ميكند ولي او ميگويد: من ابوالفضل نميشناسم.
مادر از او جدا شده و مشغول كار خود ميگردد كه ناگهان صداي فرزندش بلند ميشود: سوختم سوختم وقتي ميآيد ميبيند بساط مشروب پهن است ولي جوان نيست و فقط صداي او ميآيد گويي به زمين فرو رفته تا يك ماه صداي جوان ميامد ولي كسي او را پيدا نكرد متأسفانه روزنامههاي آن روز قضيه را بعكس جلوه دادند.
▲ آري پسرم را حضرت عباس عليه السلام شفا داده است
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي شيخ رمضان قلي زاده بابلي در تاريخ 25/11/76 اظهار داشت كه آقاي سرهنگ كريمي، دوست مريواني و فرمانده ارتش، از استاد خود در دانشگاه نظامي شيراز چنين نقل ميكرد:
3. شيخي در كشور آلمان مردي را مشاهده كرد كه از ماشين پياده شد و بچهاش را به اسم عباس صدا ميزد. ميگويد: اين امر برايم تعجبآور بود، لذا جلو رفتم و گفتم: شما كه يك آلماني و مسيحي هستي، چرا اسم بچهات را عباس، كه نامي عربي و اسلامي است، نهادهاي؟ و او پاسخ داد:
بچة من مريض شد و بيماريش شدت گرفت، به گونهاي كه تمام اطبا او را جواب كردند. با پاسخ رد اطبا، از بهبودي حال وي نااميد شده و بچه را به منزل برديم. سخت نگران حال فرزند بوديم و چارهاي هم براي نجات وي به نظرمان نميرسيد. در كوچة نزديك ما مسلمانهايي ميزيستند كه بعضا با ما آشنايي داشتند. روزي يكي از آنها كه از حال من با خبر بود به من گفت: آقا، نگران مباش، من يك طبيب ميشناسم كه اگر به نزد او برويم شايد(بلكه مطمئنا) به شما جواب مثبت خواهد داد و بچة شما خوب خواهد شد. توضيح خواست، وي گفت: در كوچة ما روز تاسوعا براي حضرت عباس قمربني هاشم عليه السلام مجلسي تشكيل ميشود، شما هم شركت كنيد.
من در موعد مقرر، به همراه دوستم به مجلس مزبور رفتم، آنها صحبت كرده، مصيبت خواندند و بر مظلوميت و مصائب حضرت عباس قمر بني هاشم عليه السلام گريستند. من هم به كمك آن دوست، دل را به آن جهت داده، مرض فرزندم را در نظر گرفتم و حضرت عباس قمر بني هاشم عليه السلام را واسطه قرار داده و از خدا شفاي فرزندم را درخواست كردم. مجلس تمام شد و به سوي منزل حركت كردم. در زدم و برخلاف انتظار، ديدم كه پسرم درب را گشود. تعجب كرده و گفتم: پسرم، مگر مريض نيستي؟ چرا و چگونه توان حركت يافتي؟ او گفت: شما كه از منزل رفتيد، ساعتي نگذشت كه در خودم احساس قدرت نمودم، ديدم بدنم درد ندارد و ميتوانم حركت كنم.
مرد مسيحي در ادامه گفت: پسرم را پيش اطبا بردم، همه بالاتفاق گفتند: در پسر شما هيچ نوع آثار مرض وجود ندارد. آري، پسرم را حضرت عباس عليه السلام شفا داده است و لذا من نام آن بزرگوار را براي پسرم انتخاب كرده و او را به نام آقا صدا ميزنم، چون اطمينان دارم كه ايشان در سلامتي و شفاي فرزندم دخالت نام داشته است.
جناب آقاي سرهنگ كريمي، ناقل مطلب، در اثناي كلام، سخت منقلب شده، ميگريست، به گونهاي كه توان بيان ادامة مطلب را نداشت و من با سؤالات مكرر از ايشان در ايام ديگر، نقل كرامت را تكميل و نهايتا جمعبندي نمودم.
▲ مسلمانها هر جا گير ميكنند حضرت عباس عليه السلام را صدا ميزنند
جناب آقاي حاج ابوالحسن شكري در تاريخ روز 18 صفر الخير 1418 هجري قمري از حاج رضا نظري كهكي نقل كردند كه گفت:
4. بين اراك و بروجرد گردنهاي وجود دارد كه به نام گردنة زاليان معروف است. روزي ديدم يك تريلي 24 تن آهن بار كرده و در قسمت شيب جاده، وسط راه ايستاده است. راننده هم يك (ارمني) بود كه او را ميشناختم. به وي گفتم: موسيو، از وسط جاده كنار برو، چرا اينجا ايستادهاي؟! گفت: داستاني دارم و از وسط جاده هم كنار نميروم و بعد چنين توضيح داد:
از سر گردنه كه سرازير شدم، پا روي ترمز گذاشتم، اما ديدم كه ماشين ترمز ندارد. گفتم: خدايا، ماها كه كسي را نداريم پيش تو واسطه قرار دهيم، ولي اين مسلمانها هر جا گير ميكنند حضرت عباس عليه السلام را صدا ميزنند. با خود نذر كردم كه اگر حضرت عباس مسلمانها نجاتم داد، من هم مسلمان ميشوم. ناگهان ديدم كه ماشين ايستاد. چه شد، نميدانم؛ ولي ديدم ماشين شيلنگ باد خالي كرده است. ماشين يكدفعه جيك جيكاش بلند شد و توقف كرد... من ماشين را از جاي آن تكان نميدهم، زيرا اول ميخواهم بروم بروجرد مسلمان بشوم، بعد بيايم ماشين را حركت داده و بروم.
شخص ارمني فورا به بروجرد رفت و مسلمان شيعه شد و سپس آمده، ماشين را حركت داد و برد.
▲ يك دست آمد جلو ماشين و ماشين را در جا نگهداشت!
حجه الاسلام و المسلمين حاج سيدمحمد سيدعبداللهي، از روحانيون حوزة علميه قم، طي نامهاي در تاريخ 16/8/75 مرقوم داشتهاند:
5. حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ علي رباني خلخالي زيد توفيقه
سلام عليكم - با آرزوي موفقيت و دعاي خير براي حضرت عالي در راه نشر معارف، فضائل و كرامات بزرگان دين، اين جانب سالهاست كه شما را از طريق كتابهاي پرارزش و خواندني كه نوشتهايد شناخته و ارادت پيدا كردهام. اخيرا كتاب با ارزش ديگر شما(چهرة درخشان قمر بني هاشم عليه السلام) را در كتابفروشي توحيد ديده و ابتياع نمودم و مقداري از آن را در منزل خواندم. با مطالعة كراماتي كه از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نسبت به افراد مختلف نقل كردهايد، داستان زير به يادم آمد. به نظرم آمد آن را مرقوم و ارسال دارم تا اگر صلاح دانستيد در جلد دوم همان كتاب بياوريد، و آن از اين قرار است:
سال گذشته در شب ولادت با سعادت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در سالن اجتماعات دفتر تبليغات اسلامي حوزة علميه قم جشني برگزار بود و جناب حجه الاسلام آقاي واعظي، سرپرست اعزام مبلغ، دربارة شخصيت آن بزرگوار سخنراني ميكرد، در ضمن سخنانش گفت: در يكي از سالها دهة عاشورا براي تبليغ به اهواز رفته بودم. بعدازظهر عاشورا به منزل مرحوم آيه الله بهبهاني رفتم. در آنجا يك نفر خدمت آقا آمد و گفت: من ميخواهم مسلمان بشوم. آقا از او پرسيد : دين تو چيست و چرا ميخواهي مسلمان بشوي؟ گفت: دين من مسيحي، و شغلم رانندة تريلي است. امروز صبح از خرمشهر تيرآهن بار زده بودم و عازم تهران بودم. به اهواز كه رسيدم، ديدم جمعيت زيادي سياه پوشيدهاند و به سر و سينه ميزنند. و عدهاي هم در دستهايشان كاسههاي آب بود و ميگفتند: يا عباس.يا سقا، يا ابالفضل العباس عليه السلام! چون خيابانها مملو از جمعيت بود، ماشين را كنار خيابان پارك كردم و مدتي به تماشاي آن صحنهها پرداختم، تا اينكه خيابان مقداري خلوت شد و من مجددا حركت كردم. در راه همين طور به سرعت ميرفتم تا به يك سرازيري رسيدم، خواست سرعت ماشين را كم كنم، پا را روي ترمز گذاشتم، ولي هر چه فشار دادم فايده نكرد. با خود گفتم: اگر از سمت روبرو ماشين بيايد و من با او تصادف كنم، چكار بايد بكنم؟!
در اين حال شروع كردم به حضرت مسيح و مادرش مريم عليهماالسلام التماس كردن؛ ديدم فايده ندارد. يكدفعه يادم افتاد مردم در اهواز يا عباس، يا سقا، يا ابوالفضل العباس عليه السلام ميگفتند. گفتم: يا عباس،يا سقا، يا ابوالفضل مسلمانها، خودت بدادم برس! در همين حال ناگهان ديدم يك دست آمد جلو ماشين و ماشين را در جا نگهداشت! من ماشين را در كنار جاده پارك كردم و اينكه آمدهام خدمت شما تا مسلمان بشوم.
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ حسين اثني عشري، مروج و حامي مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام طي نامهاي از تهران، عاصمة تشيع، نوشتهاند:
6. صبح روز هشتم محرم الحرام سال 1415 هـ، بعد از خواندن روضه در منزلي كه در خيابان دولت تهران بود(منزل جناب آقاي ميلاني، هنگامي كه به طرف ابتداي خيابان ميرفتم آقا و خانم جواني گريه كنان نزد من آمدند و از من خواستند كه براي خواندن روضه به مجلسي كه روز نهم (تاسوعا) دارند بروم. آنان گفتند كه ما جزو اقليتهاي ديني هستيم و از گروه ارامنه ميباشيم.
از ايشان سؤال كردم كه شما به چه علت تصميم به برگزاري چنين مجلسي گرفتهايد؟ گفتند: ما پسري داريم كه پنج سال دارد. مدتي بود كه وي مبتلا به بيماري خوني شده بود. معالجات فراواني براي او انجام شد ولي نتيجهاي نگرفتيم. چندي پيش اطبا به ما گفتند كه اين مرض خوب شدني نيست، و ما را كاملا از بهبودي وي نااميد كردند.
چند روز قبل، با همسايه منزلمان كه مسلمان است در اين موضوع صحبت ميكرديم. او گفت: امروز روز اول محرم است. شما نذر كنيد كه اگر فرزندتان شفا گرفت يك جلس روضة حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام با سفرة اطعام بگيريد، اگر تا تاسوعاي امسال حاجتتان را گرفتيد همين امسال،وگرنه سال آينده نذرتان را ادا كنيد.
صبح روز پنجم محرم بود كه ديدم فرزندم بعد از بيدار شدن از خواب نشاط و هيجان خاصي دارد از او سؤال كردم كه چه شده؟ گفت: نزديك صبح بود كه خواب سيدي را ديدم. پرسيدم اسم شما چيست؟ شخص ديگري گفت كه اين آقا قمر بني هاشم(عليه السلام) هستند. (البته خواب طولاني بود كه در آنجا مجال نبود كه همهاش را بشنوم) و من الان احساس ميكنم كه شفا گرفتهام و حالم كاملا خوب است. ظاهر او هم به نظر ما تغيير كرده بود و حالات سابق را نداشت. لذا ما همان روز او را جهت انجام آزمايشات به بيمارستان برديم. جواب آزمايشات تماما سالم بود، براي اطمينان به بيمارستان ديگري نيز مراجعه كرديم جواب آنها هم همان بود، پس از مراجعه به دكتر معالج و نشان دادن جواب آزمايشات با حالت تعجب به ما گفت كه اين غير از معجزه چيز ديگري نميتواند باشد.
حال تصميم به اداي نذر گرفتهايم. ضمنا همان همسايه به من گفت كه چون تو ارمني هستي و مسلمانان ممكن است در مجلستان شركت نكنند و از طعام شما نخورند. لذا شما وسائل پذيرائي را فراهم كن و به منزل ما بياور، ما آنها را آماده ميكنيم و مجلس را هم در منزل ما بگيرد. و باز به من گفت كه براي خواندن روضه هم خودت شخصي را دعوت كن.
پرسيدم از كجا؟ گفت به درب حسينيهها يا مساجد برو آنجا شخصي را پيدا خواهي كرد.
ما هم بعد از مراجعه به دو يا سه حسينيه يا مسجد، به شما برخورديم؛ لذا اگر ممكن است فردا به مجلس ما تشريف بياوريد و روضة حضرت ابوالفضل را بخوانيد.
من نيز قبول كردم و فرداي آن روز ، كه روز تاسوعا بود، به منزلي كه در حدود دو راهي قلهك بود رفتم و بحمدلله مجلس برقرار شد.
بعد از مجلس، خانم صاحب خانه كه همسايه آن خانم ارمني بود به من گفت كه در اين مجلس حدود ده زن ارمني حضور دارند كه به قصد شركت در مجلس روضة حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آمدهاند. اللهم ارزقنا زيارته و شفاعته.
▲ 186. به شوهرت بگو: با ابوالفضل مسلمانها شريك شود!
آقاي حاج جواد افشار، معروف به حاج افشار، مرقوم داشتهاند:
7. حدود سي سال قبل يكي از آقايان منبري تهران براي يكي از آقايان منبري قم ماجرايي را دربارة كرامت و عنايت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نقل كرده بود كه از آن برميآمد افراد مختلف، چه مسلمان باشند و چه خارج از دين اسلام، چه مسيحي باشند و چه يهودي و يا ساير اديان ، چنانچه از آن حضرت چيزي را بخواهند حضرت به آنان توجه خواهد نمود. ماجراي مزبور از اين قرار بود. آقاي منبري تهران ميگويد:
يك روز عصر از روضه برميگشتم، گذارم به ده متري ارامنه افتاد. خانمي ارمني را ديدم كه جلوي درب منزل نشسته بود. وقتي كه نظرش به من افتاد بلند شد سلام كرد و گفت: آقا، يك روضه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام براي من ميخواني؟ گفتم: آري ، ميخوانم . مرا به داخل منزل راهنمايي كرد. وارد اطاق شده روي صندلي نشستم و شروع به خواندن روضه كردم. آن خانمه رفت درب حياط، جاي خودش نشست. روضه را تمام كردم و بيرون آمدم. آن زن گفت: فردا هم بياييد و روضه بخوانيد. گفتم: ميآيم. فردا رفتم و به همان ترتيب روضه خواندم و بيرون آمدم. باز گفت : فردا بيا. فردا مجددا آمدم، روضه را خواندم و بيرون آمدم، وي پاكتي به من داد.
قدري كه از خانه دور شدم، پاكت را باز كردم، ديدم چهارده تومان و پنج ريال در پاكت گذاشته است. تعجب كردم و با خود گفتم كه، اگر ميخواست روضهاي پنج تومان به من بدهد قاعدتا پانزده تومان ميبايست بدهد و اگر هم روضهاي چهار تومان در نظر داشت، باز 12 تومان ميشد. پس اين پنج ريالي يك امايي دارد. روز بعد با وجود اينكه راهم از آن طرف نبود، براي اينكه معماي پنج ريالي را بفهمم، از آن محل رد شدم. ديدم آن خانم همانجا درب منزلش نشسته است. نزد او رفتم و گفتم: خانم، سؤالي از شما دارم، فكر نكنيد ميخواهم بگويم پول كم كردهايد، چون روية ما روضه خوانها اين است كه پول هر روضه را 5 ريال يا 4 ريال يا 3 ريال ميدهند شما 14 تومان و 5 ريال به من داديد. ميخواهم علتش را بدانم.
گفت: شوهر من سر هر كاري ميرفت دو ماه يا سه ماه كار ميكرد و سپس جوابش ميكردند، لذا چند ماه بيكار ميشد تا دوباره كاري به دست ميآورد، باز ميرفت سركار و مجددا بزودي جوابش ميكردند. هميشه گرفتار بوديم و زندگي بدي داشتيم. تا اينكه يك روز به يكي از دوستان كه خانم مسلماني است، شرح زندگيم را گفتم و اظهار داشتم كه ديگر خسته شدهام، نميدانم چمار كنم تا از اين بدبختي نجات پيدا كنم. آن خانم مسلمان به من گفت: به شوهر بگو اين دفعه كه كاري گير آورد و سركار رفت، با حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ما مسلمانها شريك شود، ان شاءالله ديگر جوابش نميكنند. شب ماجرا را به شوهرم گفتم و پيغام آن خانم مسلمان را به او رساندم كه هر موقع سركار رفتي با حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مسلمانها شريك شود و افزودم كه : بيا، اين پيشنهاد را قبول كن و هر وقت كاري گرفتي با حضرت اباالفضل عليه السلام شريك شو
شوهرم قبول كرد. پس از چند روز كاري گيرش آمد و رفت سركار و با حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام پيمان شراكت بست.
حالا مدت يك سال است كه كار ميكند. در اين مدت، مخارج ضروري زندگي را انجام داده، براي بچهها و خودمان لباس خريدهايم و... با اين حال، در آخر سال 29 تومان اضافه آوردهايم كه 5/14 تومان آن سهم خودمان، و نيم ديگر آن سهم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است . نميدانستيم چكار كنيم و سهم آن حضرت عليه السلام را به چه كسي بدهيم، تا اينكه چشمم به شما خورد، يادم آمد كه مسلمانها روضة ابوالفضل العباس عليه السلام ميخوانند، اين بود كه به شما گفتم بياييد سه روز روضه بخوانيد.
آيه الله حاج سيدمحمود مجتهد سيستاني(ره) نقل كردهاند:
8. آقاي مجتهد سيستاني در مراسم شيعه شدن رانندة مسيحي، كه در محضر مبارك مرحوم آيت الله العظمي آقاي حاج سيديونس اردبيلي صورت گرفت. حضور داشتهاند و قضيه در آن زمان از مشهورات بوده است. اين شخص سعادتمند كه مسيحي مذهب بوده است با كاميون خود در گردنههاي .... رانندگي ميكرده است. گردنههاي مزبور خيلي خطرناك است: ماشين كيلومترها از دامنة كوهها بالا ميرود، به طوري كه سطح زمين معلوم نميشود و از آن مكان غير از غبار چيزي پيدا نيست، و كأنه مثل آب دريا است و اگر كسي از بالا به پايين بيفتد هيچ اثري از او باقي نميماند.
خلاصه ، در حين رانندگي، ماشين فرد مسيحي از جاده خارج شده و به طرف پايين سرازير ميشود. حين سقوط، در حاليكه راننده و كاميون بين زمين و آسمان قرار داشتهاند از ته دل صدا ميزند: يا اباالفضل!
يمكرتبه به طرز اعجازانگيزي يك دست بزرگ ظاهر ميشود، كاميون را ميگيرد و روي جاده اصلي ميگذارد. مسيحي خوشبخت كه اين كرامت بسيار عجيب را از آن حضرت مشاهده ميكند مستبصر شده، به مشهد مقدس ميآيد و خدمت آيه الله العظمي حاج سيديونس اردبيلي شيعه ميشود.
جناب مستطاب آقاي حاج ابوالحسن شريفي از كرج مكتوبي به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام ارسال داشتهاند و طي آن كرامت ذيل را مرقوم فرمودهاند:
9. در سال 1342 هجري شمسي كه ساختمان سد كرج را شروع كردند، با شخصي به نام مستر روبن مسيحي كه مهندس سد كرج بود طي برخوردي آشنا شدم. وي اظهار داشت: زماني كه براي شكافتن كوه و ساختمان سد، با چند تن از كارگران ديناميت گذاري ميكرديم، وقتي انفجاري صورت ميگرفت كارگران كه با طناب در دامن كوه آويزان بودند همگي يك صدا ندا ميكردند: يا حضرت اباالفضل العباس عليه السلام. و مكرر ميديدم سنگهاي بزرگ كه از كوه جدا ميشدند، به اطراف پرت ميشدند ولي به كارگران اصابت نكرده و آنان صحيح و سالم ميماندند.
اين موضوع در خاطرم باقي مانده بود تا اينكه براي خود من خطري پيش آمد. زيرا در وسط رودخانه با كمربندي مخصوص خود را به تير برق بسته بودم تا سيمها را باز كرده و در جايي ديگر به تيرهاي اصلي وصل نمايم، كه ناگهان متوجه شدم سيل عظيمي جاري شده و به نزديكي من رسيده است. هر چه فكر كردم ديدم بايد خود را از تير برق جدا سازم و در يك لحظه مرگ حتمي را در جلوي چشم خود ديدم. ناگهان نداي يا ابوالفضل كارگران مسلمان و نجات يافتن آنان را به ياد آوردم و بلافاصله فرياد زدم:
يا حضرت ابوالفضل عليه السلام، به فريادم برس!
و سرم گيج خورد،و ديگر متوجه نشدم چه واقعهاي پيش آمد. زماني به هوش آمدم كه خود را در تخت بيمارستان ديدم و چشمم به دكترهاي آمريكايي، كه مسئول سد كرج بودند، افتاد كه مشغول بيرون آوردن آب از گلويم هستند. آنان حيرت زده بودند كه چرا و چگونه اين جانب را كه به تير برق بسته شده بودم، در كنار رودخانه و ميان ماسهها پيدا كردهاند؟! در صورتي كه قاعدتا بايستي مرا پس از پايان جريان سيل، حداقل چند كيلومتر پايينتر از محل نصب تير برق، پيدا كرده باشند، آن هم خفته شده! چون شدت جريان سيل به قدري بود كه چند نفر از كارگران و چندين دستگاه سنگين را با خود تا چند كيلومتر راه برده و تلفات زيادي به بار آورده بود.
اين جانب پس از اينكه سلامتي خود را به دست آوردم، متوجه شده كه نجاتم از مرگ حتمي مرهون توسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بوده است. لذا از كلية خوراكيهايي كه در اسلام حرام ميباشد كنارهگيري نمودهام. ولي چون همسرم دختر يك كشيش مسيحي است در منزل به وي اظهار كردم كه من طبق نظريه طبيب از آن گونه خوراكيها پرهيز هستم. همه ساله نيز در ايام محرم الحرام مبلغي را نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نموده و خود را بيمة آن حضرت كردهام و به مصرف عزاداري توسط مسلمانان ميرسانم.
▲ خدا به ما زن و شوهر آسوري مذهب پسري داد كه اسم او را عباس نهاديم شاعر دلسوخته و پرسوز و گداز جناب آقاي حاج محمد علامه تهراني در نقلي چنين فرمودند:
10. در حدود چهل سال قبل، روز تاسوعا در خيابان خاني آباد تهران مجلس داشتم. براي رفتن به بازار، سوار تاكسي شدم. رانندة تاكسي كه لباس سياه دربرداشت، بنده را شناخت و با ابراز محبتي كه به حقير كرد، گفت: فلاني، داستاني واقعي را براي شما نقل ميكنم:
روزي از روزهاي تابستان كه مشغول كار بودم، خسته شده ماشين را در كنار جوي آبي پارك كردم. عقب سر من هم ، تاسكي ديگري پارك كرد. راننده آن پياده شده و وقتي لباس سياه مرا ديد، گفت: من آسوري هستم، آيا شما در مذهبتان كسي را داريد كه در خانة خدا آبرو داشته باشد و توسل به او ماية رفع گرفتاريها و برآمدن حاجات باشد؟! گفتم: ما شخصيتهاي زيادي داريم. اما يك نفر هست كه دستهاي خود را در راه خدا داده و هر وقت ما حاجتي داشته باشيم و دست به دامان او شويم حاجات ما روا ميگردد. اسم او ابوالفضل العباس عليه السلام است و ما اينك به خانةاو ميرويم. گفت: من خانة او را بلد نيستم، شما بلديد؟ گفتم: آري او را به تكيهاي در خيابان سلسبيل بردم.
آن شب، شب تاسوعا بود و چراغها را خاموش كرده و مردم مشغول سينه زدن بودند. من و آن مرد آسوري سينه ميزديم و مرد آسوزي، به زبان خود ميگفت: عاباس، من مهمان تو هستم، مرا محروم نكن!
او را به حال خود واگذاشته بيرون آمدم. پس از مدتي يك روز صبح زود، ديدم درب منزل را ميكوبند! آمدم ديدم همان مرد آسوزي است . گفت: مدتها بود كه پي تو ميگشتم و تو را پيدا نميكردم، تا عاقبت شمارة ماشينت را به ادارة تاكسيراني دادم و آدرست را گرفتم و اينجا را پيدا كردم. گفتم: حاجت شما چيست؟ گفت اين پيراهنهاي سياه را كجا درست ميكنند؟ من نذر كردهام پنجاه پيراهن بخرم و به سينه زنها هديه كنم. يادت هست آن شبي كه من را به خانة عباس بردي؟ همسر من، دختر عموي من ميباشد و ما با هم 20 سال است كه ازدواج كردهايم و طي اين مدت صاحب اولاد نميشديم، من آن شب عباس را واسطة در خانه خدا قرار دادم و از خدا خواستم به ما فرزندي بدهد، چنانچه پسر بود اسم او را عباس نهاده و اگر دختر بود از مسلمانها ميپرسم اسم مادر عباس چيست، اسم او را روي دخترم ميگذارم. بالاخره خداوند به ما زن و شوهر آسوري مذهب، پسري داد كه اسم او را عباس نهاديم و اكنون ميخواهم نذرم را ادا كنم.
بنده اين واقعه را منزل يكي از دوستانم عرض كردم آنها هم اولاد نداشتند همسر ايشان براي من نقل كرد كه شبي كنار منبر خوابيدم و گفتم فلاني بالاي منبر گفت كه ارمني آمد و محروم نشد، خدايا مرا هم محروم نفرما؛ و به آنها پسري داد كه الان وي به جاي پدر مرحومش مجلس دهه پدر را هر ساله برپا ميكند و دوستان اهل بيت را به فيض روضه ميرساند.
▲ قدر حضرت اباالفضلتان را بدانيد!
مداح اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام جناب آقاي محسن حافظي كاشاني در شب 14 ذي حجه الحرام 1418 هـ ق مطالبي را كه خود شاهد آن بوده است چنين نقل كرد:
11. شب تاسوعاي سال 1374 شمسي، حدود ساعت 5/9 شب، در تهران طبق برنامه از مجلسي به مجلس ديگر ميرفتم. در بين راه، خانمي كه نيمه محجبه بود سوار تاكسي شد. در مسير حركت دستههاي سينهزن و زنجيرزني را كه ديد، شروع به گريه كردن كرد و گفت: شما بايد قدر حضرت ابوالفضلتان را بدانيد! بنده به او گفتم: مگر حضرت اباالفضل عليه السلام تنها از آن ماست كه ميگوييد قدر حضرت اباالفضلتان را بدانيد؟ او گفت: من ارمني هستم و همة زندگيم مرهون لطف و عنايات حضرت اباالفضل شما ميباشد. و اگر او نبود، زندگي من نابود شده بود!
عنایات حضرت اباالفضل (ع)به کلیمیان
• از اين پس، صاحبم آقا قمر بني هاشم عليه السلام است!
• اسب سوار ميگويد: بلندشو، تو ديگر خوب شدهاي
• با گفتن يا اباالفضل، آتش مهار شد!
• شفاي جوان كليمي به بركت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام
• شفا يافتن دكتر كليمي
▲ از اين پس، صاحبم آقا قمر بني هاشم عليه السلام است!
جناب حجه الاسلام و المسلمين حامي و مروج مكتب محمد و آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم، آقاي حاج سيدعبدالحسين رضائي نيشابوري واعظ، ساكن مشهد مقدس، طي نامهاي در تاريخ 18/4/74 شمسي مرقوم داشتهاند:
1. مردي به نام شمعون يهودي در بغداد بود و تخصصي عجيب در علم رمل و اسطرلاب داشت. زنش مرد . پس از ختم مراسم دفن و كفن، به دخترش گفت: يك جفت كفش و يك عدد انگشتر از مادرت به جا مانده، اين دو به دست و پاي هر كس راست آمد، او زن آيندة من خواهد بود يك سال تمام گذشت ، ولي كسي پيدا نشد كه انگشتر و كفش با پا و دست او جور بيايد. سرانجام روزي دختر كفش را به پا و انگشتر را به دست كرد، گفتي كه مخصوص او ساختهاند، كاملا با پا و دست او راست آمد! مرد يهودي شب به خانه آمد و به دختر گفت: آخر تو براي من همسري پيدا نكردي! دختر در جواب گفت: چه كنم كه در اين شهر كسي پيدا نشد كه اينها با دست و پايش جور شود، ولي به دست و پاي من راست آمد. مرد يهودي گفت: تا امروز دختر من بودي، از اين تاريخ به بعد همسر من خواهي بود!
دختر گفت: پدر، مگر ديوانه شدهاي و عقل از سرت پريده؟! پدر گفت: جز اين راهي نيست، ناچار تو بايد زن من باشي! هر چه دختر گفت و اصرار كرد كه چطور مي شود دختري، همسر پدرش باشد؟! گفت: گوش من اين حرفها را نميشنود، و جز اين راه ديگري نيست.
حرف دختر در پدر اثر نكرد ناچار به فكر چاره افتاد و فكرش به اينجا رسيد كه شيعيان مردي به نام ابوفاضل دارند كه او را باب الحوائج ميخوانند و در مشكلات زندگي متوسل به او ميشوند. با خود گفت: من هم دست به دامن ابوفاضل ميزنم. آمد بالاي پشت بام خانه و موها را پريشان كرد و رو به طرف كربلا ايستاد و فرياد زد: السلام عليك ياابالفضل ادركني! اين را گفت و خود را از بالاي بام به زير افكند . اما گويا صد نفر او را گرفتند و به آرامي روي زمين گذاشتند! از جا بلند شد و راه افتاد . از بغداد خارج شد و راه بيابان را در پيش گرفت، اما نميداند كجا ميرود؟ به طرف شرق شب و روز در حركت است تا آنكه به نزديكي اصفهان رسيد. خسته شد، از راه بيرون آمد و زير درختي خوابيد.
از آن طرف سلطان حسين پادشاه وقت ايران، همسرش از دنيا رفته و مدتها بود كه متوسل به امام حسين عليه السلام شده و زني عفيف و با حيا و حجاب ميخواست. شب امام حسين عليه السلام را در خواب ديد، فرمود: سلطان حسين، فردا برو به شكار. فهميد كه در اين كار سري هست. فردا با اسكورت و محافظ خود به طرف شكارگاه بيرون رفت. در راه، شكاري جلب توجه سلطان را كرد. او را تعقيب نمود. شكار از نظرش ناپديد شد . از قضاي الهي گذارش به كنار همان درختي افتاد كه دختر يهودي در سايهاش خفته بود. دختر، از صداي سم اسب سلطان، از جا پريد. سلطان تا چشمش به دختر افتاد گفت: به شكار خود رسيدم! جلو آمد و پرسيد: دختر كجا بودهاي و اينجا چه ميكني؟ او شرح حال خود را مفصل به عرض سلطان رساند. سلطان فهميد كه راضي است. او را به عقد خود درآورد و شد ملكة ايران. شمعون يهودي هر چه انتظار كشيد ديد دخترش از بام به زير نيامد، بالاي بام آمد، او را نديد. فهميد كه صيدش از دام گريخته رمل و اسطرلاب را آورد و هر چه رمل كشيد چيزي نفهميد. همين قدر فهميد كه او به طرف شرق حركت كرده است. او هم روان شد. همه جا آمد تا به اصفهان رسيد. در اصفهان مشغول رمالي شد و بازارش سخت گرفت. افراد گمشده و نيز اموال مسروقه زيادي را براي مردم پيدا كرد. تا اينكه روزي يك قاطر شمش طلا از سلطان گم شد هر دري زدند پيدا نكردند، به عرض سلطان رساندند كه رمال باشي تازهاي آمده كه گمشدههاي زيادي پيدا كرده است . از او اين كار برميآيد دستور داد او را آوردند. تخته رملش را گذارد و سرگرم رمل كشي شد سرانجام گفت: قاطر ميان خرابهاي از خرابههاي شهر است رفتند و قاطر را پيدا كردند و آوردند، و او شد رمال باشي دربار سلطان حسين مفلوك.
از طرفي خدا به سلطان پسري داد حدود هفت هشت ماهه كه شد، رمال باشي به گونهاي در سلطان نفوذ كرد كه محرم حرم سراي او شد. روزي وارد حرم سراي سلطان شد و دخترش را ديد و شناخت، ولي چيزي نگفت. شب كه همه خوابيدند وارد حرم سرا شد سر بچة نوزاد را بريد و چاقو را در جيب مادر پسر، كه دختر خود وي (شمعون) باشد، گذارد. صبح سر و صدا بلند شد كه ديشب فرزند سلطان را در حرم سرا سربريدهاند! سلطان دستور داد رمال باشي دربار كه خود او بچه را كشته بود، حاضر كردند و گفت تخته رمل بيانداز قاتل پسرم را پيدا كن. رمال حقه باز چند بار دروغي رمل كشيد و سرانجام گفت: فهميدم قاتل كيست، اما مصلحت نميدانم بگويم. شاه اصرار زياد كرد تا اينكه گفت: مادر بچه، او را كشته است! شاه خشمگين شد و گفت بايد با بدترين مجازات او را كشت . رمال عرض كرد: قربان، او را به دست من بسپاريد تا من او را مجازات كنم. زن را به دست رمال، كه پدر او بود، دادند. او را از شهر بيرون برد و به بياباني آورد و به او گفت: اگر آنچه من گفتم قبول ميكني از همين جا به سلامت مي رويم بغداد سر خانه و زندگيمان راحت زندگي ميكنيم. دختر گفت : تا وقتي كه من كسي نداشتم به خواستة شوم و ننگين تو تن درندادم، حالا كه صاحب دارم. پرسيد: صاحبت كيست؟ دختر گفت: قمر بني هاشم عليه السلام است! گفت: من هم دست تو را قطع ميكنم؛ قمر بني هاشم عليه السلام بيايد تو را نجات دهد! دست دختر را قطع كرد. سپس گفت: دستي از طلا براي تو درست ميكنم بيا تسليم من شو! گفت : هرگز تسليم نميشوم دست ديگرش را قطع كرد و بعد گفت: دو دست از طلا براي تو درست ميكنم، تسليم شو! باز هم تسليم نشد. سرانجام پاهاي او را نيز جدا كرد و او را بي دست و پا در ميان بيابان افكند و رفت.
دختر در همان حال متوسل به قمر بني هاشم عليه السلام شد در چه حالي بود نميدانم، خواب بود؟ بيدار بود؟ حال مكاشفه بود؟ نمي دانم ، كه ناگاه ديد تمام بيابان غرق در نور شد. فرشتگان مقرب الهي در رفت و آمدند. پرسيد: چه خبر است؟ گفتند: فاطمه عليها السلام به اين بيابان ميآيد: ناگاه ديد هودجي از آسمان فرود آمد و از ميان آن هودج پيغمبر و علي و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام بيرون آمدند. پيغمبر فرمود: اين زن تازه مسلمان، دامن حضرت ابوالفضل العباس ما را گرفته است، من دعا ميكنم و شما آمين بگوييد. پيغمبر دستهاي دختر را به جاي خود گذارد و پايش را نيز به بدن متصل كرد و دعا فرمود؛ از اول بهتر شد. حركت كرد و سلام كرد و دامن زهرا عليها السلام را گرفت و عرض كرد: شما كه به واسطه قمر بني هاشم عليه السلام بر من منت گذاشتيد، پسرم را به من برگردانيد پرسش حاضر شد. حضرت زهرا عليها السلام پرسيد: ديگر چه ميخواهي؟ گفت: ميخواهم كربلا كنار قبر قمر بني هاشم عليه السلام باشم. اسم اين پسر را عباس گذاشتم و او نوكر قمر بني هاشم عليه السلام است.
زن را با فرزندش به كربلا رساندند. در آنجا بود تا پسر به سن 15 ، 16 سالگي رسيد شبي سلطان حسين حضرت ابي عبدالله الحسين عليه السلام را در خواب ديد كه به وي فرمود : بيا امانتت را از ما بگير. فهميد كه سري در اين خواب است. عازم كربلا شد . روزي از حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ميخواست بيرون بيايد كه صداي مؤذن بلند شد. تا گفت : الله اكبر ، دل سلطان از جا كنده شد. همانجا نشست . مؤذن اذان را گفت و سلطان اشك ريخت. مؤذن كه پايين آمد سلطان ديد جواني شانزده ساله است، ولي آنقدر او را دوست دارد كه آرام نميگيرد. يك مشت زر در دامن جوان ريخت. جوان گفت: مادرم به من گفته كه تو نوكر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ميباشي از كسي پول نگير. شاه گفت : به مادرت بگو سلطان ايران فردا ميهمان ماست. گفت : چشم، و آمد به مادرش گفت. مادر گفت: برو بگو فردا فقط خودش بيايد. فردا سلطان وارد شد، ديد يك اتاق است كه وسط آنرا پرده كشيدهاند و زن پشت پرده قرار دارد. شاه وارد شد و سلام كرد. زن گفت: وعليكم السلام ايها الخائن! شاه پرسيد : خانم چه خيانتي از من سر زده است؟! گفت : خيانت از اين بالاتر، كه ناموست را به دست يك نفر يهودي بدهي؟ من همسر تو هستم، اين هم همان پسري هست كه يهودي او را كشت، اما خدا به واسطة قمر بني هاشم عليه السلام به من برگرداند. و سپس قصه را از اول تا به آخر نقل كرد. التماس دعا دارم
سيدعبدالحسين رضائي نيشابوري
ساكن مشهد رضوي
حجه الاسلام آقاي حاج شيخ علي اكبر قحطاني دو كرامت به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستاده و چنين نقل ميكند:
2. سال 1346 شمسي، ابتداي طلبگيام در شهرستان شيراز به نماز جماعت استاد محترم، مرحوم حاج سيدمحمدحسيني رحمه الله عليه ميرفتم. شبي در صف اول پشت سر آقا به نماز ايستاده بودم، شخصي آمد و به آقا گفت:
يك يهودي كه در همين نزديكيهاي مسجد مغازه دارد، ماشين او را چندي پيش به سرقت بردند. ايشان به هر وسيلهاي كه متوسل شد، ماشين پيدا نشد، تا اينكه من او را راهنمايي كردم كه چيزي نذر حضرت عباس عليهالسلام نما بلكه مشكل تو حل شود. فرد يهودي گوسفندي نذر كرد و ماشين بعد از مدتها كه به سرقت رفته بود پيدا شد. شخص مزبور افزود: الان، يهودي چه بايد بكند؟
آقا فرمود: حيوان را بدهد فرد مسلماني ذبح كند و گوشتش را به مسلمانان بدهند تا مصرف كنند.
پس دادرسي آقا منحصر به مسلمانها نميباشد، بلكه ايشان به فرياد هر دادخواهي، خارج از دين اسلام باشد، ميرسد.
▲ اسب سوار ميگويد: بلندشو، تو ديگر خوب شدهاي
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ محمدكاظم پناه رودسري، نقل كرد: در روز دوشنبه 18 ماه صفر سال 1389 هجري قمري در مسجد جامع حضرت عبدالعظيم حسني عليه السلام در شهر ري از جناب آيه الله آقاي شيخ عباسعلي اسلامي شنيدم كه فرمودند:
3. چند سال پيش در اصفهان منبر ميرفتيم. روزي يكي از مستمعين به من گفت: آقا، يك نفر يهودي ميخواهد 5-6 من شيريني در ميان مردم اين مسجد و مستمعين شما تقسيم كند. آيا شما اجازه ميدهيد و صلاح ميدانيد؟ من به وي گفتم: از يهودي سؤال كن براي چه ميخواهد شيريني به مسلمانان بدهد؟ آن شخص ميرود و از يهودي ميپرسد و يهودي علت اين امر را چنين بيان ميكند:
پسرم سخت مريض شد و عمل جراحي كرد و بعد از عمل جراحي خيلي حالش بد شد، به گونهاي كه در آستانة مرگ قرار گرفت.
پرستاران كه حال پسرم را اينگونه ميبينند ناراحت ميشوند و ميگويند: يا ابالفضل العباس عليه السلام، به فرياد اين پسر جوان يهودي برس!
پسرم ميگويد: من پيش خودم گفتم خدايا، اگر اين ابوالفضل، كه مسلمانان او را براي سلامتي من در پيشگاه تو واسطه قرار دادهاند، نزد تو مقام و منزلت دارد، تو را به حق او قسم ميدهم كه مرا از اين مرض نجات دهي. بعد از اين توسل، كمي خوابش ميبرد در عالم خواب ميبيند شخص اسب سواري نزديك دريچهاي كه تختش در كنار آن قرار داشت آمده و به او ميگويد: بلند شو! پسرم ميگويد: نميتوانم بلند شوم. اسب سوار ميگويد: بلند شود، تو ديگر خوب شدهاي. پسرم برميخيزد و ميبيند خوب شده است. اين خبر به دكترها ميرسد، آنها ميآيند و ميبينند كه حتي اثر بخيه هم وجود ندارد. اينكه من (پدر آن پسر) آمدهام به شكرانة اين موهبت، در ميان شما شيريني پخش كنم.
▲ با گفتن يا اباالفضل، آتش مهار شد!
جناب آقاي محمد افوضي، آموزگار محترم دبستان شهداي 19 دي قم، نقل كردند:
4. در كارخانهاي به نام اسكاج برايت،واقع در جادة كوه سفيد جنب سنگبري كاج(كاخ سابق)، سه نفر به نامهاي ناصرقيومي(مسلمان) و هوشنگ و منوچهر يوهابيان(يهودي) شريك بودند و مشتركا كارخانه را اداره ميكردند.
يكي از روزها، كه ما در كارخانه مشغول كار بوديم و اسكاچ و ابرها را روي هم ميچسبانديم، ناگهان كارخانه در اثر جرقه، آتش گرفت و در پي وقوع آتش سوزي، يكي از شركاي يهودي كارخانه، متوسل به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شده فرياد زد: يا اباالفضل!
در اين زمان ، انگار آبي بود كه روي آتش ريخته شد: آتش خاموش و مهار گرديد. سپس همان فرد يهودي دستور داد سريعا يك گوسفند بگيريد بياوريد و تقديم به آستان حضرت اباالفضل العباس عليه السلام قرباني كنيد. گوسفند را سربريدند و به نام حضرت ميان افراد تقسيم كردند.
اين است عنايت فرزند رشيد علي بن ابيطالب حضرت ابوالفضل العباس عليهم السلام.
شفاي جوان كليمي به بركت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام
حجه الاسلام آقاي حاج سيد علي آتشي، داماد آيت الله حاج شيخ جلال آيت اللهي، از منبريهاي معروف و مشهور يزد هستند كه هر كس هر گونه حاجت و يا گرفتارييي دارد از ايشان درخواست توسل ميكند. ايشان، شبي در منزل مرحوم حجه الاسلام وزيري نقل كردند:
5. يك شب حدود ساعت 12 بود و ما همگي خواب بوديم، كه ناگهان از خواب پريدم و شنيدم كسي حلقة درب را ميكوبد. به پشت درب منزل رفتم و گفتم كيست؟ گفت: حاج آقا، من فلان شخص كليمي هستم. سؤال كردم چه كار داري؟ گفت: جوانم مريض، و در حال جان دادن است، فورا بياييد و براي نجات وي به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام توسل جوييد. گفتم: اين موقع شب آمدن برايم مقدور نيست، و او شروع كرد به گريه كردن و التماس نمودن.
درب را باز كردم و وقتي حال زار او را ديدم، گفتم : صبر كن، الآن برميگردم. به داخل منزل رفتم و استخاره كردم، بسيار خوب بود. برگشتم و به او گفتم: آدرس دقيق منزلت را به من بده و برو، تا چند دقيقه ديگر من هم ميآيم. نشاني منزل را داد (البته منزل آقاي آتشي با منزل آن يهودي خيلي فاصله زيادي نداشت).
آن مرد رفت و من هم مهياي رفتن شدم و به اميد خدا حركت كردم. وقتي به منزل يهودي رسيدم ديدم وي در كوچة نزديك منزل ايستاده است. وارد منزل شدم و جوان را در حال احتضار ديدم. مادرش بر بالين جوان نشسته و گريه ميكرد. فورا نشستم و به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شدم. پدر و مادر جوان گرية زيادي كردند و مدام يا ابوالفضل العباس عليه السلام! يا ابوالفضل العباس عليه السلام! ميگفتند. پس از اتمام روضه، فورا از آنجا بيرون آمده و به منزل رفتم.
فردا صبح زود، مرد يهودي براي تشكر به منزل ما آمد و گفت: فرزندم شفا يافت!
▲ شفا يافتن دكتر كليمي
جناب مستطاب،ذاكر اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام، آقاي نورالله مرتضايي تويسركاني، ساكن شهر مقدس قم، در تاريخ 30/9/77 شمسي مرقوم داشتهاند:
6. دكتر ميرزا ابراهيم كليمي كه در شهر تويسركان مطب داشته است، در شب شهادت حضرت ابوالفضل العباس عليه اسلام به سال 1335 شمسي به دل درد شديدي دچار ميشود، به طوري كه هر چه دوا و درمان ميكند كمتر نتيجه ميگيرد، بلكه درد او به شدت افزايش مييابد وي خادمي مسلمان داشت. به خادم ميگويد: كاري براي من انجام بده، والا الان از دنيا ميروم!
خادم در جواب ميگويد: شما خود دكتر هستي و مريضها را جهت مداوا نزد تو ميآورند و تو برايشان مينويسي. وقتي خود نتواني براي خويش كاري انجام بدهي، من چگونه ميتوانم برايت كاري انجام بدهم؟
مابقي داستان از خادم بشنويد:
خادم مزبور تعريف ميكرد: در اين اثنا ناگهان به ذهنم خطور كرد بروم به مسجد باغوار كه روضة ابوالفضل العباس عليه السلام در آن برقرار بود و يك استكان آبجوش با چند حبة قند آورده، به خورد دكتر بدهم، شايد شفا حاصل كند.
به مسجد باغوار رفته، مقداري آب جوش و چند دانه قند در ميان آب جوش حل كردم و آوردم و به خورد دكتر دادم. كم كم رو به بهبودي نهاد و خوب شد. دكتر بلند شد و به من گفت چه چيزي به من خورانيدي كه مانند مهري كه به روي كاغذ زده شود اثر گذاشت و درد مرا خوب كرد؟!
در جواب گفتم: مقداري آب جوش با چند دانه قند از مجلس روضة قمر بني هاشم حضرت عباس عليه السلام (كه در مسجد باغوار برقرار بود) آوردم و به شما خورانيدم. دكتر سؤال كرد: ابوالفضل چه شخصيتي بوده است؟
گفتم: او برادر امام حسين سالار شهيدان عليه السلام است. امام حسين عليه السلام با 72 تن از ياران خود براي دفاع از اسلام در كربلا به شهادت رسيدند و زنها و فرزندان آنان بعد از شهادت مردان، اسير گشتند، و حضرت عباس عليه السلام نيز يكي از آن 72 تن بود كه در كنار نهر علقمه به شهادت رسيد و دو دستش را از تن او جدا كردند. از آن تاريخ تاكنون نزديك 14 قرن ميگذرد و هر ساله ما مسلمانان براي احترام به آنان در ماه محرم عزاداري ميكنيم.
دكتر گفت: اكنون من هم سالي 3 كيلو قند و يك كيلو چاي، نذر حضرت عباس عليه السلام ميكنم.
باري ، دكتر كليمي فورا روي نذري كه ميكند، پولي به خادم ميدهد كه قند و چاي خريده و به مسجد باغوار ببرد. خادم هم طبق دستور قند و چاي را به مسجد ميبرد. مسئول آبدارخانه پس از اطلاع از ماجرا، به خادم دكتر ميگويد: من اينها را قبول نميكنم، چون ايشان كليمي است، مگر اينكه حاكم شرع اجازه بدهد.
خادم، نزد حضرت آيت الله تألهي ميرود كه در آن زمان از طرف حضرت آيت الله العظمي بروجردي (ره)، عازم آن ديار شده بود و قصه را از اول تا به آخر براي ايشان بيان ميكند. ايشان هم ميفرمايد: اشكال ندارد و قند و چاي را قبول كنيد.
از آن پس، هر ساله دكتر ميرزا ابراهيم قند و چاي را به مسجد باغوار ميفرستاد و اين كار تا زماني كه زنده بود، ادامه داشت.
عنایاتحضرت اباالفضل(ع)به اهل سنت
• چرا سفره نذر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام برگزار كرده است؟
• به عنايات حضرت ابوالفضل عليه السلام همسرش حامله شد
• مدت ده سال بود بچهدار نميشد.
• خدا به بركت ابوالفضل شما پسري به من داده است
• مرا به ماتم العباس شيعيان ببريد
• از آقا قمر بني هاشم عليه السلام شفاي خود را گرفت
• خطوط فاصل ميان آجرها در پرتو آن ظاهر شد
• ديدم تمام كوچه و حيات منزل ما پر از افراد كرد است
• چون به حضرت توجه كرد حقش ظاهر شد
▲ چرا سفره نذر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام برگزار كرده است؟
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي شيخ روح الله قاسم پور از فضلاي محترم بابل طي نامهاي سه كرامت به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام فرستادهاند، كه دو كرامت آن در قسمت عنايات قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان نقل شد و اينك كرامتي ديگر در اين قسمت ميآوريم.
جناب حجه الاسلام آقاي حاج شيخ علي رباني خلخالي اميدوارم در راه خدمت به اهل بيت عليهم السلام موفق و سربلند باشيد، كثرالله امثالكم، سه كرامت از علمدار كربلا، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را به عرض شما ميرسانم:
1. در سال 1364 در كردستان مشغول تدريس بودم. يكي از برادران اهل سنت به ما رجوع كرد كه سفرة حضرت ابوالفضل عليه السلام دارم. خيلي تعجب كردم. به هر صورت، قبول كردم. روز جمعه بود، به خانة اين برادر اهل سنت رفتم. دو اتاق پر از برادران اهل سنت بود. در وسط اين دو اتاق، يك هال كوچك قرار داشت. صندلي گذاشتند و من منبر رفتم. اين برادر اهل سنت در كنار من بود. از اول منبر تا آخر، ايشان خيلي حال خوشي داشت. در حين سخنراني نيز، خانمهاي اهل سنت به طور مكرر در دستم پول ميگذاشتند و ميگفتند: نذر حضرت علي اكبر عليه السلام، نذر حضرت علي اصغر عليه السلام... بعد از منبر، مرا دعوت به ناهار كردند. بعد از صرف ناهار، هنگام خداحافظي چيزي به عنوان حق الزحمه ميخواستند به من بدهند كه قبول نكردم و گفتم: همين كه به من اجازه داديد در خانة شما از علمدار كربلا سخن بگويم مرا كفايت ميكند. او قبول نكرد. براي پذيرفتن مزد منبر، يك شرط گذاشتم و آن اينكه بگويد چرا سفرة نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برگزار كرده است؟! (در خور ذكر است من تا به حال، سفرهاي به آن رنگيني نديدهام). گفت برايت خواهم گفت و چنين تعريف كرد:
من ناراحتي قلبي داشتم، هر چه دكتر رفتم اثر نداشت. حتي دكتر خوبي در تبريز بود، به او مراجعه كردم ولي از او هم فايدهاي نديدم. دست آخر همة دكترها جوابم كردند و مرا به خانه آوردند. كاملا نااميد بودم و در خانه افتاده بودم. مادرم به خانة من آمد و گفت: فرزندم حالت چطور است؟ گفتم چه حالي مادر؟! گفت: نميخواهي به دكتر بروي. گفتم به هر دكتري كه رفتم ديدي كه فايدهاي نداشت. گفت: يك دكتر من سراغ دارم كه با يك نسخة وي شفا خواهي يافت. گفتم اين دكتر كيست، اسم او چيست و مطب او كجاست؟ گفت: او مطب ندارد و نوبتي نيست! گفتم: مادر بگو اين دكتر كيست؟ من از درد دارم ميميرم. مادرم گفت: اسم دكتر، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام فرزند علي عليه السلام است. گفتم: ما كه با آنها ارتباطي نداريم، و قهر ميباشيم. مادرم گفت: اينها بزرگوار هستند و عفو و بخشش آنها زياد است. و با اين حرف قلبم را آتش زد.
مادرم از من جدا شد و نزد فرزندانم رفت. كم كم حال توسلي پيدا كردم، حال خيلي خيلي خوبي پيدا كردم. گفتم: يا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام من خيلي تعريف تو را شنيدهام، مرا از درد نجات بده! اي آقا، اگر پدر و مادرتان حق بودهاند مرا شفا بدهيد.
با گرية زيادي كه كردم به خواب رفتم. در عالم خواب ديدم كسي كه يك پارچه نور بود وارد خانهام شد. بالاي سرم آمد و فرمود: برخيز! گفتم : تازه از دردم مقداري كاسته شده است، بگذار بخوابم. براي بار دوم فرمود: به تو ميگويم برخيز! گفتم: بگذار استراحت بكنم، تو كه هستي؟ فرمودند: تو چه كسي را ميخواستي؟ يادم آمد، گفتم: فرزند امام علي عليه السلام حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را. فرمود: من ابوالفضل هستم، فرزند حضرت امام علي عليه السلام. فرمود: خواستة تو چيست؟ عرض كردم: قلبم ناراحت است و از درد زياد آن، طاقت من ديگر تمام شده است، يك نظر ولايي به قلبم كرد، قلبم خوب شد و از درد چند ساله راحت شدم. براي قدرداني از وي كه شفايم داد، به دست و پاي حضرت افتادم، كه از نظرم غايب شد.
در همين حال از خواب بيدار شدم و نزد مادر و عيال و فرزندانم رفتم. وقتي آنها من را با اين حال ديدند كه خود به تنهايي از جايم برخواستهام، تعجب كردند و گفتند: چرا از جاي خود برخواستي؟ گفتم: مادرم، دكتر بي مطب تو آمد و مرا شفا داد!
▲ به عنايات حضرت ابوالفضل عليه السلام همسرش حامله شد
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ علي اكبر قحطاني در 6 صفر الخير 1416 ق نقل كردند :
آقاي حاج شيخ عبدالحسين فياض دشتي ميگفت: شخصي از اهل سنت ساليان متمادي از فرزند محروم بود. يك روز در مراسم تعزيه حضرت امام حسين عليه السلام به باني تعزيه ميگويد: چنانچه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام حاجتم را روا كند، هدايايي تقديم شما خواهم نمود.
همان شب به عنايات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام همسرش حامله ميشود و حاليه مدت سه سال از وقوع اين كرامت ميگذرد كه هر سال ماه محرم كمكهاي نقدي و جنسي خود را به هيئت تقديم ميدارد.
▲ مدت ده سال بود بچهدار نميشد.
يكي از موثقين از شيعه كويتي به نام محمدمراد نقل كرد كه ميگفت:
3. شخصي بدوي از اهل سنت، مدت ده سال بود ازدواج كرده بود ولي بچهدار نميشد حتي به دكترهاي لندن و آمريكا مراجعه كرد و نتيجهاي نديد. تا اينكه يك روز آن مرد سني جريان را با محمدمراد در ميان ميگذارد و محمد مراد به وي ميگويد: من دكتري را به شما معرفي ميكنم كه كارش برو برگرد ندارد!
از كويت با همديگر به سمت كاظمين حركت ميكنند و به زيارت امام موسي بن جعفر و امام محمد جواد عليهما السلام مشرف ميشود و مدت ده روز در آنجا ميمانند. پس از ده روز به طرف سامراء حركت ميكنند و مرقد امام علي النقي و امام حسن عسگري عليهما السلام را زيارت ميكنند. سپس به نجف اشرف ميروند و به زيارت حضرت علي بن ابيطالب عليهما السلام نائل ميشوند و بعد از آن عازم كربلا ميشوند و به زيارت امام حسين عليه السلام و حضرت قمر بني هاشم عليه السلام ميروند.
ده روز هم در اينجا توقف ميكنند و به زيارت ميپردازند و سپس به كويت برميگردند.
پس از چهل روز آثار حاملگي در همسر مرد سني ظاهر ميشود و او به محمدمراد كه شيعه بوده است ميگويد: مژده مژده كه همسرم حامله شده است! باري، مرد سني پس از گذشت چندين سال، داراي يازده فرزند شده و اسم هر يك از فرزندانش را نيز به نام علي عليه السلام و فرزندان علي عليه السلام ميگذارد.
اين است عنايات اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام.
جناب حجه الاسلام آقاي شيخ عبدالحميد بحراني دشتي در تاريخ 1412 هـ ق اظهار داشتند كه جناب آقاي حاج عبدالحميد ابوامير كه مردي است متدين و در كشور قطر به شغل قالي فروشي اشتغال داشته و معمولا در كارهاي خير موفق ميباشد، روزي براي من نقل كردند كه :
4. من دوستي داشتم از اهل تسنن، كه مدت سيزده سال بود ازدواج كرده بود ولي در اين مدت بچهدار نشده بود. يك روز به ايشان گفتم كه من دكتري سراغ دارم كه شما را مجانا معالجه ميكند. تا اين جمله را شنيد خوشحال شد و گفت خدا رحمت كند پدر و مادر شما را مرا به او راهنمايي كن. گفتم: امشب ما در منزل مجلسي به نام حضرت عباس عليه السلام داريم. تو امشب به خانة ما بيا و كار به عقيده خودت نداشته باش.
حاج ابوامير ميگويد: آن شب ايشان به منزل ما آمد و در مجلس روضه حضرت قمربني هاشم عليه السلام شركت كرد. پس از برگزاري روضه و صرف شام، يك بشقاب همراه خود به منزل برد و عيال وي نيز از غذاي حضرت اباالفضل عليه السلام خورد. چندي پس از آن تاريخ آن دو به بركت توسل به حضرت قمر بني هاشم عليه السلام صاحب فرزند شدند.
خدا به بركت ابوالفضل شما پسري به من داده است
جناب حجه الاسلام و المسلمين سلالت السادات آقاي حاج سيد حسن نقيبي همداني صاحب تأليفات كثيره كه هم اكنون در آستانة مقدسة كريمة اهل بيت حضرت فاطمة معصومه عليها السلام مشغول خدمت ميباشند، طي نامهاي در تاريخ 7/3/76 شمسي برابر 21 محرم الحرام 1418 هـ ق چنين نوشتهاند:
5. برادر ارجمند، جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ علي رباني خلخالي دامت افاضاته، با توجه به اخلاص و اردات و يژهاي كه نسبت به آستان مقدس امام معصوم به ويژه سالار شهيدان و شهداي كربلا سلام الله عليهم داريد و سالها پيش در اين زمينه زبان و بيان خود را مصروف داشتهايد، تا آنجا كه معجزات و كرامات بندة خاص و خالص خدا علمدار كربلا را - در حد توان - گردآوري كردم و براي تشنگان زلال كوثر ولايت، ارمغاني بس ارجمند فراهم ساختهايد، اينجانب نيز كرامتي را كه خود شاهد بودم تقديم حضور عالي ميكنم تا در كتاب شريفتان به سمع خوانندگان عزيز برسانيد.
سال 1339 يا 40 خورشيدي بود كه براي نخستين بار از نجف اشرف به شهر شمالي عراق كركوك مسافرت كردم تا با مردم آن سامان آشنايي حاصل كرده و زمينة تبليغي آنجا را به دست آورم. در محلة (تسعين) با يكي زا دوستان روحاني كه بومي و اهل آنجا بود وهمو ما را بدان خطه برده بود، به مسجدي رفتيم كه آنرا به تركي «زلفي ايونين جامعي» ميگفتند يعني: «مسجد خاندان زلفي» و باني اصلي آن دو برادر به نامهاي «حاج جلال افندي» و «حاج جعفر» بودند. در ميان حيات مسجد بر روي نيمكتي نشسته گرم صحبت بوديم كه مردي حدودا چهل ساله از در وارد شد، و يك گوني بزرگ شكر به مسجد داد. او را دعوت به نشستن و صرف چاي نموديم، او نيز كنار ما نشست. پس از احوالپرسي از نامش سؤال كردم، با خنده و تبسم گفت: ببخشيد نام من عثمان است! با شنيدن نام عثمان فكر كردم او با من شوخي ميكند، و ميخواهد مرا نسبت به برادران اهل تسنن كه در آن منطقه اكثريت سكنه را تشكيل ميدادند آزمايش كند. با خنده رويي گفتم با من شوخي ميكني گفت: نه، واقعا اسم من عثمان است گفتم: قبلا سني بودي و شيعه شدي؟ گفت نه. گفتم: برادر شيعه نام فرزند خود را عثمان نميگذارد اگر شيعه هستي چرا نامت عثمان است؟! و اگر سني هستي آوردن شكر براي مجلس عزاداري چيست؟!
گفت: من سني بودم و اكنون نيز هستم و افزود: من بچهدار نميشدم، به دكترهاي متعدد هم كه مراجعه كردم نسخهها و معاينهها و آزمايشها به جايي نرسيد تا آنجا كه گفتند: تو هرگز بچهدار نخواهي شد. نااميدي همه وجودم را فرا گرفت. يكي از دوستان من كه شيعه بود به من گفت: ميخواهي تو را به دكتري راهنمايي كنم كه اگر پيش او بروي بچهدار ميشوي؟ گفتم: آري، اين دكتر كيست؟ گفت:
فرزند حضرت علي علمدار كربلا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است ولي بايد نذر كني و با اخلاص و اعتقاد در خانة او بروي. چه ما شيعهها او را باب الحوائج ميناميم و در مشكلات سخت به او پناه ميبريم من هم چون به شدت دوست داشتم بچهدار بشوم، نذر كرده و گفتم: اي ابالفضل، اگر دوست من راست ميگويد كه تو باب الحوائجي و در گرفتاريها به فرياد درماندگان ميرسي به درگاه تو آمدم من بچه ميخواهم از خدا برايم فرزندي بگير تا زندهام سالي يك گوني بزرگ شكر به مجلس عزاداريت تقديم ميكنم.
به حمدلله چند سال است كه خدا به بركت ابوالفضل العباس عليه السلام شما به من پسري داده است و پس از آن هر ساله من به نذر خود وفا ميكنم. بعد با خنده گفت: شما خيال ميكنيد باب الحوائج فقط براي شما شيعههاست؟! گفتم: چرا با ديدن اين كرامت شيعه نميشوي؟ گفت: همة بستگانم با من دشمن خواهند شد؛ شيعه شدن جرأت ميخواهد، و من نميتوانم.
آنكه آرزو دارد - در گور - خاك كوي خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم آذين كفنش باشد
سيدحسن نقيبي همداني
▲ مرا به ماتم العباس شيعيان ببريد
جناب حجه الاسلام و المسلمين حامي و مروج مكتب اهل بيت عليهم السلام آقاي شيخ سعيد سعيدي حفظه الله تعالي طي نامهاي كه به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام نوشتهاند سه كرامت را از كشور عمان نقل كردهاند:
6. در سال 1376 هجري شمسي مصادف با محرم الحرام 1418 هجري قمري توفيقي نصيب اين حقير سعيد سعيدي شد كه به مدت دو ماه محرم و صفر براي انجام وظيفة تبليغي به كشور عمان سفر كنم و در آنجا در بلدهاي به نام «خابوره» كه در حدود 170 كيلومتري مسقط پايتخت عمان قرار دارد مستقر شوم. گفتني است با وجود اينكه شيعيان به طور كلي در آن كشور و به ويژه در آن شهر در اقليت ميباشند مع الوصف كاملا آزاد بوده و مراسم عزاداري را به نحو احسن انجام ميدهند و هيچ گونه محدوديتي براي آنها وجود ندارد.
در شهر خابوره برادران شيعه حسينيهاي به نام «مأتم العباس عليه السلام» دارند كه ساليان زيادي است مجالس عزاداري سيد مظلومان به طور مستمر در دو ماه محرم و صفر بدون وقفه و انقطاع و نيز در ماه مبارك رمضان و غيره در آن منعقد ميشود.
نكته قابل ذكر و توجه اين است كه امسال پس از ساليان متمادي سه كرامت در اين مأتم كه منصوب به قمر بني هاشم عليه السلام است ظاهر شد كه هر كدام به نوبه خود قابل اهميت بود و پس از بروز اين سه كرامت غير قابل انكار شيعيان از شهرها و روستاهاي مجاور به صورت فوج فوج ميآمدند و به تماشاي يكي از اين معاجز سه گانه كه ذكر خواهند شد مينشستند زيرا هنگام بروز يكي از معاجز ثلاثه دستگاه فيلمبرداري كه هر شب در داخل مأتم قرار داشت و تصوير مجلس را به قسمت زنان منعكس ميكرد فورا عدسة خود را به طرف معجزه متمركز كرده و از تمامي صحنهها فيلمبرداري نمود كه شيعيان و واردين با ديدن فيلم معجزه و كرامت مسرور ميشدند در مورد آن دو معجزة ديگر نيز واردين از مردم با خود شفايافتگان تماس گرفته مستقيما از خود آنها چگونگي ماجرا را سؤال ميكردند اينك معاجز و كرامات سه گانه:
كرامت اول: زني بود با چند بچه كه خود و شوهر و تمامي فاميلش از اهل سنتاند. اين خانم مبتلا به فلج شده بود، شوهرش مبالغ زيادي را خرج او كرد و چون از شفاي او مأيوس شد او را همراه بچهها به خانة پدرش برد چه تصميم گرفته بود كه زن را طلاق داده و همسر ديگري اختيار كند. خانم مزبور با وضع پريشان به خواهران خودش ميگويد:
ـ فردا روز هفتم محرم و نزد شيعيان روز ابوالفضل العباس عليه السلام ميباشد؛ خواهش ميكنم كه مرا به مأتم العباس شيعيان ببريد و به «علم العباس» يعني به پرچم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ببنديد شايد حضرت به من توجهي كند.
فردا خواهرها زير بغل خواهر فلج خود را گرفته و در حالي كه پاهاي او به زمين كشيده ميشد او را به داخل مأتم و مجلس در قسمت زنان آوردند و در كنار علم العباس عليه السلام نشاندند و اين امر پس از تمام شدن منبر صبح بود (در خابوره رسم بر اين است كه از شب اول محرم تا شب سيزدهم در هر روز دو مجلس برقرار ميشود: يكي صبح و ديگري شب. از شب سيزدهم تا نهايت ماه صفر نيز تنها شبها مجلس منعقد ميشود به استثناي ايام وفيات، مثل 25 محرم و 7 و 17 و 20 و 28 صفر كه مجددا اضافه بر مجالش شب، صبحها نيز مجلس برقرار است.)
بهرحال زماني كه مراسم سينهزني شروع ميشود خانمي كه مسئول زنان است نزد اين خانم مفلوج آمده به او ميگويد : بلند شو و با زنان عزاداري كن! خانم مفلوج ميگويد: خانم ميداني كه من فلج هستم و قدرت بر قيام ندارم. او ميگويد: «يا ابوالفضل العباس» بگو و از جا بلند شو! آن زن مريض نيز با صداي بلند يا ابوالفضل ميگويد و يك مرتبه از جا بلند ميشود. آنگاه خود زن با تعجب به پاهاي خود دست ميزند و به فضل پروردگار هيچ اثري از فلج سابق در خود احساس نميكند. لذا بياختيار بنا ميكند به سر و صورت زدن و عزاداري كردن كه مردان در اثر سر و صداي زنان متوجه ميشوند آنها هم شور و هيجاني پيدا ميكنند و يك زجه و شور خاصي در مجلس به وجود ميآيد.
قابل ذكر است كه اين خانم از روز هفت محرم تا آخر ماه صفر نه تنها مأتم و مجلس را در روز و شب ترك نكرد بلكه هر گاه در مجلس حاضر ميشد خدمت هم ميكرد. شوهرش نيز كه از شفا يافتن وي خوشحال شده بود زن را به منزل برگرداند و زندگي مشترك خود را با خرسندي ادامه دادند.
ضمنا يادآور ميشود كه برادر اين خانم به اصطلاح از اهل دعوه و از وهابيها و سلفيها ميباشد كه نهتنها به مراسم عزاداري عقيده ندارند بلكه اينها را خرافه و بدعت ميدانند! و مبارزة با اين آثار جهت محو آنها را بر خود واجب و لازم ميشمارند ولي برادر وهابي وي در مقابل اين كرامت باهره و انكار ناپذير قمر بني هاشم عليه السلام سر تسليم فرود آورده است.
▲ از آقا قمر بني هاشم عليه السلام شفاي خود را گرفت
7. كرامت دوم : پسري دوازده ساله از اهل سنت بود كه هر روز از ساعت يازده صبح به وي حالت صرع دست مي داد و رنگ بدن او متماي به سبز مي شد. پدرش مدعي بود كه او را نزد اطباي زيادي برده و حدود سه هزار ريال عماني ، كه معادل با سه ميليون و نيم تومان ايراني مي باشد خرج اين پسر كرده ولي هيچ نتيجه اي نديده است.
مادر اين بچه بيمار فرزند خود را در روز عاشورا به مأتم العباس مذكور مي آورد و به همراه خود در قسمت زنان قرار مي دهد . طبق رسم معمول در كشورهاي حاشيه خليج فارس خطيب در روز عاشورا مقتل سيد الشهدا عليه السلام را خوانده پس از آن مراسم و سينه زني شروع مي شود و تا ساعت يك بعد از ظهر مراسم ادامه مي يابد . اين زن نيز كه همراه با بچه مريض خود از صبح زود ساعت 9 به مجلس آمده بود همراه عزداران تا ساعت يك بعد از ظهر مشغول عزاداري مي شود و در نتيجه از مرض فرزندش كه هر روز حدود ساعت يازده گرفتار حالت صرع مي شد غافل مي شود و آن را فراموش مي كند. اما پس از اتمام مراسم عزاداري يك مرتبه به يادش مي آيد كه پسرش هر روز ساعت يازده صرع مي گرفت ولي امروز آن حالت در او ايجاد نشد لذا ناخودآگاه سرو صدا مي كند و در اثر سر و صدا بقيه زنان مردها مي فهمند كه در قسمت زنان كرامتي رخ داده است .
اين جريان در روز عاشورا اتفاق افتاد و تا آخر ماه صفر هم كه من آنجا بودم ديگر اين حالت بر آن پسر عارض نشد و در حقيقت از وجود مقدس آقا قمر بني هاشم سلام الله عليه شفاي خود را گرفت و همه مردم آن ديار آن پسر مريض را ديده بودند و شفاي او را نيز شاهد بودند .
▲ خطوط فاصل ميان آجرها در پرتو آن ظاهر شد
كرامت سوم: در مأتم العباس مذكور ضريح كوچكي يك متر در يك متر مربع ساخته و آنرا به ديوار نصب كردهاند. كه مردم و واردين با نگاه به آن به ياد ضريح مقدس آقا ابوالفضل العباس عليه السلام ميافتند و گاهي هم با دست زدن به آن تبرك ميجويند.
در روز هفت محرم الحرام پس از اتمام منبر و شروع مراسم سينهزني يك مرتبه تمام كساني كه در داخل مأتم العباس حضور داشتند با چشمان خود مشاهده كردند كه يك نور قرمز رنگ بسيار قوي روي ديوار نمايا شد و همچنين روي آن ضريح كوچك نيز كه بر ديوار نصب شده قبهاي نوراني ظاهر گشت كه ضريح كاملا در تحت آن قبه قرار گرفت. نور قرمز رنگ روي ديوار به قدري قوي و شديد بود كه با وجود آنكه ظهور آن در روز بود نه در شب مقدار آجرهاي و خطوط فاصل ميان آجرها در پرتو آن ظاهر شد.
در خور ذكر است كه روي آجرها به اندازه يك سانت سيمان وجود دارد و پس از آنهم ملون به دو رنگ شده است اول سفيد بعد سفيد؛ و معقول نيست كه از لابهلاي همه اين آجرها ظهور و بروز كند البته از اين صحنه كلا فيلمبرداري شد و فيلم آن در خابوره موجود و به جاهاي ديگر نيز برده شده است.
يادآوري ميشود كه هنگام ظهور اين نور عجيب و تابيدن به آن ديوار همة كساني كه حاضر بودند دستمالها و لباسها و پارچههاي خود را به آن موضع نور محيرالعقول ميماليدند و متبرك ميكردند.
▲ ديدم تمام كوچه و حيات منزل ما پر از افراد كرد است
فقيه فرزانه مرجع عاليقدر جهان تشيع حضرت آيه الله العظمي حاج آقاي حاج سيدمحمدحسيني شيرازي (دامت ظله الوارف) از آقاي سيدمهدي بلور فروش - در كربلا - بدون واسطه نقل ميكنند كه گفت:
9. يك زن سني از كردها كه ايام نوروز به كربلا ميآيند نزد من آمد و از مغازه مقداري جنس خريد و گفت من كسي را ندارم آيا ميتوانم شب را در منزل شما باشم؟ گفتم: مانعي ندارد.
در منزل به همسرم گفته بود كه من نزديك ده سال است كه ازدواج كردهام و اولاد دار نشده ام زنم به او گفته بود: شما به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شويد و نذر كنيد كه اگر تا نوروز سال بعد اولاددار شدي هر چه طلا در دست و گردن داريد نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام باشد.
سال بعد ايام نوروز كه روز زواري بود و من نيز سرم شلوغ بود ساعت 2 بعدازظهر به منزل رفتم. ديدم تمام كوچه و حيات منزل ما پر از افراد كرد است. بسيار نگران شده، با زحمت فراوان خودم را به صحن خانه رساندم و زنم را صدا كردم كه اين چه وضعي است و اينها را چه كسي راه داده است؟
با خنده گفت: چيزي نيست بيا بالا. گفتم: مسئله چيست؟ گفت: آن زن كرد پارسالي با فرزندش آمده كه طلاهايش را به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام تقديم كند. اينها هم همگي افراد نازا هستند كه آمدهاند به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شوند و طلاهاي خويش را نذر آن حضرت كنند.
▲ چون به حضرت توجه كرد حقش ظاهر شد
حجه الاسلام و المسلمين اقاي شيخ ابراهيم صدقي طي مكتوبي به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام چنين نقل ميكند:
10. حاجي محمدرضا صدقي حائري يكي از اخيار كربلا و نوادة فقيه زاهد صاحب كرامات مرحوم شيخ حمزة اشرفي حائري «قدس سره» ميباشد از فرزند عمويش مرحوم حمزه (فرزند حاج محمدعلي فرزند شيخ حمزه اشرفي) نقل كرد كه گفت:
زماني كه در كويت به سر ميبردم، قضيهاي رخ داد كه فهميدم اين عربهاي سني بدوي صحرانشين هم به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام عقيدهمندند و او را به صاحب كرامت ميدانند. اصل قضيه چنين بود:
يك عرب سني صاحب گاو و گوسفند براي يك نفر از شيعيان روغن ميآورد و با هم معامله داشتند يكي از دفعاتي كه آن عرب سني صحرانشين روغن ميآورد و مقدارش ده حقه بوده است (چون در آن زمان وزن كيلو معمول نبود) كاسب شيعه پس از وزن كرد خيك روغن به قصد كلاهبرداري و اخازي از آن عرب بدوي به صاحب روغن ميگويد: مقدار روغن هشت حقه ميباشد! سني عرب كه عصايي در دست داشته با عصا در اطراف محل ايستادند آن كاسب شيعه دايرهاي ميكشد و به زبان عربي ميگويد : «هاي خطه العباس ان كنت صادقا في قولك فأخرج منها» يعني: اين دايره مربوط به حضرت عباس عليه السلام است اگر در گفتار خود صادقي از اين دايره بيرون بيا.
وقتي آن سني دايره را كشيده و اين كلام را ميگويد: كاسب شيعه ميبيند توان حركت و خروج از دايره از وي سلب شده است، لذا به دروغي كه گفته بود اقرار ميكند و ميگويد مقدار وزن واقعي روغن همان ده حقه است.
اين كرامتي بود كه از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در حق آن مرد عرب صحرا نشين صادر شد چون به حضرت توجه كرد حقش ظاهر شد و آن كاسب حرامخوار مفتضح و رسوا گرديد
عنایات حضرت اباالفضل العباس علیه السلام
• بلي غير از ما دكترهاي ديگري نيز وجود دارد
• حضرت اباالفضل عليه السلام فرمود: بگو يا صاحب الزمان!
• در قبر گفت: السلام عليك يا اباالفضل العباس عليه السلام
• صد دينار حواله حضرت اباالفضل العباس عليه السلام
• كفي از آب برداشت
• رشته سبز را از بازويت بازنكن...
• يكي از كبوترهاي حرم اباالفضل عليه السلام
• بابا مگر اربابت باب الحوائج نيست؟!
▲ نوجواني را سيم برق گرفته، خشك كرده است
جناب حجه الاسلام آقاي شيخ محمدتقي نحوي واعظ قمي در تاريخ 16 محرم الحرام 1417 ق از مرحوم پدرشان، آقاي حاج شيخ ابوالقاسم نحوي، ماجراي زير را نقل كردند:
مرحوم نحوي، در آن زمان كه به امر حضرت آيه الله العظمي بروجردي (ره) همراه پسرشان در نجف اشرف اقامت داشتند، در ايام زيارتي مخصوصة حضرت سيدالشهدا اباعبدالله الحسين عليه السلام كه مصادف با شب نيمة شعبان است به كربلا ميرفتند و در آنجا نخست به حرم حضرت امام حسين عليه السلام سپس به حرم سردار كربلا حضرت قمر بني هاشم عليه السلام مشرف ميشدند. يك روز كه براي عتبه بوسي به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام رفته بودند، مشاهده ميكنند نوجوان 13 - 14 سالهاي را سيم برق گرفته، خشك كرده است.
پدر بچه داشت با حضرت قمر بني هاشم عليه السلام حرف ميزد و ميگفت: آقا جان، تو ميداني من ميخواستم بيايم به پابوس شما، اما مادر بچه راضي نبود كه او را با خود بياورم. حالا اگر بدون او به خانه برگردم، جواب مادرش را چه بگويم؟! مرحوم نحوي ميفرمود: يكدفعه ديدم كه بچة مرده، به كرامت حضرت قمر بني هاشم عليه السلام به حركت آمد! آري، نوجوان زنده شد و همراه پدرش به منزل بازگشت.
▲ بلي غير از ما دكترهاي ديگري نيز وجود دارد
حجه الاسلام آقاي حاج شيخ محمد معين الغربائي، فرزند آيه الله شيخ عمادالدين و نوة مرحوم آيه الله معين الغربائي خراساني، فرمودند:
تقريبا چهل سال قبل كه هنوز ازدواج نكرده بودم، يك شب جمعه، از نجف اشرف پياده به كربلاي معلي رفتم و دعاي كميل را در حرم مطهر حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام خواندم. وسط دعا خوابم برد و دقايقي بعد سر وصدا و شيون فوق العاده مرا از خواب بيدار كرد. ديدم دختر عربي را به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بستهاند و او، كه مرض جنون دارد. به مردم جسارت ميكند پدر و مادر و بستگانش اطراف او را گرفته بودند و براي شفاي اين دختر ديوانه به حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شده بودند.
يك نفر كه در همان جا خود را دكتر روان پزشك معرفي ميكرد و ايراني هم بود. به من گفت: بگو اين دختر را بياورند فندق الحرمين كه من در آنجا ميباشم، تا اين مريض را معاينه كنم. من گفتة دكتر ايراني را به پدر دختر تذكر دادم. پدر دختر به زبان عربي گفت: لعنت به پدر كسي كه عقيده به حضرت ابوالفضل عليه السلام ندارد! بنده خجالت كشيدم و رفتم و نشستم مشغول خواندن بقيه دعاي كميل شدم، كه دوباره در حال خواندن دعا خوابم برد. مجددا از سر و صدا بيدار شدم و اين بار ديدم كه اطراف آن دختر را گرفتهاند و دختر مورد عنايت حضرت ابوالفضل عليه السلام قرار گرفته و حضرت دختر ديوانه را شفا داده است. مردم هم ريختهاند و لباسهايش را پاره پاره ميكنند و او از عباي پدرش براي پوشيدن خويش استفاده ميكند.
در آن حال، دكتر ايراني را ديدم كه دو دست بر سر ميزند و گريه ميكند و ميگويد: بلي، غير از ما دكترهاي ديگري نيز وجود دارد!
▲ حضرت اباالفضل عليه السلام فرمود: بگو يا صاحب الزمان!
جناب حجه الاسلام آقاي مكارمي فرمودند:
نقل شده است در يكي از شهرهاي شيراز شخصي همراه عمويش براي ماهيگيري به كنار ساحل ميرود و در آنجا يكدفعه غرق ميشود. عموي وي، نگران از مرگ برادرزاده ، ناگهان ميبيند كه وي روي آب آمد! باري، شخص غرق شده كنار ساحل ميآيد و عمويش از او ميپرسد: چگونه نجات يافتي؟ ميگويد: در حال غرق شدن ، به ياد روضهها افتادم، پس از آن عرض كردم: يا اباالفضل!
ديدم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام تشريف آوردند و در گوشم فرمودند: بگو يا صاحب الزمان! من هم متوسل به حضرت امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف ) شدم و عرض كردم يا صاحب الزمان! آقا امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) تشريف آوردند و مرا نجات داده كنار ساحل آوردند.
دشمن از او ميخواست تا تسليم گردد
مردي كه اهل خيمه را، سيراب ميخواست خود را از تاب تشنگي، بيتاب ميخواست
آمد سراغ شط، وليكن تشنه برگشت مردي كه حتي خصم را، سيراب ميخواست
با مشك خالي، امتحان دجله ميكرد دريا تماشا كن كه از شط، آب ميخواست!
دشمن از او ميخواست تا تسليم گردد بيعت ز درياي شرف، مرداب ميخواست!
عمري چو او، در خدمت خفاش بودن اين را ، شب از خورشيد عالمتاب ميخواست!
در قحط آب، از دست خود هم دست ميشست مردي كه باغ عشق را، شاداب ميخواست
ديشب كه شوري در دلم افكنده بودند طبعم به سوگ عشق، شعري ناب ميخواست(1
▲ در قبر گفت: السلام عليك يا اباالفضل العباس عليه السلام
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ عبدالله مبلغي آباداني نقل كردند:
در سال 1355 شمسي، يكي از وعاظ شهر يزد، به نام شيخ ذاكري، به بندرعباس ميآيد و از آنجا جهت تبليغ به دهكدة سياهو، در اطراف اين شهر، عازم ميگردد و در روز 9 محرم الحرام در اثر سكته قلبي درميگذرد. جنازة آن مرحوم را به بندرعباس منتقل ميكنند و در جوار يكي از امامزادهها به خاك ميسپارند.
اينكه بقيه ماجرا را از زبان حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاي مبلغي بشنويد:
ايشان ميگويد:
من موقع تلقين خواندن، قسمت دست راست مرحوم ذاكري را تكان ميدادم كه ناگاه چشم خود را باز كرد و با صداي بلند، به گونهاي كه همه شنيدند گفت: السلام عليك يا اباالفضل العباس عليه السلام! و سپس بست.
همزمان با اين حادثه شگفت، بوي عطر خوشي به مشام من و حضار رسيد كه بر اثر آن افراد حاضر شروع به صلوات بر پيامبر و خاندان معصوم وي سلام الله عليهم اجمعين نمودند. اين بود مشاهدات اين جانب كه خود در حال تلقين ميت ، ناظر آن بودم.
آنقدر نرفتيم، كه مرداب شديم همرنگ سكوت، محو مهتاب شديم
هر بار نشستيم و، مروت كرديم از شرم لبان تشنهات، آب شديم!(1)
▲ صد دينار حواله حضرت اباالفضل العباس عليه السلام
ثقه الاسلام جناب آقاي حاج شيخ علي رضا گل محمدي ابهري زنجاني، شب 27 جمادي الثانيه سال 1416 هـ ق در حرم مطهر كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه عليها السلام نقل كرد:
يكي از اهالي كربلا، عربي را ميبيند كه در حرم حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام كنار ضريح مطهر ايستاده و با حضرت سخن ميگويد.
آقا جان، صد دينار از شما پول ميخواهم؛ ميدهي كه بده و اگر نميدهي ميروم به حرم حضرت سيدالشهداء امام حسين عليه السلام شكايت شما را به آن حضرت ميكنم.
سپس سرش را به طرف ضريح مطهر برده و ميگويد: فهميدم، فهميدم! و از حرم بيرون ميرود. عرب مزبور به بازار رفته و به يكي از مغازه داران ميگويد: آقا فرموده است صد دينار به من بده. او ميگويد: نشاني شما از آقا چيست؟ ميگويد: به اين نشان، كه پسر شما مريض شده و شما صد دينار نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كردي؛ بده! و او هم صد دينار را ميدهد.
ناقل ميگويد: به مرد عرب گفتم: چطور شد با حضرت صحبت كردي و نتيجه گرفتي. گفت: به حضرت گفتم اگر پول ندهي، ميروم شكايت شما را به برادرت امام حسين عليه السلام ميكنم. اينجا بود كه ديدم حضرت، داخل ضريح ظاهر شد و در حاليكه روي صندلي نشسته بود، حوالهاي به من داد.من هم رفتم و از بازار گرفتم.
▲ كفي از آب برداشت
شب سيام رمضان المبارك سال 1418 هـ ق در مسجد جواد الائمه عليه السالم در سادات محله(بابل) جناب آقاي دكتر حاج سيدعلي طبري پور اظهار داشتند:
شخصي رفت كنار نهري وضو بگيرد؛ كفي از آب برداشت و نزديك لبهايش آورد كه بخورد، به ياد سقاي دشت كربلا، حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام افتاد و آب نخورد. آب را روي آب ريخت و همزمان، اشك زيادي هم در عزاي آن حضرت از چشم جاري ساخت. همان شب، زن مريضش در خواب ميبيند كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آمد و وي را شفا داد. به اين طريق كه، پايش را به پشت كمر خانم گذاشت. خانم پرسيد: مگر شما دست نداري؟ فرمود: من دست ندارم . گفت: تو كي هستي؟ فرمود: شوهرت به چه كسي متوسل شده است؟ حالا شناختي كه شوهرت به چه كسي متوسل شده است؟!
▲ رشته سبز را از بازويت بازنكن...
جناب حجه الاسلام ، خطيب فرزانه، آقاي حاج سيدحسين معتمدي كاشاني گفتند:
نعمت الله واشهري قمصري از فرزندش محسن نقل كرد كه:
اواخر خدمت سربازي، مرا به ايستگاه قطار تهران آورده بودند. حضور من در ايستگاه راه آهن مصادف با زماني بود كه اسراي عراقي و زخميها را با قطار ميآوردند. در آنجا يك اسير عراقي را از قطار خارج كردند كه رشتة سبزي بر بازويش بسته بود. با او مصاحبه كردند و ضمن مصاحبه از او پرسيدند: شما رشته سبزي به بازويت بستهاي ، آيا سيد؟ گفت: نه، و توضيح داد:
چند روز قبل از آنكه ما را به جبهه ببرند تا به دستور صدام عليه ايرانيها جنگ بكنيم، مادرم مرا به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برد و يك رشته سبز رنگ را از يكي از خدام حرم گرفته، يك سر آن را به بازوي من بست و سر ديگرش را به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس قمر بني هاشم عليه السلام گره زد و شروع كرد به گريستن. در حين گريه حضرت را قسم داد و گفت: اين بچهام را ميخواهند به جبهه ببرند، من از زخمي شدن و اسير شدن او حرفي ندارم، اما نميخواهم كشته شود يا ابوالفضل، شما يك نظري بفرماييد، هر چه به سر بچه من بيايد مسئلهاي نيست، ولي كشته نشود و دوباره به سوي من برگردد. سپس به من گفت رشته را از بازويت بازنكن كه من از حضرت عباس عليه السلام خواستهام تا محفوظ مانده و به من برگردي.
وقتي كه به جبهه آمديم، با چند نفر در يك مكان به ايرانيها حمله كرديم. ايرانيها ما را محاصره كردند. وضع بسيار سختي داشتيم و از چهار طرف تير به طرف ما ميآمد. چند نفر از رفقاي من در اثر تيرخوردن كشته شدند، ولي من كه دستها را روي سرگذاشته و براي تسليم آماده شده بودم، به لطف خداوند متعال و نظر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام و دعاي مادرم از كشته شدن نجات پيدا كردم.
جناب حجهالاسلام و المسلمين آقاي سيداحمد قاضوي در تاريخ 26 صفر الخير 1417 ق نقل كردند كه مرحوم آيه الله حاج شيخ محمد ابراهيم نجفي بروجردي ميفرمودند:
زماني كه در عراق بوديم، يك روز در صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام با عدهاي از رفقا نشسته بوديم، كه ناگهان ديديم عربي وارد صحن مطهر شد. وي پسر بچهاي 6 - 7 ساله را بر روي دست حمل ميكرد كه به نظر ميرسيد جان خود را از دست داده و مرده است. پدر بچه اشاره به ضريح مطهر حضرت كرده و گفت: اي عباس بن علي عليهما السلام، اگر شفاي پسرم را از خداوند نگيري شكايت شما را به پدرت علي عليه السلام ميكنم.
با ديدن اين صحنه، به ذهن ما رسيد كه به او بگوييم اگر درخواستي هم داري بايد با حضرت مؤدبانه صحبت كني و اين گونه عتاب و خطاب با اين بزرگوار درست نيست. هنوز فكر كردن ما به پايان نرسيده بود كه ديديم بچه چشمانش را باز كرده، به پدر گفت: بابا مرا بر زمين بگذار!
همة ما از مشاهدة اين صحنه بسيار منقلب شديم و به چشم خود ديديم كه بچه شفا يافته است.
▲ يكي از كبوترهاي حرم اباالفضل عليه السلام
ششم ذي الحجه الحرام سال 1417 ق مطابق با 25 فروردين 1376 ش در مدرسه آيه الله العظمي آقاي حاج سيد محمدرضا موسوي گلپايگاني(ره) با جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج سيدرسول مجيدي، مروج و حامي مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ملاقاتي دست داد. فرمودند:
جناب آقاي حاج آقا رضا كرماني صاحب فروشگاه گز عالي در اصفهان براي من نقل كرد كه، من بچهاي 10 - 12 ساله بودم. ديدم كودكي يكي از كبوترهاي صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را گرفت. دم كبوتر كنده شده و كبوتر فرار كرد. كودك هم دم كبوتر را كه در دستش مانده بود، رها كرد؛ دم كبوتر پشت سرش به هوا رفت تا به دم اصلي چسبيد. اين هم يكي از كرامات آقا قمر بني هاشم عليه السلام.
▲ بابا مگر اربابت باب الحوائج نيست؟!
سلالة السادات جناب آقاي سيدعلي صفوي كاشاني، مداحل اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام از جناب آقاي هاروني نقل كرد كه گفتند:
يكي از عزيزان سقاي هيئتي كه در ايام محرم (عاشورا) دور ميزد و آب به دست بچهها ميداد، نقل ميكند خدا يك پسر به من داد كه يازده سال فلج بود. يكي از شبها كه مقارن با شب تاسوعا بود وقتي ميخواستم از خانه بيرون بيايم، مشك آب روي دوشم بود؛ يكدفعه ديدم پسرم صدا زد: بابا كجا ميرودي؟ گفتم: عزيزم، امشب شب تاسوعاست و من در هيئت سمت سقايي دارم؛ بايد بروم آب به دست هيئتيها بدهم. گفت: بابا، در اين مدت عمري كه از خدا گرفتم، يك بار مرا با خودت به هيئت نبردهاي. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نيست؟ مرا با خودت امشب بين هيئتيها ببر و شفاي مرا از خدا بخواه و شفاي مرا از اربابت بگيرد.
ميگويد: خيلي پريشان شدم. مشك آب را روي يك دوشم، و عزيز فلجم را هم روي دوش ديگرم گذاشتم و از خانه بيرون آمدم. زماني كه هيئت ميخواست حركت كند، جلوي هيئت ايستادم و گفتم هيئتها بايستيد! امشب پسرم جملهاي را به من گفته كه دلم را سوزانده است اگر امشب اربابم بچهام را شفا داد كه داد، والا فردا ميآيم وسط هيئتها اين مشك آب را پاره ميكنم و سمت سقايي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام را كنار ميگذارم اين را گفتم و هيئت حركت كرد.
نيمههاي شب بود هيئت عزاداريشان تمام شد، ديدم خبري نشد. پريشان و منقلب بودم، گفتم: خدايا، اين چه حرفي بود كه من زدم؟ شايد خودشان دوست دارند بچهام را به اين حال ببينم، شايد مصلحت خدا بر اين است. با خود گفتم: ديگر حرفي است كه زدهام، اگر عملي نشد فردا مشك را پاره ميكنم. آمدم منزل وارد حجره شديم و نشستيم. هم من گريه ميكردم و هم پسرم گريه ميكرد.
ميگويد: گريه بسيار كردم، يكدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس از ديگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضاي خدا باشد من هم راضيم!
من از حجره بلند شده، بيرون آمدم و رفتم اتاق بقلي نشستم. ولي مگر آرام داشتم؟! مستمرا گريه ميكردم تا اينكه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنيدم كه پسرم مرا صدا ميزند و ميگويد: بابا، بيا اربابت كمكم كرد. بابا، بيا اربابت مرا شفا داد. بابا.
آمدم در را باز كردم، ديدم پسرم با پاي خودش آمده است. گفتم : عزيزم، چه شد؟! صدا زد: بابا، وقتي تو از اتاق بيرون رفتي، داشتم گريه ميكردم كه يك دفعه اتاق روشن شد ديدم يك نفر كنار من ايستاده به من ميگويد بلند شود! گفتم : نميتوانم برخيزم. گفت: يك بار بگو يا اباالفضل و بلند شو! بابا، يك بار گفتم يا اباالفضل و بلند شدم، بابا. بابا، ببين اربابت نااميدم نكرد و شفايم داد! ناقل داستان ميگويد: پسرم را بلند كرده، به دوش گرفتم و از خانه بيرون آمدم، در حاليكه با صداي بلند ميگفتم : اي هيئتها بياييد ببينيد عباس عليه السلام بيوفا نيست، بچهام را شفا داد!
پیشگیری از افسردگی با نماز صبح
پيشگيري از افسردگي با نماز صبح
افسردگي (Depression) حالتي احساسي است كه مشخصهاش اندوه، بياحساسي(apathy)، بدبيني (Pessimism)و احساس تنهايي است. اين بيماري كه امروزه از شيوع بالايي در ميان مراجعه كنندگان به كلينيكهاي روانپزشكي برخوردار است، داراي تظاهرات متنوع و زيادي بوده كه از مهمترين آنها ميتوان به اختلالات خواب اشاره نمود. تحقيقات نشان ميدهد 75 درصد از بيماران افسرده مشكلي در خواب (چه به صورت بي خوابي و چه پرخوابي) دارند و همچنين علايم اين بيماران در هنگام صبح تشديد ميشود. نكته جالب و قابل توجه و مورد بحث ما اين است كه در اين بيماران چگالي REM (حركت سريع چشم) در نيمه اول خواب و همچنين كل زمان REM افزايش يافته و فاصله ميان به خواب رفتن تا شروع اولين دوره REM يعني (REM-latency) كم شده و مرحله 4 خواب نيز كاهش مييابد.1
پس به عبارت سادهتر ميتوان گفت، افراد افسرده زمان بيشتري را در مرحله خواب REM به سر ميبرند. يعني به ميزان بيشتري نسبت به سايرين خواب ميبينند.
حال ببينيم، اين موضوع چه ارتباطي با نماز صبح دارد، يعني نماز صبح چه اثر درماني ميتواند در اين بيماران داشته باشد؟
به طور متوسط 20ـ15 دقيقه طول ميكشد تا يك فرد معمولي به خواب رود. پس در عرض45 دقيقه وارد مراحل 3و4 خواب شده كه اين مراحل عميقترين مراحل خواباند. يعني بيشترين تحريك براي بيدار كردن فرد در اين مراحل لازم است. حدود 45 دقيقه پس از مرحله4 است كه نخستين دوره حركات سريع چشم (REM) فرا ميرسيد. هر چه از شب ميگذرد، دورههاي REM طولانيتر و مراحل 3و4 كوتاهتر ميشود. بنابراين در اواخر شب، خواب شخص سبكتر شده و روءياي بيشتري ميبيند(يعني خواب REMاش بيشتر ميشود.) پس قسمت اعظم خوابREM در ساعات نزديك صبح بوقوع ميپيوندد. و از طرفي ديديم كه يكي از مشكلات مهم بيماران افسرده، افزايش يافتن طول خواب REM و خواب ديدن زياد است. از اين جهت يك مبناي مهم در توليد داروهاي ضد افسردگي ايجاد داروهايي است كه كاهش دهنده مرحلهREM خواب باشند (از جمله داروهاي ضد افسردگي سه حلقهاي).
علاوه بر اين يك روش درماني جديد براي بيماران افسرده، بيدار نگه داشتن آنها براي كاهش ميزان REM است، كه بهترين شكل آن نماز صبح است. 2 زمان نماز صبح كه مورد تأكيد قرآن و همچنين بسياري از روايات بوده، سبب كاهش قابل توجه ميزان خوابREM در اشخاص ميشود. زيرا شخص نمازگزار كه خود را ملزم به اقامه نماز صبح ميداند و بايد صبح گاه بيدار شود، پس در حقيقت جلوي ورود به مرحله قابل توجهي از REM را ميگيرد. از اين جهت بيداري صبحگاهي براي نماز خود به تنهايي ميتواند يك عامل مهم بدون عارضه در پيشگيري از افسردگي مطرح باشد كه بر تمام روشهاي درماني دارويي و غير دارويي ارجح است، چرا كه پيشگيري بر درمان مقدم است.
لازم به ذكر است آثار روحي و رواني ايمان به خدا و اقامه نماز بسيار زياد است و نكات علمي بسيار شگرفي در اسرار سحر كه مورد تأكيد فراوان اسلام نيز بوده، نهفته است كه انسان با دانستن آنها از تمام وجود زمزمه ميكند؛
اقم الصلوة لدلوك الشمس الي غسق اليل قرءان الفجر ان قرءان الفجر كان مشهودا3
نماز را از زوال آفتاب تا نهايت تاريكي شب برپا دار و (نيز) نماز صبح را، زيرا نماز صبح همواره (مقرون با) حضور (فرشتگان) است.


هیئت روضه الشهدادر تاریخ 1386 در شب شهادت مولا امیر المومنین (ع) در زادگاه آیت الله بروجردی در محله ای بنام اسلام آباد با افرادی که دارای عشق و علاقه فوق العاده به علی (ع) و فرزندان آن حضرت بودند پایه ریزی شد عده ای آمدند ورفتند و عده ای آمدند وماندند و منزل شهید عباس معظمی گودرزی با مادری زهرا صفت حسینیه این هیئت شد (اسلام آباد کوچه شهید شهباز نزاد حسینیه شهید عباس معظمی گودرزی)خدمت گذاری آنها شبهای جمعه وایام شهادت و ولادت با برگذاری جلسات رنگ وبوی دیگری میگیرد (پنج شنبه شبها راس ساعت 9 شب با مداحی و مرثیه ثرایی و مناجات حضرت امیر )با نوای دلنشین وزیبای مداح اهل البیت عبدالله اسدی.در مورد هیئت و اطلاعات بیشتر با شماره زیر تماس بگیرید 09168687323 مصطفی نصراللهی